دفتر
دوم
مقدمه
دفتر دوم
مدتى
اين مثنوى
تاخير شد مهلتى
بايست تا خون
شير شد
تا
نزايد بخت تو
فرزند نو خون،
نگردد شير
شيرين خوش شنو
چون
ضياء الحق
حسام الدين
عنان باز
گردانيد ز اوج
آسمان
چون
به معراج
حقايق رفته
بود بىبهارش
غنچهها
نشكفته بود
چون
ز دريا سوى
ساحل باز گشت چنگ
شعر مثنوى با
ساز گشت
مثنوى
كه صيقل ارواح
بود باز
گشتش روز
استفتاح بود
مطلع
تاريخ اين
سودا و سود سال
اندر ششصد و
شصت و دو بود
بلبلى
ز ينجا برفت و
باز گشت بهر
صيد اين معانى
باز گشت
ساعد
شه مسكن اين
باز باد تا
ابد بر خلق
اين در باز
باد
آفت
اين در هوا و
شهوت است ور نه
اينجا شربت
اندر شربت
است
اين
دهان بر بند
تا بينى عيان چشم
بند آن جهان
حلق و دهان
اى
دهان تو خود
دهانهى
دوزخى وى
جهان تو بر
مثال برزخى
نور
باقى پهلوى
دنياى دون شير
صافى پهلوى
جوهاى خون
چون
در او گامى
زنى
بىاحتياط شير
تو خون مىشود
از اختلاط
يك
قدم زد آدم
اندر ذوق نفس شد
فراق صدر جنت
طوق نفس
همچو
ديو از وى
فرشته
مىگريخت بهر
نانى چند آب
چشم ريخت
گر
چه يك مو بد
گنه كاو جسته
بود ليك
آن مو در دو
ديده رسته بود
بود
آدم ديدهى
نور قديم موى
در ديده بود
كوه عظيم
گر
در آن آدم بكردى
مشورت در
پشيمانى
نگفتى معذرت
ز آن
كه با عقلى چو
عقلى جفت شد مانع
بد فعلى و بد
گفت شد
نفس
با نفس دگر
چون يار شد عقل
جزوى عاطل و
بىكار شد
چون
ز تنهايى تو
نوميدى شوى زير
سايهى يار
خورشيدى شوى
رو
بجو يار خدايى
را تو زود چون
چنان كردى خدا
يار تو بود
آن
كه در خلوت
نظر بر دوخته
ست آخر
آن را هم ز يار
آموخته ست
خلوت
از اغيار بايد
نه ز يار پوستين
بهر دى آمد نه
بهار
عقل
با عقل دگر دو
تا شود نور
افزون گشت و
ره پيدا شود
نفس
با نفس دگر
خندان شود ظلمت
افزون گشت و
ره پنهان شود
يار
چشم تست اى
مرد شكار از
خس و خاشاك او
را پاك دار
هين
به جاروب زبان
گردى مكن چشم
را از خس ره
آوردى مكن
چون
كه مومن
آينهى مومن
بود روى
او ز آلودگى
ايمن بود
يار
آيينه ست جان
را در حزن در رخ
آيينهاى جان
دم مزن
تا
نپوشد روى خود
را در دمت دم
فرو خوردن
ببايد هر دمت
كم ز
خاكى چون كه
خاكى يار يافت از
بهارى صد هزار
انوار يافت
آن
درختى كاو شود
با يار جفت از
هواى خوش ز سر
تا پا شكفت
در
خزان چون ديد
او يار خلاف در
كشيد او رو و
سر زير لحاف
گفت
يار بد بلا
آشفتن است چون
كه او آمد
طريقم خفتن
است
پس
بخسبم باشم از
اصحاب كهف به
ز دقيانوس
باشد خواب كهف
يقظه
شان مصروف
دقيانوس بود خوابشان
سرمايهى
ناموس بود
خواب
بيدارى ست چون
با دانش است واى
بيدارى كه با
نادان نشست
چون
كه زاغان خيمه
بر بهمن زدند بلبلان
پنهان شدند و
تن زدند
ز
آنكه
بىگلزار
بلبل خامش است غيبت
خورشيد
بيدارى كش
است
آفتابا
ترك اين گلشن
كنى تا
كه تحت الارض
را روشن كنى
آفتاب
معرفت را نقل
نيست مشرق
او غير جان و
عقل نيست
خاصه
خورشيد كمالى
كان سرى ست روز
و شب كردار او
روشنگرى ست
مطلع
شمس آى گر
اسكندرى بعد
از آن هر جا
روى نيكوفرى
بعد
از آن هر جا
روى مشرق شود شرقها
بر مغربت عاشق
شود
حس
خفاشت سوى
مغرب دوان حس
در پاشت سوى
مشرق روان
راه
حس راه خران
است اى سوار اى
خران را تو
مزاحم شرم دار
پنج
حسى هست جز
اين پنج حس آن
چو زر سرخ و
اين حسها چو
مس
اندر
آن بازار
كايشان
ماهرند حس
مس را چون حس
زر كى خرند
حس
ابدان قوت
ظلمت مىخورد حس
جان از آفتابى
مىچرد
اى
ببرده رخت
حسها سوى غيب دست
چون موسى برون
آور ز جيب
اى
صفاتت آفتاب
معرفت و
آفتاب چرخ بند
يك صفت
گاه
خورشيد و گهى
دريا شوى گاه
كوه قاف و گه
عنقا شوى
تو
نه اين باشى
نه آن در ذات
خويش اى
فزون از وهمها
و ز بيش بيش
روح
با علم است و
با عقل است
يار روح
را با تازى و
تركى چه كار
از
تو اى بىنقش
با چندين صور هم
مشبه هم موحد
خيرهسر
گه
مشبه را موحد
مىكند گه
موحد را صور
ره مىزند
گه
ترا گويد ز
مستى بو الحسن يا
صغير السن يا
رطب البدن
گاه
نقش خويش
ويران مىكند از
پى تنزيه
جانان مىكند
چشم
حس را هست
مذهب اعتزال ديدهى
عقل است سنى
در وصال
سخرهى
حساند اهل
اعتزال خويش
را سنى نمايند
از ضلال
هر
كه در حس ماند
او معتزلى ست گر
چه گويد سنيم
از جاهلى ست
هر
كه بيرون شد ز
حس سنى وى است اهل
بينش چشم عقل
خوش پى است
گر
بديدى حس
حيوان شاه را پس
بديدى گاو و
خر الله را
گر نبودى
حس ديگر مر
ترا جز
حس حيوان ز
بيرون هوا
پس
بنى آدم مكرم
كى بدى كى
به حس مشترك
محرم شدى
نامصور
يا مصور گفتنت باطل
آمد بىز صورت
رستنت
نامصور
يا مصور پيش
اوست كاو
همه مغز است و
بيرون شد ز
پوست
گر
تو كورى نيست
بر اعمى حرج ور
نه رو كالصبر
مفتاح الفرج
پردههاى
ديده را داروى
صبر هم
بسوزد هم
بسازد شرح صدر
آينهى
دل چون شود
صافى و پاك نقشها
بينى برون از
آب و خاك
هم
ببينى نقش و
هم نقاش را فرش
دولت را و هم
فراش را
چون
خليل آمد خيال
يار من صورتش
بت معنى او بت
شكن
شكر
يزدان را كه
چون شد او
پديد در
خيالش جان خيال
خود بديد
خاك
درگاهت دلم را
مىفريفت خاك
بر وى كاو ز
خاكت
مىشكيفت
گفتم
ار خوبم پذيرم
اين از او ور
نه خود خنديد
بر من زشت رو
چاره
آن باشد كه
خود را بنگرم ور
نه او خندد
مرا من كى
خرم
او
جميل است و
محب للجمال كى
جوان نو گزيند
پير زال
خوب
خوبى را كند
جذب اين بدان طيبات
و طيبين بر وى
بخوان
در
جهان هر چيز
چيزى جذب كرد گرم
گرمى را كشيد
و سرد سرد
قسم
باطل باطلان
را مىكشند باقيان
از باقيان هم
سر خوشند
ناريان
مر ناريان را
جاذباند نوريان
مر نوريان را
طالباند
چشم
چون بستى ترا
تاسه گرفت نور
چشم از نور
روزن كى شكفت
تاسهى
تو جذب نور
چشم بود تا
بپيوندد به
نور روز زود
چشم
باز ار تاسه
گيرد مر ترا دان
كه چشم دل
ببستى بر گشا
آن
تقاضاى دو چشم
دل شناس كاو
همىجويد
ضياى
بىقياس
چون
فراق آن دو
نور بىثبات تاسه
آوردت گشادى
چشمهات
پس
فراق آن دو
نور پايدار تاسه
مىآرد مر آن
را پاس دار
او
چو مىخواند
مرا من بنگرم لايق
جذبام و يا
بد پيكرم
گر
لطيفى زشت را
در پى كند تسخرى
باشد كه او بر
وى كند
كى
ببينم روى خود
را اى عجب تا چه
رنگم همچو
روزم يا چو
شب
نقش
جان خويش
مىجستم بسى هيچ
مىننمود
نقشم از كسى
گفتم
آخر آينه از
بهر چيست تا
بداند هر كسى
كاو چيست و
كيست
آينهى
آهن براى
پوستهاست آينهى
سيماى جان
سنگين بهاست
آينهى
جان نيست الا
روى يار روى
آن يارى كه
باشد ز آن
ديار
گفتم
اى دل آينهى
كلى بجو رو
به دريا كار
برنايد به جو
زين
طلب بنده به
كوى تو رسيد درد
مريم را به
خرما بن كشيد
ديدهى
تو چون دلم را
ديده شد اين
دل ناديده غرق
ديده شد
آينهى
كلى ترا ديدم
ابد ديدم
اندر چشم تو
من نقش خود
گفتم
آخر خويش را
من يافتم در
دو چشمش راه
روشن يافتم
گفت
وهمم كان خيال
تست هان ذات
خود را از
خيال خود
بدان
نقش
من از چشم تو
آواز داد كه
منم تو تو منى
در اتحاد
كاندر
اين چشم منير
بىزوال از
حقايق راه كى
يابد خيال
در
دو چشم غير من
تو نقش خود گر
ببينى آن
خيالى دان و
رد
ز آن
كه سرمهى
نيستى در
مىكشد باده
از تصوير
شيطان مىچشد
چشمشان
خانهى خيال
است و عدم نيستها
را هست بيند
لاجرم
چشم
من چون سرمه ديد
از ذو الجلال خانهى
هستى است نه
خانهى خيال
تا
يكى مو باشد
از تو پيش چشم در
خيالت گوهرى
باشد چو يشم
يشم
را آن گه
شناسى از گهر كز
خيال خود كنى
كلى عبر
يك
حكايت بشنو اى
گوهر شناس تا
بدانى تو عيان
را از قياس
هلال
پنداشتن آن
شخص خيال را
در عهد عمر
ماه روزه
گشت در عهد
عمر بر
سر كوهى
دويدند آن نفر
تا
هلال روزه را
گيرند فال آن
يكى گفت اى
عمر اينك
هلال
چون
عمر بر آسمان
مه را نديد گفت
كاين مه از
خيال تو دميد
ور
نه من بيناترم
افلاك را چون
نمىبينم
هلال پاك را
گفت
تر كن دست و بر
ابرو بمال آن
گهان تو بر
نگر سوى هلال
چون
كه او تر كرد
ابرو مه نديد گفت
اى شه نيست مه
شد ناپديد
گفت
آرى موى ابرو
شد كمان سوى
تو افكند تيرى
از گمان
چون
يكى مو كج شد
او را راه زد تا
به دعوى لاف
ديد ماه زد
موى
كج چون پردهى
گردون بود چون
همه اجزات كج
شد چون بود
راست
كن اجزات را
از راستان سر
مكش اى راست
رو ز آن
آستان
هم
ترازو را
ترازو راست
كرد هم
ترازو را
ترازو كاست
كرد
هر
كه با
ناراستان هم
سنگ شد در
كمى افتاد و
عقلش دنگ شد
رو
أَشِدَّاءُ
عَلَى
الْكُفَّارِ
باش خاك
بر دل دارى
اغيار پاش
بر
سر اغيار چون
شمشير باش هين
مكن روباه
بازى شير باش
تا ز
غيرت از تو
ياران نگسلند ز
آنكه آن خاران
عدوى اين گلند
آتش
اندر زن به
گرگان چون
سپند ز
آن كه آن
گرگان عدوى
يوسفند
جان
بابا گويدت
ابليس هين تا
به دم بفريبدت
ديو لعين
اين
چنين تلبيس با
بابات كرد آدمى
را اين سيه رخ
مات كرد
بر
سر شطرنج چست
است اين غراب تو
مبين بازى به
چشم نيم خواب
ز آن
كه فرزين
بندها داند
بسى كه
بگيرد در
گلويت چون
خسى
در
گلو ماند خس
او سالها چيست
آن خس مهر جاه
و مالها
مال
خس باشد چو
هست اى
بىثبات در
گلويت مانع آب
حيات
گر
برد مالت عدوى
پر فنى ره
زنى را برده
باشد ره زنى
دزديدن
مارگير مارى
را از مارگيرى
ديگر
دزدكى
از مارگيرى
مار برد ز
ابلهى آن را
غنيمت
مىشمرد
وارهيد
آن مارگير از
زخم مار مار
كشت آن دزد او
را زار زار
مارگيرش
ديد پس
بشناختش گفت
از جان مار من
پرداختش
در
دعا
مىخواستى
جانم از او كش
بيابم مار
بستانم از او
شكر
حق را كان دعا مردود
شد من
زيان پنداشتم
آن سود شد
بس
دعاها كان
زيان است و
هلاك وز
كرم مىنشنود
يزدان پاك
گشت
با عيسى يكى
ابله رفيق استخوانها
ديد در حفرهى
عميق
گفت
اى همراه آن
نام سنى كه
بد آن تو مرده
را زنده كنى
مر
مرا آموز تا
احسان كنم استخوانها
را بد آن با
جان كنم
گفت
خامش كن كه آن
كار تو نيست لايق
انفاس و گفتار
تو نيست
كان
نفس خواهد ز
باران پاكتر وز
فرشته در روش
دراكتر
عمرها
بايست تا دم
پاك شد تا
امين مخزن
افلاك شد
خود
گرفتى اين عصا
در دست راست دست
را دستان موسى
از كجاست
گفت
اگر من نيستم
اسرار خوان هم
تو بر خوان
نام را بر
استخوان
گفت
عيسى يا رب
اين اسرار
چيست ميل
اين ابله در
اين بيگار
چيست
چون
غم خود نيست
اين بيمار را چون
غم جان نيست
اين مردار را
مردهى
خود را رها
كرده ست او مردهى
بيگانه را جويد
رفو
گفت
حق ادبارگر
ادبار جوست خار
روييده جزاى
كشت اوست
آن
كه تخم خار
كارد در جهان هان
و هان او را
مجو در
گلستان
گر
گلى گيرد به
كف خارى شود ور
سوى يارى رود
مارى شود
كيمياى
زهر و مار است
آن شقى بر
خلاف كيمياى
متقى
اندرز
كردن صوفى
خادم را در
تيمار داشت
بهيمه و لاحول
گفتن خادم
صوفيى
مىگشت در دور
افق تا
شبى در
خانقاهى شد
قنق
يك
بهيمه داشت در
آخر ببست او به
صدر صفه با
ياران نشست
پس
مراقب گشت با
ياران خويش دفترى
باشد حضور يار
بيش
دفتر
صوفى سواد حرف
نيست جز
دل اسپيد
همچون برف
نيست
زاد
دانشمند آثار
قلم
زاد
صوفى چيست
آثار قدم
همچو
صيادى سوى
اشكار شد گام
آهو ديد بر
آثار شد
چند
گاهش گام آهو
در خور است بعد
از آن خود ناف
آهو رهبر است
چون
كه شكر گام
كرد و ره بريد لاجرم
ز آن گام در
كامى رسيد
رفتن
يك منزلى بر
بوى ناف بهتر
از صد منزل
گام و طواف
آن
دلى كاو مطلع
مهتابهاست بهر
عارف فتحت
ابوابهاست
با
تو ديوار است
و با ايشان در
است با
تو سنگ و با
عزيزان گوهر
است
آن
چه تو در آينه
بينى عيان پير
اندر خشت بيند
بيش از آن
پير
ايشاناند
كاين عالم
نبود جان
ايشان بود در
درياى جود
پيش
از اين تن
عمرها
بگذاشتند پيشتر
از كشت بر
برداشتند
پيشتر
از نقش جان
پذرفتهاند پيشتر
از بحر درها
سفتهاند
مشورت
مىرفت در
ايجاد خلق جانشان
در بحر قدرت
تا به حلق
چون
ملايك مانع آن
مىشدند بر
ملايك خفيه
خنبك مىزدند
مطلع
بر نقش هر كه
هست شد پيش
از آن كاين
نفس كل پا بست
شد
پيشتر
ز افلاك كيوان
ديدهاند پيشتر
از دانهها
نان ديدهاند
بىدماغ
و دل پر از
فكرت بدند بىسپاه
و جنگ بر نصرت
زدند
آن
عيان نسبت به
ايشان فكرت
است ور
نه خود نسبت
به دوران رويت
است
فكرت
از ماضى و
مستقبل بود چون
از اين دو رست
مشكل حل شود
روح
از انگور مى
را ديده است روح
از معدوم شى
را ديده است
ديده
چون بىكيف هر
با كيف را ديده
پيش از كان
صحيح و زيف را
پيشتر
از خلقت
انگورها خورده
مىها و نموده
شورها
در
تموز گرم
مىبينند دى در
شعاع شمس
مىبينند فى
در
دل انگور مى
را ديدهاند در
فناى محض شى
را ديدهاند
آسمان
در دور ايشان
جرعه نوش آفتاب
از جودشان
پوش
چون
از ايشان
مجتمع بينى دو
يار هم
يكى باشند و
هم ششصد هزار
بر
مثال موجها
اعدادشان در
عدد آورده
باشد بادشان
مفترق
شد آفتاب
جانها در
درون روزن
ابدان ما
چون
نظر در قرص
دارى خود يكى
است و
آن كه شد
محجوب ابدان
در شكى است
تفرقه
در روح حيوانى
بود نفس
واحد روح
انسانى بود
چون
كه حق رش
عليهم نوره مفترق
هرگز نگردد
نور او
يك
زمان بگذار اى
همره ملال تا
بگويم وصف
خالى ز آن
جمال
در
بيان نايد
جمال حال او هر
دو عالم چيست
عكس خال او
چون
كه من از خال
خوبش دم زنم نطق
مىخواهد كه
بشكافد تنم
همچو
مورى اندر اين
خرمن خوشم تا
فزون از خويش
بارى مىكشم
ميل
مستمع به
استماع ظاهر
صورت حكايت
كى
گذارد آن كه
رشك روشنى است تا
بگويم آن چه
فرض و گفتنى
است
بحر
كف پيش آرد و
سدى كند جر
كند و ز بعد جر
مدى كند
اين
زمان بشنو چه
مانع شد مگر مستمع
را رفت دل جاى
دگر
خاطرش
شد سوى صوفى
قنق اندر
آن سودا فرو
شد تا عنق
لازم
آمد باز رفتن
زين مقال سوى
آن افسانه بهر
وصف حال
صوفى
آن صورت
مپندار اى
عزيز همچو
طفلان تا كى
از جوز و مويز
جسم
ما جوز و مويز
است اى پسر گر
تو مردى زين
دو چيز اندر
گذر
ور
تو اندر نگذرى
اكرام حق بگذراند
مر ترا از نه
طبق
بشنو
اكنون صورت
افسانه را ليك
هين از كه جدا
كن دانه را
حلقهى
آن صوفيان
مستفيد چون
كه در وجد و
طرب آخر رسيد
خوان
بياوردند بهر
ميهمان از
بهيمه ياد
آورد آن زمان
گفت
خادم را كه در
آخر برو راست
كن بهر بهيمه
كاه و جو
گفت
لا حول اين چه
افزون گفتن
است از
قديم اين
كارها كار من
است
گفت
تر كن آن جوش
را از نخست كان
خر پير است و
دندانهاش
سست
گفت
لاحول اين چه
مىگويى مها از
من آموزند اين
ترتيبها
گفت
پالانش فرو نه
پيش پيش داروى
منبل بنه بر
پشت ريش
گفت
لاحول آخر اى
حكمت گزار جنس
تو مهمانم آمد
صد هزار
جمله
راضى
رفتهاند از
پيش ما هست
مهمان جان ما
و خويش ما
گفت
آبش ده و ليكن
شير گرم گفت
لاحول از توام
بگرفت شرم
گفت
اندر جو تو
كمتر كاه كن گفت
لاحول اين سخن
كوتاه كن
گفت
جايش را بروب
از سنگ و پشك ور
بود تر ريز بر
وى خاك خشك
گفت
لاحول اى پدر
لاحول كن با
رسول اهل كمتر
گو سخن
گفت
بستان شانه
پشت خر بخار گفت
لاحول اى پدر
شرمى بدار
خادم
اين گفت و
ميان را بست
چست گفت
رفتم كاه و جو
آرم نخست
رفت
و از آخر نكرد
او هيچ ياد خواب
خرگوشى بدان
صوفى بداد
رفت
خادم جانب
اوباش چند كرد
بر اندرز صوفى
ريشخند
صوفى
از ره مانده
بود و شد دراز خوابها
مىديد با چشم
فراز
كان
خرش در چنگ
گرگى مانده
بود پارهها
از پشت و رانش
مىربود
گفت
لاحول اين چه
ماليخولياست اى
عجب آن خادم
مشفق كجاست
باز
مىديد آن خرش
در راه رو گه به
چاهى مىفتاد
و گه به گو
گونهگون
مىديد ناخوش
واقعه فاتحه
مىخواند او و
القارعه
گفت
چاره چيست
ياران
جستهاند رفتهاند
و جمله درها
بستهاند
باز
مىگفت اى عجب
آن خادمك نه كه
با ما گشت هم
نان و نمك
من
نكردم با وى
الا لطف و لين او
چرا با من كند
بر عكس كين
هر
عداوت را سبب
بايد سند ور
نه جنسيت وفا
تلقين كند
باز
مىگفت آدم با
لطف وجود كى
بر آن ابليس
جورى كرده بود
آدمى
مر مار و كژدم
را چه كرد كاو
همىخواهد مر
او را مرگ و
درد
گرگ
را خود خاصيت
بدريدن است اين
حسد در خلق
آخر روشن است
باز
مىگفت اين
گمان بد خطاست بر
برادر اين
چنين ظنم
چراست
باز
گفتى حزم سوء
الظن تست هر كه
بد ظن نيست كى
ماند درست
صوفى
اندر وسوسه و
آن خر چنان كه
چنين بادا جز
اى دشمنان
آن
خر مسكين ميان
خاك و سنگ كژ
شده پالان
دريده
پالهنگ
خسته
از ره جملهى
شب بىعلف گاه
در جان كندن و
گه در تلف
خر
همه شب ذكر
مىكرد اى اله جو
رها كردم كم
از يك مشت
كاه
با
زبان حال
مىگفت اى
شيوخ رحمتى
كه سوختم زين
خام شوخ
آن
چه آن خر ديد
از رنج و عذاب مرغ
خاكى بيند
اندر سيل آب
بس
به پهلو گشت
آن شب تا سحر آن
خر بىچاره از
جوع البقر
روز
شد خادم بيامد
بامداد زود
پالان جست بر
پشتش نهاد
خر
فروشانه دو سه
زخمش بزد كرد
با خر آن چه ز
آن سگ مىسزد
خر
جهنده گشت از
تيزى نيش كو
زبان تا خر
بگويد حال
خويش
چون
كه صوفى بر
نشست و شد
روان رو
در افتادن
گرفت او هر
زمان
هر
زمانش خلق بر
مىداشتند جمله
رنجورش
همىپنداشتند
آن يكى
گوشش
همىپيچيد
سخت و
آن دگر در زير
گامش جست لخت
و آن
دگر در نعل او
مىجست سنگ و
آن دگر در چشم
او مىديد
زنگ
باز
مىگفتند اى
شيخ اين ز
چيست دى
نمىگفتى كه
شكر اين خر
قوى است
گفت
آن خر كاو به
شب لاحول خورد جز
بدين شيوه
نداند راه كرد
چون
كه قوت خر به
شب لاحول بود شب
مسبح بود و
روز اندر سجود
آدمى
خوارند اغلب
مردمان از
سلام
عليكشان كم
جو امان
خانهى
ديو است دلهاى
همه كم
پذير از ديو
مردم دمدمه
از
دم ديو آن كه
او لاحول خورد هم
چو آن خر در سر
آيد در نبرد
هر
كه در دنيا
خورد تلبيس
ديو و
ز عدوى دوست
رو تعظيم و
ريو
در
ره اسلام و بر
پول صراط در
سر آيد همچو
آن خر از خباط
عشوههاى
يار بد منيوش
هين دام
بين ايمن مرو
تو بر زمين
صد
هزار ابليس
لاحول آر بين آدما
ابليس را در
مار بين
دم
دهد گويد ترا
اى جان و دوست تا
چو قصابى كشد
از دوست پوست
دم
دهد تا پوستت
بيرون كشد و
اى او كز
دشمنان افيون
چشد
سر
نهد بر پاى تو
قصابوار دم
دهد تا خونت
ريزد زار زار
همچو
شيرى صيد خود
را خويش كن ترك
عشوهى اجنبى
و خويش كن
همچو
خادم دان
مراعات خسان بىكسى
بهتر ز عشوهى
ناكسان
در
زمين مردمان
خانه مكن كار
خود كن كار
بيگانه مكن
كيست
بيگانه تن
خاكى تو كز
بر اى اوست
غمناكى تو
تا
تو تن را چرب و
شيرين مىدهى جوهر
خود را نبينى
فربهى
گر
ميان مشك تن
را جا شود روز
مردن گند او
پيدا شود
مشك
را بر تن مزن
بر دل بمال مشك
چه بود نام
پاك ذو
الجلال
آن
منافق مشك بر
تن مىنهد روح
را در قعر
گلخن مىنهد
بر
زبان نام حق و
در جان او گندها
از فكر
بىايمان او
ذكر
با او همچو
سبزهى گلخن
است بر
سر مبر ز گل
است و سوسن
است
آن
نبات آن جا
يقين عاريت
است جاى
آن گل مجلس
است و عشرت
است
طيبات
آيد به سوى
طيبين للخبيثين
الخبيثات است
هين
كين
مدار آنها كه
از كين گمرهند گورشان
پهلوى كين
داران نهند
اصل
كينه دوزخ است
و كين تو جزو
آن كل است و
خصم دين تو
چون
تو جزو دوزخى
پس هوش دار جزو
سوى كل خود
گيرد قرار
تلخ
با تلخان يقين
ملحق شود كى
دم باطل قرين
حق شود
اى
برادر تو همان
انديشهاى ما
بقى تو
استخوان و
ريشهاى
گر
گل است
انديشهى تو
گلشنى ور
بود خارى تو
هيمهى
گلخنى
گر
گلابى، بر سر
و جيبت زنند ور
تو چون بولى
برونت افكنند
طبلهها
در پيش عطاران
ببين جنس
را با جنس خود
كرده قرين
جنسها
با جنسها
آميخته زين
تجانس زينتى
انگيخته
گر
در آميزند عود
و شكرش بر
گزيند يك يك
از يكديگرش
طبلهها
بشكست و جانها
ريختند نيك
و بد در همدگر
آميختند
حق
فرستاد انبيا
را با ورق تا
گزيد اين
دانهها را بر
طبق
پيش
از ايشان ما
همه يكسان
بديم كس
ندانستى كه ما
نيك و بديم
قلب
و نيكو در
جهان بودى
روان چون
همه شب بود و
ما چون شب
روان
تا
بر آمد آفتاب
انبيا گفت
اى غش دور شو
صافى بيا
چشم
داند فرق كردن
رنگ را چشم
داند لعل را و
سنگ را
چشم
داند گوهر و
خاشاك را چشم
را ز آن
مىخلد
خاشاكها
دشمن
روزند اين
قلابكان عاشق
روزند آن
زرهاى كان
ز آن
كه روز است
آينهى تعريف
او تا
ببيند اشرفى
تشريف او
حق
قيامت را لقب
ز آن روز كرد روز
بنمايد جمال
سرخ و زرد
پس
حقيقت روز سر
اولياست روز
پيش ماهشان
چون
سايههاست
عكس
راز مرد حق
دانيد روز عكس
ستاريش شام
چشم دوز
ز آن
سبب فرمود
يزدان وَ
الضحى وَ
الضُّحى نور
ضمير مصطفى
قول
ديگر كاين ضحى
را خواست دوست هم
بر اى آن كه
اين هم عكس
اوست
ور
نه بر فانى
قسم گفتن
خطاست خود
فنا چه لايق
گفت خداست
لا
أُحِبُّ
الْآفِلِينَ
گفت آن خليل كى
فنا خواهد از
اين رب جليل
باز
وَ اللَّيْلِ
است ستارى او و
آن تن خاكى
زنگارى او
آفتابش
چون بر آمد ز
آن فلك با
شب تن گفت هين
ما ودعك
وصل
پيدا گشت از
عين بلا ز
آن حلاوت شد
عبارت ما قلى
هر
عبارت خود
نشان حالتى
است حال
چون دست و
عبارت آلتى
است
آلت
زرگر به دست
كفشگر همچو
دانهى كشت
كرده ريگ در
و
آلت اسكاف پيش
برزگر پيش
سگ كاه
استخوان در
پيش خر
بود
انا الحق در
لب منصور نور بود
انا الله در
لب فرعون زور
شد
عصا اندر كف
موسى گوا شد عصا
اندر كف ساحر
هبا
زين
سبب عيسى بدان
همراه خود در
نياموزيد آن
اسم صمد
كاو
نداند نقص بر
آلت نهد سنگ
بر گل زن تو
آتش كى جهد
دست
و آلت همچو
سنگ و آهن است جفت
بايد جفت شرط
زادن است
آن
كه بىجفت است
و بىآلت يكى
است در
عدد شك است و
آن يك بىشكى
است
آن
كه دو گفت و سه
گفت و بيش
ازين متفق
باشند در واحد
يقين
احولى
چون دفع شد
يكسان شوند دو
سه گويان هم
يكى گويان
شوند
گر
يكى گويى تو
در ميدان او گرد
بر مىگرد از
چوگان او
گوى
آن گه راست و
بىنقصان شود كه
ز زخم دست شه
رقصان شود
گوش
دار اى احول
اينها را به
هوش داروى
ديده بكش از
راه گوش
پس
كلام پاك در
دلهاى كور مىنپايد
مىرود تا اصل
نور
و آن
فسون ديو در
دلهاى كژ مىرود
چون كفش كژ در
پاى كژ
گر
چه حكمت را به
تكرار آورى چون
تو نااهلى شود
از تو برى
ور
چه بنويسى
نشانش مىكنى ور
چه مىلافى
بيانش
مىكنى
او ز
تو رو در كشد
اى پر ستيز بندها
را بگسلد وز
تو گريز
ور
نخوانى و
ببيند سوز تو علم
باشد مرغ
دستآموز تو
او
نپايد پيش هر
نااوستا همچو
طاوسى به
خانهى روستا
دين
نه آن باز است
كاو از شه
گريخت سوى
آن كمپير كاو
مىآرد بيخت
تا
كه تتماجى پزد
اولاد را ديد
آن باز خوش
خوش زاد را
پايكش
بست و پرش
كوتاه كرد ناخنش
ببريد و قوتش
كاه كرد
گفت
نااهلان
نكردندت به
ساز پر
فزود از حد و
ناخن شد دراز
دست
هر نااهل
بيمارت كند سوى
مادر آ كه
تيمارت كند
مهر
جاهل را چنين
دان اى رفيق كژ
رود جاهل
هميشه در
طريق
روز شه
در جستجو
بىگاه شد سوى
آن كمپير و آن
خرگاه شد
ديد
ناگه باز را
در دود و گرد شه
بر او بگريست
زار و نوحه
كرد
گفت
هر چند اين جز
اى كار تست كه
نباشى در وفاى
ما درست
چون
كنى از خلد زى
دوزخ فرار غافل
از لا يستوى
اصحاب نار
اين
سزاى آن كه از
شاه خبير خيره
بگريزد به
خانهى گنده
پير
باز
مىماليد پر
بر دست شاه بىزبان
مىگفت من
كردم گناه
پس
كجا زارد كجا
نالد لئيم گر
تو نپذيرى بجز
نيك اى كريم
لطف
شه جان را
جنايت جو كند ز
آنكه شه هر
زشت را نيكو
كند
رو
مكن زشتى كه
نيكيهاى ما زشت
آمد پيش آن
زيباى ما
خدمت
خود را سزا پنداشتى تو
لواى جرم از
آن افراشتى
چون
ترا ذكر و دعا
دستور شد ز آن
دعاكردن دلت
مغرور شد
هم
سخن ديدى تو
خود را با خدا اى
بسا كاو زين
گمان افتد جدا
گر
چه با تو شه
نشيند بر زمين خويشتن
بشناس و
نيكوتر نشين
باز
گفت اى شه
پشيمان
مىشوم توبه
كردم نو
مسلمان
مىشوم
آن
كه تو مستش
كنى و شير گير گر
ز مستى كج رود
عذرش پذير
گر
چه ناخن رفت
چون باشى مرا بر
كنم من پرچم
خورشيد را
ور
چه پرم رفت
چون بنوازيم چرخ
بازى گم كند
در بازيم
گر
كمر بخشيم كه
را بر كنم گر
دهى كلكى
علمها بشكنم
آخر
از پشه نه كم
باشد تنم ملك
نمرودى به پر بر
هم زنم
در
ضعيفى تو مرا
بابيل گير هر
يكى خصم مرا
چون پيل گير
قدر
فندق افكنم
بندق حريق بندقم
در فعل صد چون
منجنيق
موسى
آمد در وغا با
يك عصاش زد
بر آن فرعون و
بر شمشيرهاش
هر
رسولى يك تنه
كان در زده ست بر
همه آفاق تنها
بر زده ست
نوح
چون شمشير در
خواهيد ازو موج
طوفان گشت از
او شمشير خو
احمدا
خود كيست
اسپاه زمين ماه
بين بر چرخ و
بشكافش جبين
تا
بداند سعد و
نحس بىخبر دور
تست اين دور
نه دور قمر
دور
تست ايرا كه
موساى كليم آرزو
مىبرد زين
دورت مقيم
چون
كه موسى رونق
دور تو ديد كاندر
او صبح تجلى
مىدميد
گفت
يا رب آن چه
دور رحمت است بر
گذشت از رحمت
آن جا رويت
است
غوطه
ده موساى خود
را در بحار از
ميان دورهى
احمد بر آر
گفت
يا موسى بدان
بنمودمت راه
آن خلوت بدان
بگشودمت
كه
تو ز آن دورى
درين دور اى
كليم پا
بكش زيرا دراز
است اين گليم
من
كريمم نان
نمايم بنده را تا
بگرياند طمع
آن زنده را
بينى
طفلى بمالد
مادرى تا
شود بيدار
واجويد خورى
كاو
گرسنه خفته
باشد بىخبر و
آن دو پستان
مىخلد زو مهر
در
كنت
كنزا رحمة
مخفية فابتعثت
أمة مهدية
هر
كراماتى كه
مىجويى به
جان او
نمودت تا طمع
كردى در آن
چند
بت بشكست احمد
در جهان تا
كه يا رب گوى
گشتند امتان
گر
نبودى كوشش
احمد تو هم مىپرستيدى
چو اجدادت
صنم
اين
سرت وارست از
سجدهى صنم تا
بدانى حق او
را بر امم
گر
بگويى شكر اين
رستن بگو كز بت
باطن همت
برهاند او
مر
سرت را چون
رهانيد از
بتان هم
بدان قوت تو
دل را وارهان
سر ز
شكر دين از آن
بر تافتى كز
پدر ميراث
مفتاش
يافتى
مرد
ميراثى چه
داند قدر مال رستمى
جان كند و
مجان يافت
زال
چون
بگريانم
بجوشد رحمتم آن
خروشنده
بنوشد نعمتم
گر
نخواهم داد
خود ننمايمش چونش
كردم بسته دل
بگشايمش
رحمتم
موقوف آن خوش
گريههاست چون
گريست از بحر
رحمت موج
خاست
بود
شيخى دايما او
وامدار از
جوانمردى كه
بود آن نامدار
ده
هزاران وام
كردى از مهان خرج
كردى بر
فقيران جهان
هم
به وام او
خانقاهى
ساخته جان
و مال و خانقه
درباخته
وام
او را حق ز هر
جا مىگزارد كرد
حق بهر خليل
از ريگ آرد
گفت
پيغمبر كه در
بازارها دو
فرشته
مىكنند ايدر
دعا
كاى
خدا تو منفقان
را ده خلف اى
خدا تو ممسكان
را ده تلف
خاصه
آن منفق كه
جان انفاق كرد حلق
خود قربانى
خلاق كرد
حلق
پيش آورد
اسماعيلوار كارد
بر حلقش نيارد
كرد كار
پس
شهيدان زنده
زين رويند و
خوش تو
بدان قالب
بمنگر گبروش
چون
خلف دادستشان
جان بقا جان
ايمن از غم و
رنج و شقا
شيخ
وامى سالها
اين كار كرد مىستد
مىداد همچون
پاى مرد
تخمها
مىكاشت تا
روز اجل تا
بود روز اجل
مير اجل
چون
كه عمر شيخ در
آخر رسيد در
وجود خود نشان
مرگ ديد
وامداران
گرد او بنشسته
جمع شيخ
بر خود خوش
گدازان همچو
شمع
وامداران
گشته نوميد و
ترش درد
دلها يار شد
با درد شش
شيخ
گفت اين بد
گمانان را نگر نيست
حق را چار صد
دينار زر
كودكى
حلوا ز بيرون
بانگ زد لاف
حلوا بر اميد
دانگ زد
شيخ
اشارت كرد
خادم را به سر كه
برو آن جمله
حلوا را بخر
تا
غريمان چون كه
آن حلوا خورند يك
زمانى تلخ در
من ننگرند
در
زمان خادم
برون آمد به
در تا
خرد او جمله
حلوا ز ان پسر
گفت
او را جملهى
حلوا به چند گفت
كودك نيم
دينارى و اند
گفت
نه از صوفيان
افزون مجو نيم
دينارت دهم
ديگر مگو
او
طبق بنهاد اندر
پيش شيخ تو
ببين اسرار سر
انديش شيخ
كرد
اشارت با
غريمان كين
نوال نك
تبرك خوش
خوريد اين را
حلال
چون
طبق خالى شد
آن كودك ستد گفت
دينارم بده اى
با خرد
شيخ
گفتا از كجا
آرم درم وام
دارم مىروم
سوى عدم
كودك
از غم زد طبق
را بر زمين ناله
و گريه بر
آورد و حنين
مىگريست
از غبن كودك
هاى هاى كاى
مرا بشكسته
بودى هر دو
پاى
كاشكى
من گرد گلخن
گشتمى بر
در اين خانقه
نگذشتمى
صوفيان
طبل خوار لقمه
جو سگ
دلان و همچو
گربه روى شو
از
غريو كودك آن
جا خير و شر گرد
آمد گشت بر
كودك حشر
پيش
شيخ آمد كه اى
شيخ درشت تو
يقين دان كه مرا
استاد كشت
گر
روم من پيش او
دست تهى او
مرا بكشد
اجازت
مىدهى
و آن
غريمان هم به
انكار و جحود رو
به شيخ آورده
كاين بارى چه
بود
مال
ما خوردى
مظالم مىبرى از
چه بود اين
ظلم ديگر بر
سرى
تا
نماز ديگر آن
كودك گريست شيخ
ديده بست و در
وى ننگريست
شيخ
فارغ از جفا و
از خلاف در
كشيده روى چون
مه در لحاف
با
ازل خوش با
اجل خوش شاد
كام فارغ
از تشنيع و
گفت خاص و
عام
آن
كه جان در روى
او خندد چو
قند از
ترش رويى خلقش
چه گزند
آن
كه جان بوسه
دهد بر چشم او كى
خورد غم از
فلك وز خشم او
در
شب مهتاب مه
را بر سماك از
سگان و عوعو
ايشان چه باك
سگ
وظيفهى خود
به جا مىآورد مه
وظيفهى خود
به رخ
مىگسترد
كارك
خود مىگزارد
هر كسى آب
نگذارد صفا
بهر خسى
خس
خسانه مىرود
بر روى آب آب
صافى مىرود
بىاضطراب
مصطفى
مه مىشكافد
نيم شب ژاژ
مىخايد ز
كينه بو لهب
آن
مسيحا مرده
زنده مىكند و
آن جهود از
خشم سبلت
مىكند
بانگ
سگ هرگز رسد
در گوش ماه خاصه
ماهى كاو بود
خاص اله
مىخورد
شه بر لب جو تا
سحر در
سماع از بانگ
چغزان بىخبر
هم
شدى توزيع
كودك دانگ چند همت
شيخ آن سخا را
كرد بند
تا
كسى ندهد به
كودك هيچ چيز قوت
پيران از اين
بيش است نيز
شد
نماز ديگر آمد
خادمى يك
طبق بر كف ز
پيش حاتمى
صاحب
مالى و حالى
پيش پير هديه
بفرستاد كز وى
بد خبير
چار
صد دينار بر
گوشهى طبق نيم
دينار دگر
اندر ورق
خادم
آمد شيخ را
اكرام كرد و
آن طبق بنهاد
پيش شيخ فرد
چون
طبق را از غطا
واكرد رو خلق
ديدند آن
كرامت را از
او
آه و افغان
از همه برخاست
زود كاى
سر شيخان و
شاهان اين چه
بود
اين
چه سر است اين
چه سلطانى است
باز اى
خداوند
خداوندان راز
ما
ندانستيم ما
را عفو كن بس
پراكنده كه
رفت از ما
سخن
ما
كه كورانه
عصاها
مىزنيم لاجرم
قنديلها را
بشكنيم
ما
چو كران
ناشنيده يك
خطاب هرزه
گويان از قياس
خود جواب
ما ز
موسى پند
نگرفتيم كاو گشت
از انكار خضرى
زرد رو
با
چنان چشمى كه
بالا
مىشتافت نور
چشمش آسمان را
مىشكافت
شيخ
فرمود آن همه
گفتار و قال من
بحل كردم شما
را آن حلال
سر
اين آن بود كز
حق خواستم لاجرم
بنمود راه
راستم
گفت
آن دينار اگر
چه اندك است ليك
موقوف غريو
كودك است
تا
نگريد كودك
حلوا فروش بحر
رحمت در
نمىآيد به
جوش
اى
برادر طفل طفل
چشم تست كام
خود موقوف
زارى دان
درست
گر
همىخواهى كه
آن خلعت رسد پس
بگريان طفل
ديده بر جسد
ترسانيدن
شخصى زاهد را
كه كم گرى تا
كور نشوى
زاهدى
را گفت يارى
در عمل كم
گرى تا چشم را
نايد خلل
گفت
زاهد از دو
بيرون نيست
حال چشم
بيند يا نبيند
آن جمال
گر
ببيند نور حق
خود چه غم است در
وصال حق دو
ديده چه كم
است
ور
نخواهد ديد حق
را گو برو اين
چنين چشم شقى
گو كور شو
غم
مخور از ديده
كان عيسى
تراست چپ
مرو تا بخشدت
دو چشم راست
عيسى
روح تو با تو
حاضر است نصرت
از وى خواه
كاو خوش ناصر
است
ليك
بيگار تن پر
استخوان بر
دل عيسى منه
تو هر زمان
همچو
آن ابله كه
اندر داستان ذكر
او كرديم بهر
راستان
زندگى
تن مجو از
عيسىات كام
فرعونى مخواه
از موسىات
بر
دل خود كم نه
انديشهى
معاش عيش
كم نايد تو بر
درگاه باش
اين
بدن خرگاه آمد
روح را يا
مثال كشتيى مر
نوح را
ترك
چون باشد
بيابد خرگهى خاصه
چون باشد عزيز
درگهى
تمامى
قصهى زنده
شدن
استخوانها به
دعاى عيسى
عليه السلام
خواند
عيسى نام حق
بر استخوان از
براى التماس
آن جوان
حكم
يزدان از پى
آن خام مرد صورت
آن استخوان را
زنده كرد
از
ميان بر جست
يك شير سياه پنجهاى
زد كرد نقشش
را تباه
كلهاش
بر كند مغزش
ريخت زود مغز
جوزى كاندر او
مغزى نبود
گر و
را مغزى بدى
اشكستنش خود
نبودى نقص الا
بر تنش
گفت
عيسى چون
شتابش كوفتى گفت
ز آن رو كه تو
زو آشوفتى
گفت
عيسى چون
نخوردى خون
مرد گفت
در قسمت نبودم
رزق خورد
اى
بسا كس همچو
آن شير ژيان صيد
خود ناخورده
رفته از جهان
قسمتش
كاهى نه و
حرصش چو كوه وجه
نه و كرده
تحصيل وجوه
اى
ميسر كرده بر
ما در جهان سخره
و بيگار ما را
وارهان
طعمه
بنموده به ما
و آن بوده شست آن
چنان بنما به
ما آن را كه
هست
گفت
آن شير اى
مسيحا اين
شكار بود
خالص از براى
اعتبار
گر
مرا روزى بدى
اندر جهان خود
چه كاراستى
مرا با
مردگان
اين
سزاى آن كه
يابد آب صاف همچو
خر در جو
بميزد از
گزاف
گر
بداند قيمت آن
جوى خر او
بجاى پا نهد
در جوى سر
او
بيابد آن چنان
پيغمبرى مير
آبى زندگانى
پرورى
چون
نميرد پيش او
كز امر كن اى
امير آب ما را
زنده كن
هين
سگ نفس ترا
زنده مخواه كاو
عدوى جان تست
از ديرگاه
خاك
بر سر
استخوانى را
كه آن مانع
اين سگ بود از
صيد جان
سگ
نهاى بر
استخوان چون
عاشقى ديوچهوار
از چه بر خون
عاشقى
آن
چه چشم است آن
كه بيناييش
نيست ز
امتحانها جز
كه رسواييش
نيست
سهو
باشد ظنها را
گاه گاه اين
چه ظن است اين
كه كور آمد ز
راه
ديده
آ بر ديگران
نوحهگرى مدتى
بنشين و بر
خود مىگرى
ز
ابر گريان شاخ
سبز و تر شود ز
آنكه شمع از
گريه روشنتر
شود
هر
كجا نوحه كنند
آن جا نشين ز
آنكه تو
اوليترى اندر
حنين
ز آن
كه ايشان در
فراق
فانىاند غافل
از لعل بقاى
كانىاند
ز آن
كه بر دل نقش
تقليد است بند رو
به آب چشم
بندش را برند
ز آن
كه تقليد آفت
هر نيكويى است كه
بود تقليد اگر
كوه قوى است
گر
ضريرى لمترست
و تيز خشم گوشت
پارهش دان چو
او را نيست
چشم
گر
سخن گويد ز مو
باريكتر آن
سرش را ز آن
سخن نبود خبر
مستيى
دارد ز گفت
خود و ليك از بر
وى تا به مى
راهى است نيك
همچو
جوى است او نه
او آبى خورد آب
از او بر آب
خواران بگذرد
آب
در جو ز آن
نمىگيرد
قرار ز
آن كه آن جو
نيست تشنه و
آب خوار
همچو
نايى نالهى
زارى كند ليك
بيگار
خريدارى كند
نوحهگر
باشد مقلد در
حديث جز
طمع نبود مراد
آن خبيث
نوحهگر
گويد حديث
سوزناك ليك
كو سوز دل و
دامان چاك
از
محقق تا مقلد
فرقهاست كاين
چو داود است و
آن ديگر
صداست
منبع
گفتار اين
سوزى بود و آن
مقلد كهنه
آموزى بود
هين
مشو غره بدان
گفت حزين بار
بر گاو است و
بر گردون
حنين
هم
مقلد نيست
محروم از ثواب نوحهگر
را مزد باشد
در حساب
كافر
و مومن خدا
گويند ليك در
ميان هر دو
فرقى هست نيك
آن
گدا گويد خدا
از بهر نان متقى
گويد خدا از
عين جان
گر
بدانستى گدا
از گفت خويش پيش
چشم او نه كم
ماندى نه پيش
سالها
گويد خدا آن
نان خواه همچو
خر مصحف كشد
از بهر كاه
گر
بدل در تافتى
گفت لبش ذره
ذره گشته بودى
قالبش
نام
ديوى ره برد
در ساحرى تو
به نام حق
پشيزى
مىبرى
خاريدن
روستايى در تاريكى
شير را به
گمان آن كه
گاو اوست
روستايى
گاو در آخر
ببست شير
گاوش خورد و
بر جايش نشست
روستايى
شد در آخر سوى
گاو گاو
را مىجست شب
آن كنج كاو
دست
مىماليد بر
اعضاى شير پشت
و پهلو گاه
بالا گاه زير
گفت
شير ار روشنى
افزون شدى زهرهاش
بدريدى و دل
خون شدى
اين
چنين گستاخ ز
آن مىخاردم كاو
درين شب گاو
مىپنداردم
حق
همىگويد كه
اى مغرور كور نه
ز نامم پاره
پاره گشت طور
از
من ار كوه احد
واقف بدى پاره
گشتى و دلش پر
خون شدى
از
پدر وز مادر
اين
بشنيدهاى لاجرم
غافل در اين
پيچيدهاى
گر
تو بىتقليد
از اين واقف
شوى بىنشان
از لطف چون
هاتف شوى
بشنو
اين قصه پى
تهديد را تا
بدانى آفت
تقليد را
صوفيى
در خانقاه از
ره رسيد مركب
خود برد و در
آخر كشيد
آب
كش داد و علف
از دست خويش نه چنان
صوفى كه ما
گفتيم پيش
احتياطش
كرد از سهو و
خباط چون
قضا آيد چه
سود است
احتياط
صوفيان
در جوع بودند
و فقير كاد
فقر أن يعي
كفرا يبير
اى
توانگر كه تو
سيرى هين مخند بر
كجى آن فقير
دردمند
از
سر تقصير آن
صوفى رمه خر
فروشى در
گرفتند آن
همه
كز
ضرورت هست
مردارى مباح بس
فسادى كز
ضرورت شد
صلاح
هم
در آن دم آن
خرك بفروختند لوت
آوردند و شمع
افروختند
ولوله
افتاد اندر
خانقه كامشبان
لوت و سماع
است و شره
چند
از اين صبر و
از اين سه
روزه چند چند از
اين زنبيل و
اين دريوزه
چند
ما
هم از خلقيم و
جان داريم ما دولت
امشب ميهمان
داريم ما
تخم
باطل را از آن
مىكاشتند كان
كه آن جان
نيست جان
پنداشتند
و آن
مسافر نيز از
راه دراز خسته
بود و ديد آن
اقبال و ناز
صوفيانش
يك به يك
بنواختند نرد
خدمتهاى خوش
مىباختند
گفت
چون مىديد
ميلانشان به
وى گر
طرب امشب
نخواهم كرد
كى
لوت
خوردند و سماع
آغاز كرد خانقه
تا سقف شد پر
دود و گرد
دود
مطبخ گرد آن
پا كوفتن ز
اشتياق و وجد
جان آشوفتن
گاه
دست افشان قدم
مىكوفتند گه
به سجده صفه
را مىروفتند
دير
يابد صوفى آز
از روزگار ز
آن سبب صوفى
بود بسيار
خوار
جز
مگر آن صوفيى
كز نور حق سير
خورد او فارغ
است از ننگ دق
از
هزاران اندكى
زين صوفيند باقيان
در دولت او
مىزيند
چون
سماع آمد از
اول تا كران مطرب
آغازيد يك ضرب
گران
خر
برفت و خر
برفت آغاز كرد زين
حراره جمله را
انباز كرد
زين
حراره پاى
كوبان تا سحر كفزنان
خر رفت و خر
رفت اى پسر
از
ره تقليد آن
صوفى همين خر
برفت آغاز كرد
اندر حنين
چون
گذشت آن نوش و
جوش و آن سماع روز
گشت و جمله
گفتند
الوداع
خانقه
خالى شد و
صوفى بماند گرد
از رخت آن
مسافر
مىفشاند
رخت
از حجره برون
آورد او تا
به خر بر بندد
آن همراه جو
تا
رسد در همرهان
او مىشتافت رفت
در آخر خر خود
را نيافت
گفت
آن خادم به
آبش برده است ز
انكه خر دوش
آب كمتر خورده
است
خادم
آمد گفت صوفى
خر كجاست گفت
خادم ريش بين
جنگى بخاست
گفت
من خر را به تو
بسپردهام من
ترا بر خر
موكل
كردهام
از
تو خواهم آن
چه من دادم به
تو باز
ده آن چه
فرستادم به تو
بحث
با توجيه كن
حجت ميار آن
چه بسپردم ترا
واپس سپار
گفت
پيغمبر كه
دستت هر چه
برد بايدش
در عاقبت واپس
سپرد
ور
نهاى از
سركشى راضى
بدين نك
من و تو
خانهى قاضى
دين
گفت
من مغلوب بودم
صوفيان حمله
آوردند و بودم
بيم جان
تو
جگر بندى ميان
گربگان اندر
اندازى و جويى
ز آن نشان
در
ميان صد گرسنه
گردهاى پيش
صد سگ گربهى
پژمردهاى
گفت
گيرم كز تو
ظلما بستدند قاصد
خون من مسكين
شدند
تو
نيايى و نگويى
مر مرا كه
خرت را
مىبرند اى
بىنوا
تا
خر از هر كه
بود من واخرم ور
نه توزيعى
كنند ايشان
زرم
صد
تدارك بود چون
حاضر بدند اين
زمان هر يك به
اقليمى شدند
من
كه را گيرم كه
را قاضى برم اين
قضا خود از تو
آمد بر سرم
چون
نيايى و نگويى
اى غريب پيش
آمد اين چنين
ظلمى مهيب
گفت
و الله آمدم
من بارها تا
ترا واقف كنم
زين كارها
تو
همىگفتى كه
خر رفت اى پسر از
همه گويندگان
با ذوقتر
باز
مىگشتم كه او
خود واقف است زين
قضا راضى است
مردى عارف
است
گفت
آن را جمله
مىگفتند خوش مر
مرا هم ذوق
آمد گفتنش
مر
مرا تقليدشان
بر باد داد كه
دو صد لعنت بر
آن تقليد باد
خاصه
تقليد چنين
بىحاصلان خشم
ابراهيم با بر
آفلان
عكس
ذوق آن جماعت
مىزدى وين
دلم ز آن عكس
ذوقى مىشدى
عكس
چندان بايد از
ياران خوش كه
شوى از بحر
بىعكس آب كش
عكس
كاول زد تو آن
تقليد دان چون
پياپى شد شود
تحقيق آن
تا
نشد تحقيق از
ياران مبر از
صدف مگسل نگشت
آن قطره در
صاف
خواهى چشم و
عقل و سمع را بر
دران تو
پردههاى طمع
را
ز
انكه آن تقليد
صوفى از طمع عقل
او بر بست از
نور و لمع
طمع
لوت و طمع آن
ذوق و سماع مانع
آمد عقل او را
ز اطلاع
گر
طمع در آينه
برخاستى در
نفاق آن آينه
چون ماستى
گر
ترازو را طمع
بودى به مال راست
كى گفتى ترازو
وصف حال
هر
نبيى گفت با
قوم از صفا من
نخواهم مزد
پيغام از شما
من
دليلم حق شما
را مشترى داد
حق دلاليم هر دو
سرى
چيست
مزد كار من
ديدار يار گر
چه خود بو بكر
بخشد چل هزار
چل
هزار او نباشد
مزد من كى
بود شبه شبه
در عدن
يك
حكايت گويمت
بشنو به هوش تا
بدانى كه طمع
شد بند گوش
هر
كه را باشد
طمع الكن شود با
طمع كى چشم و
دل روشن شود
پيش
چشم او خيال
جاه و زر همچنان
باشد كه موى
اندر بصر
جز
مگر مستى كه
از حق پر بود گر
چه بدهى گنجها
او حر بود
هر
كه از ديدار
برخوردار شد اين
جهان در چشم
او مردار شد
ليك
آن صوفى ز
مستى دور بود لاجرم
در حرص او شب
كور بود
صد
حكايت بشنود
مدهوش حرص در
نيايد
نكتهاى در
گوش حرص
بود
شخصى مفلسى
بىخان و مان مانده
در زندان وبند
بىامان
لقمهى
زندانيان
خوردى گزاف بر
دل خلق از طمع
چون كوه قاف
زهره
نه كس را كه
لقمهى نان
خورد ز
انكه آن
لقمهربا
كاوش برد
هر
كه دور از
دعوت رحمان
بود او
گدا چشم است
اگر سلطان بود
مر
مروت را نهاده
زير پا گشته
زندان دوزخى ز
آن نان ربا
گر
گريزى بر اميد
راحتى ز
آن طرف هم
پيشت آيد
آفتى
هيچ
كنجى بىدد و
بىدام نيست جز
به خلوتگاه
حق آرام نيست
كنج
زندان جهان
ناگزير نيست
بىپا مزد و
بىدق الحصير
و
الله ار سوراخ
موشى در روى مبتلاى
گربه چنگالى
شوى
آدمى
را فربهى هست
از خيال گر
خيالاتش بود
صاحب جمال
ور
خيالاتش
نمايد ناخوشى مىگدازد
همچو موم از
آتشى
در
ميان مار و
كژدم گر ترا با
خيالات خوشان
دارد خدا
مار
و كژدم مر ترا
مونس بود كان
خيالت كيمياى
مس بود
صبر
شيرين از خيال
خوش شده ست كان
خيالات فرج
پيش آمده ست
آن
فرج آيد ز
ايمان در ضمير ضعف
ايمان
نااميدى و
زحير
صبر
از ايمان
بيابد سر كله حيث
لا صبر فلا
إيمان له
گفت
پيغمبر خداش
ايمان نداد هر
كه را صبرى
نباشد در نهاد
آن
يكى در چشم تو
باشد چو مار هم
وى اندر چشم
آن ديگر نگار
ز
انكه در چشمت
خيال كفر اوست و
آن خيال مومنى
در چشم دوست
كاندر
اين يك شخص هر
دو فعل هست گاه
ماهى باشد او
و گاه شست
نيم
او مومن بود
نيميش گبر نيم
او حرص آورى
نيميش صبر
گفت
يزدانت فمنكم
مومن باز
منكم كافر گبر
كهن
همچو
گاوى نيمهى
چپش سياه نيمهى
ديگر سپيد
همچو ماه
هر
كه اين نيمه ببيند
رد كند هر
كه آن نيمه
ببيند كد كند
يوسف
اندر چشم
اخوان چون
ستور هم
وى اندر چشم
يعقوبى چو حور
چشم
ظاهر سايهى
آن چشم دان هر
چه آن بيند
بگردد اين بد
آن
تو
مكانى اصل تو
در لامكان اين
دكان بر بند و
بگشا آن دكان
شش
جهت مگريز
زيرا در جهات ششدره
است و ششدره
مات است مات
شكايت
كردن اهل
زندان پيش
وكيل قاضى از
دست آن مفلس
با
وكيل قاضى
ادراكمند اهل
زندان در
شكايت آمدند
كه
سلام ما به
قاضى بر كنون باز
گو آزار ما
زين مرد دون
كاندر
اين زندان
بماند او
مستمر ياوه
تاز و
طبلخوار است
و مضر
چون
مگس حاضر شود
در هر طعام از
وقاحت بىصلا
و بىسلام
پيش
او هيچ است
لوت شصت كس كر
كند خود را
اگر گوييش بس
مرد
زندان را
نيايد
لقمهاى ور
به صد حيلت
گشايد
طعمهاى
در
زمان پيش آيد
آن دوزخ گلو حجتش
اين كه خدا
گفتا كلوا
زين
چنين قحط سه
ساله داد داد ظل
مولانا ابد
پاينده باد
يا ز
زندان تا رود
اين گاوميش يا
وظيفه كن ز
وقفى
لقمهايش
اى ز
تو خوش هم
ذكور و هم
اناث داد
كن المستغاث
المستغاث
سوى
قاضى شد وكيل
با نمك گفت
با قاضى شكايت
يك به يك
خواند
او را قاضى از
زندان به پيش پس
تفحص كرد از
اعيان خويش
گشت
ثابت پيش قاضى
آن همه كه
نمودند از
شكايت آن رمه
گفت
قاضى خيز از
اين زندان برو سوى
خانهى
مردهريگ
خويش شو
گفت
خان و مان من
احسان تست همچو
كافر جنتم
زندان تست
گر ز
زندانم برانى
تو به رد خود
بميرم من ز
تقصيرى و كد
همچو
ابليسى كه
مىگفت اى
سلام رب
أنظرني إلى
يوم القيام
كاندر
اين زندان
دنيا من خوشم تا
كه دشمن
زادگان را
مىكشم
هر
كه او را قوت
ايمانى بود و
ز براى زاد ره
نانى بود
مىستانم
گه به مكر و گه
به ريو تا
بر آرند از
پشيمانى غريو
گه
به درويشى كنم
تهديدشان گه
به زلف و خال
بندم ديدشان
قوت
ايمانى در اين
زندان كم است وان كه
هست از قصد
اين سگ در خم
است
از
نماز و صوم و
صد بىچارگى قوت
ذوق آيد برد
يك بارگى
أستعيذ
اللَّه من
شيطانه قد
هلكنا آه من
طغيانه
يك
سگ است و در
هزاران
مىرود هر
كه در وى رفت
او او مىشود
هر
كه سردت كرد مىدان
كاو در اوست ديو
پنهان گشته
اندر زير
پوست
گه
خيال فرجه و
گاهى دكان گه
خيال علم و
گاهى خان و
مان
هان
بگو لاحولها
اندر زمان از
زبان تنها نه
بلك از عين
جان
تتمهى
قصهى مفلس
گفت
قاضى مفلسى را
وانما گفت
اينك اهل
زندانت گوا
گفت
ايشان متهم
باشند چون مىگريزند
از تو
مىگريند
خون
از
تو مىخواهند
هم تا وارهند زين
غرض باطل
گواهى
مىدهند
جمله
اهل محكمه
گفتند ما هم
بر ادبار و بر
افلاسش گوا
هر
كه را پرسيد
قاضى حال او گفت
مولا دست ازين
مفلس بشو
گفت
قاضى كش
بگردانيد فاش گرد
شهر اين مفلس
است و بس
قلاش
كو
به كو او را
مناداها زنيد طبل
افلاسش عيان
هر جا زنيد
هيچ
كس نسيه
بنفروشد بدو قرض
ندهد هيچ كس
او را تسو
هر
كه دعوى آردش
اينجا به فن بيش
زندانش
نخواهم كرد
من
پيش
من افلاس او
ثابت شده است نقد
و كالا نيستش
چيزى به دست
آدمى
در حبس دنيا ز
آن بود تا
بود كافلاس او
ثابت شود
مفلسى
ديو را يزدان
ما هم
منادى كرد در
قرآن ما
كاو
دغا و مفلس
است و بد سخن هيچ
با او شركت و
سودا مكن
ور
كنى او را
بهانه آورى مفلس
است او صرفه
از وى كى برى
حاضر
آوردند چون
فتنه فروخت اشتر
كردى كه هيزم
مىفروخت
كرد
بىچاره بسى
فرياد كرد هم
موكل را به
دانگى شاد كرد
اشترش
بردند از
هنگام چاشت تا
شب و افغان او
سودى نداشت
بر
شتر بنشست آن
قحط گران صاحب
اشتر پى اشتر
دوان
سو
به سو و كو به
كو مىتاختند تا
همه شهرش عيان
بشناختند
پيش
هر حمام و هر
بازارگاه كرده
مردم جمله در
شكلش نگاه
ده
منادى گر بلند
آوازيان كرد
و ترك و
روميان و
تازيان
مفلس
است اين و
ندارد هيچ چيز قرض
تا ندهد كس او
را يك پشيز
ظاهر
و باطن ندارد
حبهاى مفلسى
قلبى دغايى
دبهاى
هان
و هان با او
حريفى كم كنيد چون
كه كاو آرد
گره محكم كنيد
ور
به حكم آريد
اين پژمرده را من
نخواهم كرد
زندان مرده را
خوش
دم است او و
گلويش بس فراخ با
شعار نو دثار
شاخ شاخ
گر
بپوشد بهر مكر
آن جامه را عاريه
است او و
فريبد عامه را
حرف
حكمت بر زبان
ناحكيم حلههاى
عاريت دان اى
سليم
گر
چه دزدى
حلهاى
پوشيده است دست
تو چون گيرد
آن ببريده
دست
چون
شبانه از شتر
آمد به زير كرد
گفتش منزلم
دور است و دير
بر
نشستى اشترم
را از پگاه جو
رها كردم كم
از اخراج كاه
گفت
تا اكنون چه
مىكرديم پس هوش
تو كو، نيست
اندر خانه كس
طبل
افلاسم به چرخ
سابعه رفت
و تو
نشنيدهاى بد
واقعه
گوش
تو پر بوده است
از طمع خام پس
طمع كر مىكند
كور اى غلام
تا
كلوخ و سنگ
بشنيد اين
بيان مفلس
است و مفلس
است اين
قلتبان
تا
به شب گفتند و
در صاحب شتر بر
نزد كاو از
طمع پر بود پر
هست
بر سمع و بصر
مهر خدا در
حجب بس صورت
است و بس صدا
آن
چه او خواهد
رساند آن به
چشم از
جمال و از
كمال و از
كرشم
و
انچه او خواهد
رساند آن به
گوش از
سماع و از
بشارت وز
خروش
كون
پر چاره ست و
هيچت چاره نى تا
كه نگشايد
خدايت روزنى
گر
چه تو هستى
كنون غافل از
آن وقت
حاجت حق كند
آن را عيان
گفت
پيغمبر كه
يزدان مجيد از
پى هر درد
درمان آفريد
ليك
ز آن درمان
نبينى رنگ و
بو بهر
درد خويش
بىفرمان او
چشم
را اى چاره جو
در لامكان هين
بنه چون چشم
كشته سوى جان
اين
جهان از
بىجهت پيدا
شده ست كه
ز بىجايى
جهان را جا
شده ست
باز
گرد از هست
سوى نيستى طالب
ربى و
ربانيستى
جاى
دخل است اين
عدم از وى مرم جاى
خرج است اين وجود
بيش و كم
كارگاه
صنع حق چون
نيستى است پس
برون كارگه
بىقيمتى
است
ياد
ده ما را
سخنهاى دقيق كه
ترا رحم آورد
آن اى رفيق
هم
دعا از تو
اجابت هم ز تو ايمنى
از تو مهابت
هم ز تو
گر
خطا گفتيم
اصلاحش تو كن مصلحى
تو اى تو
سلطان سخن
كيميا
دارى كه
تبديلش كنى گر
چه جوى خون
بود نيلش كنى
اين
چنين
ميناگريها
كار تست اين
چنين اكسيرها
اسرار تست
آب
را و خاك را بر
هم زدى ز
آب و گل نقش تن
آدم زدى
نسبتش
دادى و جفت و
خال و عم با
هزار انديشه و
شادى و غم
باز
بعضى را رهايى
دادهاى زين
غم و شادى
جدايى
دادهاى
بردهاى
از خويش و
پيوند و سرشت كردهاى
در چشم او هر
خوب زشت
هر
چه محسوس است
او رد مىكند و
انچه
ناپيداست
مسند مىكند
عشق
او پيدا و
معشوقش نهان يار
بيرون فتنهى
او در جهان
اين
رها كن عشقهاى
صورتى نيست
بر صورت نه بر
روى ستى
آن
چه معشوق است
صورت نيست آن خواه
عشق اين جهان
خواه آن جهان
آن
چه بر صورت تو
عاشق گشتهاى چون
برون شد جان
چرايش
هشتهاى
صورتش
بر جاست اين
سيرى ز چيست عاشقا
واجو كه معشوق
تو كيست
آن
چه محسوس است
اگر معشوقه
است عاشق
استى هر كه او
را حس هست
چون
وفا آن عشق
افزون مىكند كى
وفا صورت
دگرگون
مىكند
پرتو
خورشيد بر
ديوار تافت تابش
عاريتى ديوار
يافت
بر
كلوخى دل چه
بندى اى سليم واطلب
اصلى كه تابد
او مقيم
اى
كه تو هم
عاشقى بر عقل
خويش خويش
بر صورت
پرستان ديده
بيش
پرتو
عقل است آن بر
حس تو عاريت
ميدان ذهب بر
مس تو
چون
زر اندود است
خوبى در بشر ور
نه چون شد شاهد
تو پير خر
چون
فرشته بود
همچون ديو شد كان
ملاحت اندر او
عاريه بد
اندك
اندك
مىستانند آن
جمال اندك
اندك خشك
مىگردد
نهال
رو
نُعَمِّرْهُ
نُنَكِّسْهُ
بخوان دل
طلب كن دل منه
بر استخوان
كان
جمال دل جمال
باقى است دولتش
از آب حيوان
ساقى است
خود
هم او آب است و
هم ساقى و مست هر
سه يك شد چون
طلسم تو شكست
آن
يكى را تو
ندانى از قياس بندگى
كن ژاژ كم خا
ناشناس
معنى
تو صورت است و
عاريت بر
مناسب شادى و
بر قافيت
معنى
آن باشد كه
بستاند ترا بىنياز
از نقش گرداند
ترا
معنى
آن نبود كه
كور و كر كند مرد
را بر نقش
عاشقتر كند
كور
را قسمت خيال
غم فزاست بهرهى
چشم اين
خيالات
فناست
حرف
قرآن را
ضريران
معدناند خر
نبينند و به
پالان بر زنند
چون
تو بينايى پى
خر رو كه جست چند
پالان دوزى اى
پالان پرست
خر
چو هست آيد
يقين پالان
ترا كم
نگردد نان چو
باشد جان ترا
پشت
خر دكان و مال
و مكسب است در
قلبت مايهى
صد قالب است
خر
برهنه بر نشين
اى بو الفضول خر
برهنه نه كه
راكب شد رسول
النَّبىّ
قد ركب
معروريا و
النَّبىّ قيل
سافر ماشيا
شد
خر نفس تو بر
ميخيش بند چند
بگريزد ز كار
و بار چند
بار
صبر و شكر او
را بردنى است خواه
در صد سال و
خواهى سى و
بيست
هيچ
وازر وزر غيرى
بر نداشت هيچ
كس ندرود تا
چيزى نكاشت
طمع
خام است آن
مخور خام اى
پسر خام
خوردن علت آرد
در بشر
كان
فلانى يافت
گنجى ناگهان من
همان خواهم نه
كار و نه
دكان
كار
بخت است آن و
آن هم نادر
است كسب
بايد كرد تا
تن قادر است
كسب
كردن گنج را
مانع كى است پا
مكش از كار آن
خود در پى
است
تا
نگردى تو
گرفتار اگر كه
اگر اين كردمى
يا آن دگر
كز
اگر گفتن رسول
با وفاق منع
كرد و گفت آن
هست از نفاق
كان
منافق در اگر
گفتن بمرد وز
اگر گفتن بجز
حسرت نبرد
آن
غريبى خانه
مىجست از
شتاب دوستى
بردش سوى
خانهى خراب
گفت
او اين را اگر
سقفى بدى پهلوى
من مر ترا
مسكن شدى
هم
عيال تو
بياسودى اگر در
ميانه داشتى
حجرهى دگر
گفت
آرى پهلوى
ياران خوش است ليك
اى جان در اگر
نتوان نشست
اين
همه عالم
طلبكار
خوشند وز
خوش تزوير
اندر آتشند
طالب
زر گشته جمله
پير و خام ليك
قلب از زر
نداند چشم
عام
پرتوى
بر قلب زد
خالص ببين بىمحك
زر را مكن از
ظن گزين
گر
محك دارى گزين
كن ور نه رو نزد
دانا خويشتن
را كن گرو
يا
محك بايد ميان
جان خويش ور
ندانى ره مرو
تنها تو پيش
بانگ
غولان هست
بانگ آشنا آشنايى
كه كشد سوى
فنا
بانگ
مىدارد كه
هان اى كاروان سوى
من آييد نك
راه و نشان
نام
هر يك مىبرد
غول اى فلان تا
كند آن خواجه
را از آفلان
چون
رسد آن جا
ببيند گرگ و
شير عمر
ضايع راه دور
و روز دير
چون
بود آن بانگ
غول آخر بگو مال
خواهم جاه
خواهم و آبرو
از
درون خويش اين
آوازها منع
كن تا كشف
گردد رازها
ذكر
حق كن بانگ
غولان را بسوز چشم
نرگس را از
اين كركس بدوز
صبح
كاذب را ز
صادق واشناس رنگ
مى را باز دان
از رنگ كاس
تا
بود كز
ديدهگان هفت
رنگ ديدهاى
پيدا كند صبر
و درنگ
رنگها
بينى بجز اين
رنگها گوهران
بينى به جاى
سنگها
گوهر
چه بلكه
دريايى شوى آفتاب
چرخ پيمايى
شوى
كار
كن در كارگه
باشد نهان تو
برو در كارگه
بينش عيان
كار
چون بر كار كن
پرده تنيد خارج
آن كار
نتوانيش ديد
كارگه
چون جاى باش
عامل است آن كه
بيرون است از
وى غافل است
پس
در آ در كارگه
يعنى عدم تا
ببينى صنع و
صانع را بهم
كارگه
چون جاى روشن
ديدهگى است پس
برون كارگه
پوشيدگى است
رو
به هستى داشت
فرعون عنود لاجرم
از كارگاهش
كور بود
لاجرم
مىخواست
تبديل قدر تا
قضا را باز
گرداند ز در
خود
قضا بر سبلت
آن حيلهمند زير
لب مىكرد هر
دم ريشخند
صد
هزاران طفل
كشت او
بىگناه تا
بگردد حكم و
تقدير اله
تا
كه موساى نبى
نايد برون كرد
در گردن
هزاران ظلم و
خون
آن
همه خون كرد و
موسى زاده شد و
ز براى قهر او
آماده شد
گر
بديدى كارگاه
لا يزال دست
و پايش خشك
گشتى ز
احتيال
اندرون
خانهاش موسى
معاف و
ز برون مىكشت
طفلان را
گزاف
همچو
صاحب نفس كاو
تن پرورد بر
دگر كس ظن
حقدى مىبرد
كاين
عدو و آن حسود
و دشمن است خود
حسود و دشمن
او آن تن است
او
چو موسى و تنش
فرعون او او به
بيرون مىدود
كه كو عدو
نفسش
اندر خانهى
تن نازنين بر
دگر كس دست
مىخايد به
كين
ملامت
كردن مردم
شخصى را كه
مادرش را كشت
به تهمت
آن
يكى از خشم
مادر را بكشت هم
به زخم خنجر و
هم زخم مشت
آن
يكى گفتش كه
از بد گوهرى ياد
ناوردى تو حق
مادرى
هى
تو مادر را
چرا كشتى بگو او
چه كرد آخر
بگو اى زشت خو
گفت
كارى كرد كان
عار وى است كشتمش
كان خاك ستار
وى است
گفت
آن كس را بكش
اى محتشم گفت
پس هر روز
مردى را كشم
كشتم
او را رستم از
خونهاى خلق ناى
او برم به است
از ناى خلق
نفس
تست آن مادر
بد خاصيت كه
فساد اوست در
هر ناحيت
هين
بكش او را كه
بهر آن دنى هر
دمى قصد عزيزى
مىكنى
از
وى اين دنياى
خوش بر تست
تنگ از
پى او با حق و
با خلق جنگ
نفس
كشتى باز رستى
ز اعتذار كس
ترا دشمن
نماند در ديار
گر
شكال آرد كسى
بر گفت ما از
براى انبيا و
اوليا
كانبيا
را نه كه نفس
كشته بود پس
چراشان
دشمنان بود و
حسود
گوش
كن تو اى
طلبكار صواب بشنو
اين اشكال و
شبهت را جواب
دشمن
خود بودهاند
آن منكران زخم
بر خود
مىزدند
ايشان چنان
دشمن
آن باشد كه
قصد جان كند دشمن
آن نبود كه
خود جان
مىكند
نيست
خفاشك عدوى
آفتاب او
عدوى خويش آمد
در حجاب
تابش
خورشيد او را
مىكشد رنج
او خورشيد
هرگز كى كشد
دشمن
آن باشد كز او
آيد عذاب مانع
آيد لعل را از
آفتاب
مانع
خويشند
جملهى
كافران از
شعاع جوهر
پيغمبران
كى
حجاب چشم آن
فردند خلق چشم
خود را كور و
كژ كردند خلق
چون
غلام هندويى
كاو كين كشد از
ستيزهى
خواجه خود را
مىكشد
سر
نگون مىافتد
از بام سرا تا
زيانى كرده
باشد خواجه را
گر
شود بيمار
دشمن با طبيب ور
كند كودك
عداوت با
اديب
در
حقيقت ره زن
جان خودند راه
عقل و جان خود
را خود زدند
گازرى
گر خشم گيرد ز
آفتاب ماهيى
گر خشم
مىگيرد ز آب
تو
يكى بنگر كه
را دارد زيان عاقبت
كه بود سياه
اختر از آن
گر
ترا حق آفريند
زشت رو هان
مشو هم زشت رو
هم زشت خو
ور
برد كفشت مرو
در سنگلاخ ور
دو شاخ استت
مشو تو چار
شاخ
تو
حسودى كز فلان
من كمترم مىفزايد
كمترى در اخترم
خود
حسد نقصان و
عيبى ديگر است بلكه
از جمله كميها
بدتر است
آن
بليس از ننگ و
عار كمترى خويش
را افكند در
صد ابترى
از
حسد مىخواست
تا بالا بود خود
چه بالا بلكه
خونپالا بود
آن
ابو جهل از
محمد ننگ داشت وز
حسد خود را به
بالا
مىفراشت
بو
الحكم نامش بد
و بو جهل شد اى
بسا اهل از
حسد نااهل شد
من
نديدم در جهان
جست و جو هيچ
اهليت به از
خوى نكو
انبيا
را واسطه ز آن
كرد حق تا
پديد آيد
حسدها در قلق
ز
انكه كس را از
خدا عارى نبود حاسد
حق هيچ ديارى
نبود
آن
كسى كش مثل
خود پنداشتى ز
آن سبب با او
حسد برداشتى
چون
مقرر شد بزرگى
رسول پس
حسد نايد كسى
را از قبول
پس
به هر دورى
وليى قايم است تا
قيامت آزمايش
دايم است
هر
كه را خوى نكو
باشد برست هر
كسى كاو شيشه
دل باشد شكست
پس
امام حى قايم
آن ولى است خواه
از نسل عمر
خواه از على
است
مهدى
و هادى وى است
اى راه جو هم
نهان و هم نشسته
پيش رو
او
چو نور است و
خرد جبريل
اوست و
آن ولى كم از
او قنديل
اوست
و
انكه زين
قنديل كم
مشكات ماست نور
را در مرتبه
ترتيبهاست
ز
انكه هفصد
پرده دارد نور
حق پردههاى
نور دان چندين
طبق
از
پس هر پرده
قومى را مقام صف
صفاند اين
پردههاشان
تا امام
اهل
صف آخرين از
ضعف خويش چشمشان
طاقت ندارد
نور بيش
و آن
صف پيش از
ضعيفى بصر تاب
نارد روشنايى
بيشتر
روشنيى
كاو حيات اول
است رنج
جان و فتنهى
اين احول است
احوليها
اندك اندك كم
شود چون
ز هفصد بگذرد
او يم شود
آتشى
كاصلاح آهن يا
زر است كى
صلاح آبى و
سيب تر است
سيب و
آبى خاميى
دارد خفيف نه
چو آهن تابشى
خواهد لطيف
ليك
آهن را لطيف
آن شعلههاست كاو
جذوب تابش آن
اژدهاست
هست
آن آهن فقير
سخت كش زير
پتك و آتش است
او سرخ و خوش
حاجب
آتش بود
بىواسطه در
دل آتش رود
بىرابطه
بىحجاب
آب و فرزندان
آب پختگى
ز آتش نيابند
و خطاب
واسطه
ديگى بود يا
تابهاى همچو
پا را در روش
پا تابهاى
يا
مكانى در ميان
تا آن هوا مىشود
سوزان و
مىآرد بما
پس
فقير آن است
كاو بىواسطه
ست شعلهها
را با وجودش
رابطه ست
پس
دل عالم وى
است ايرا كه
تن مىرسد
از واسطهى
اين دل به فن
دل
نباشد، تن چه
داند گفتوگو دل
نجويد، تن چه
داند جستجو
پس
نظرگاه شعاع
آن آهن است پس
نظرگاه خدا دل
نى تن است
باز
اين دلهاى
جزوى چون تن
است با
دل صاحب دلى
كاو معدن است
بس
مثال و شرح
خواهد اين
كلام ليك
ترسم تا نلغزد
وهم عام
تا
نگردد نيكويى
ما بدى اينكه
گفتم هم نبد
جز بىخودى
پاى
كج را كفش كج
بهتر بود مر
گدا را دستگه
بر در بود
پادشاهى
دو غلام ارزان
خريد با
يكى ز آن دو
سخن گفت و
شنيد
يافتش
زيرك دل و
شيرين جواب از
لب شكر چه
زايد شكر آب
آدمى
مخفى است در
زير زبان اين
زبان پرده است
بر درگاه جان
چون
كه بادى پرده
را در هم كشيد سر
صحن خانه شد
بر ما پديد
كاندر
آن خانه گهر
يا گندم است گنج
زر يا جمله
مار و كژدم
است
يا
در او گنج است
و مارى بر
كران ز
انكه نبود گنج
زر
بىپاسبان
بىتامل
او سخن گفتى
چنان كز
پس پانصد تامل
ديگران
گفتى
اندر باطنش درياستى جمله
دريا گوهر
گوياستى
نور
هر گوهر كز او
تابان شدى حق
و باطل را از
او فرقان شدى
نور
فرقان فرق
كردى بهر ما ذره
ذره حق و باطل
را جدا
نور
گوهر نور چشم
ما شدى هم
سؤال و هم
جواب از ما
بدى
چشم
كژ كردى دو
ديدى قرص ماه چون
سؤال است اين
نظر در
اشتباه
راست
گردان چشم را
در ماهتاب تا
يكى بينى تو
مه را نك
جواب
فكرتت
كه كژ مبين
نيكو نگر هست
آن فكرت شعاع
آن گهر
هر
جوابى كان ز
گوش آيد به دل چشم
گفت از من شنو
آن را بهل
گوش
دلاله ست و
چشم اهل وصال چشم
صاحب حال و
گوش اصحاب
قال
در
شنود گوش
تبديل صفات در
عيان ديدها
تبديل ذات
تا
نسوزى نيست آن
عين اليقين اين
يقين خواهى در
آتش در نشين
گوش
چون نافذ بود
ديده شود ور
نه قل در گوش
پيچيده شود
اين
سخن پايان
ندارد باز گرد تا
كه شه با آن
غلامانش چه
كرد
به
راه كردن شاه يكى
را از آن دو
غلام و از اين
ديگر پرسيدن
آن
غلامك را چو
ديد اهل ذكا آن
دگر را كرد
اشارت كه بيا
كاف
رحمت گفتمش
تصغير نيست جد
چو گويد طفلكم
تحقير نيست
چون
بيامد آن دوم
در پيش شاه بود
او گنده دهان
دندان سياه
گر
چه شه ناخوش
شد از گفتار
او جستجويى
كرد هم ز
اسرار او
گفت
با اين شكل و
اين گند دهان دور
بنشين ليك آن
سو تر مران
كه
تو اهل نامه و
رقعه بدى نه
جليس و يار و
هم بقعه بدى
تا
علاج آن دهان
تو كنيم تو
حبيب و ما
طبيب پر فنيم
بهر
كيكى نو گليمى
سوختن نيست
لايق از تو
ديده دوختن
با
همه بنشين دو
سه دستان بگو تا
ببينم صورت
عقلت نكو
آن
ذكى را پس
فرستاد او به
كار سوى
حمامى كه رو
خود را بخار
وين
دگر را گفت خه
تو زيركى صد
غلامى در
حقيقت نه يكى
آن
نهاى كه
خواجهتاش تو
نمود از
تو ما را سرد
مىكرد آن
حسود
گفت
او دزد و كژ
است و كژنشين حيز
و نامرد و
چنان است و
چنين
گفت
پيوسته بده ست
او راست گو راست
گويى من نديده
ستم چو او
راست
گويى در نهادش
خلقتى است هر
چه گويد من
نگويم تهمتى
است
كژ
ندانم آن نكو
انديش را متهم
دارم وجود
خويش را
باشد
او در من
ببيند عيبها من
نبينم در وجود
خود شها
هر
كسى گر عيب
خود ديدى ز
پيش كى
بدى فارغ خود
از اصلاح
خويش
غافلند
اين خلق از
خود اى پدر لاجرم
گويند عيب
همدگر
من
نبينم روى خود
را اى شمن من
ببينم روى تو
تو روى من
آن
كسى كه او
ببيند روى
خويش نور
او از نور
خلقان است
بيش
گر
بميرد ديد او
باقى بود ز
انكه ديدش ديد
خلاقى بود
نور
حسى نبود آن
نورى كه او روى
خود محسوس
بيند پيش رو
گفت
اكنون عيبهاى
او بگو آن
چنان كه گفت
او از عيب تو
تا
بدانم كه تو
غم خوار منى كدخداى
ملكت و كار
منى
گفت
اى شه من
بگويم عيبهاش گر
چه هست او مر
مرا خوش
خواجهتاش
عيب
او مهر و وفا و
مردمى عيب
او صدق و ذكا و
هم دمى
كمترين
عيبش
جوانمردى و
داد آن
جوانمردى كه
جان را هم
بداد
صد
هزاران جان
خدا كرده پديد چه
جوانمردى بود
كان را نديد
ور
بديدى كى به
جان بخلش بدى بهر
يك جان كى
چنين غمگين
شدى
بر
لب جو بخل آب
آن را بود كاو
ز جوى آب
نابينا بود
گفت
پيغمبر كه هر
كه از يقين داند
او پاداش خود در
يوم دين
كه
يكى را ده عوض
مىآيدش هر
زمان جودى
دگرگون
زايدش
جود
جمله از عوضها
ديدن است پس
عوض ديدن ضد
ترسيدن است
بخل
ناديدن بود
اعواض را شاد
دارد ديد در
خواض را
پس
به عالم هيچ
كس نبود بخيل ز
انكه كس چيزى
نبازد
بىبديل
پس
سخا از چشم
آمد نه ز دست ديد
دارد كار جز
بينا نرست
عيب
ديگر اين كه
خود بين نيست
او هست
او در هستى
خود عيب جو
عيب
گوى و عيب جوى
خود بده ست با
همه نيكو و با
خود بد بده
ست
گفت
شه جلدى مكن
در مدح يار مدح
خود در ضمن
مدح او ميار
ز
انكه من در
امتحان آرم و
را شرمسارى
آيدت در ما
ورا
گفت
نه و الله و
بالله العظيم مالِكَ
الْمُلْكِ و
به رحمان و
رحيم
آن
خدايى كه
فرستاد انبيا نه
به حاجت بل به
فضل و كبريا
آن
خداوندى كه از
خاك ذليل آفريد
او شهسواران
جليل
پاكشان
كرد از مزاج
خاكيان بگذرانيد
از تك افلاكيان
بر
گرفت از نار و
نور صاف ساخت وانگه
او بر جملهى
انوار تاخت
آن
سنا برقى كه
بر ارواح تافت تا
كه آدم معرفت
ز آن نور
يافت
آن
كز آدم رست و
دست شيث چيد پس
خليفهش كرد
آدم كان بديد
نوح
از آن گوهر كه
برخوردار بود در
هواى بحر جان
دربار بود
جان
ابراهيم از آن
انوار زفت بىحذر
در شعلههاى
نار رفت
چون
كه اسماعيل در
جويش فتاد پيش
دشنهى آب
دارش سر نهاد
جان
داود از شعاعش
گرم شد آهن
اندر دست بافش
نرم شد
چون
سليمان بد
وصالش را رضيع ديو
گشتش بنده
فرمان و مطيع
در
قضا يعقوب چون
بنهاد سر چشم
روشن كرد از
بوى پسر
يوسف
مه رو چو ديد
آن آفتاب شد
چنان بيدار در
تعبير خواب
چون
عصا از دست
موسى آب خورد ملكت
فرعون را يك
لقمه كرد
نردبانش
عيسى مريم چو
يافت بر
فراز گنبد
چارم شتافت
چون
محمد يافت آن
ملك و نعيم قرص
مه را كرد او
در دم دو نيم
چون
ابو بكر آيت
توفيق شد با
چنان شه صاحب
و صديق شد
چون
عمر شيداى آن
معشوق شد حق و
باطل را چو دل
فاروق شد
چون
كه عثمان آن
عيان را عين
گشت نور
فايض بود و ذى
النورين گشت
چون
ز رويش مرتضى
شد در فشان گشت
او شير خدا
درمرج جان
چون
جنيد از جند
او ديد آن مدد خود
مقاماتش فزون
شد از عدد
بايزيد
اندر مزيدش راه
ديد نام
قطب العارفين
از حق شنيد
چون
كه كرخى كرخ
او را شد حرص شد
خليفهى عشق و
ربانى نفس
پور
ادهم مركب آن
سو راند شاد گشت
او سلطان
سلطانان داد
و آن
شقيق از شق آن
راه شگرف گشت
او خورشيد راى
و تيز طرف
صد
هزاران
پادشاهان
نهان سر
فرازانند ز آن
سوى جهان
نامشان
از رشك حق
پنهان بماند هر
گدايى نامشان
را بر نخواند
حق
آن نور و حق
نورانيان كاندر
آن بحرند
همچون
ماهيان
بحر
جان و جان بحر
ار گويمش نيست
لايق نام نو
مىجويمش
حق
آن آنى كه اين
و آن از اوست مغزها
نسبت بدو باشد
چو پوست
كه
صفات
خواجهتاش و
يار من هست
صد چندان كه
اين گفتار من
آن
چه مىدانم ز
وصف آن نديم باورت
نايد چه گويم
اى كريم
شاه
گفت اكنون از
آن خود بگو چند
گويى آن اين و
آن او
تو
چه دارى و چه
حاصل كردهاى از
تگ دريا چه در
آوردهاى
روز
مرگ اين حس تو
باطل شود نور
جان دارى كه
يار دل شود
در
لحد كاين چشم را
خاك آگند هستت
آن چه گور را
روشن كند
آن
زمان كه دست و
پايت بر درد پر
و بالت هست تا
جان بر پرد
آن
زمان كاين جان
حيوانى نماند جان
باقى بايدت بر
جا نشاند
شرط
من جا بالحسن
نه كردن است اين
حسن را سوى
حضرت بردن
است
جوهرى
دارى ز انسان
يا خرى اين
عرضها كه فنا
شد چون برى
اين
عرضهاى نماز و
روزه را چون
كه لا يبقى
زمانين
انتفى
نقل
نتوان كرد مر
اعراض را ليك
از جوهر برند
امراض را
تا
مبدل گشت جوهر
زين عرض چون
ز پرهيزى كه
زايل شد مرض
گشت
پرهيز عرض
جوهر به جهد شد
دهان تلخ از
پرهيز شهد
از
زراعت خاكها
شد سنبله داروى
مو كرد مو را
سلسله
آن
نكاح زن عرض
بد شد فنا جوهر
فرزند حاصل شد
ز ما
جفت
كردن اسب و
اشتر را عرض جوهر
كره بزاييدن
غرض
هست
آن بستان
نشاندن هم عرض گشت
جوهر كشت
بستان نك غرض
هم
عرض دان كيميا
بردن بكار جوهرى
ز آن كيميا گر
شد بيار
صيقلى
كردن عرض باشد
شها زين
عرض جوهر
همىزايد صفا
پس
مگو كه من
عملها
كردهام دخل
آن اعراض را
بنما مرم
اين
صفت كردن عرض
باشد خمش سايهى
بز را پى
قربان مكش
گفت
شاها بىقنوط
عقل نيست گر تو
فرمايى عرض را
نقل نيست
پادشاها
جز كه ياس
بنده نيست گر
عرض كان رفت
باز آينده
نيست
گر
نبودى مر عرض
را نقل و حشر فعل
بودى باطل و
اقوال فشر
اين
عرضها نقل شد
لونى دگر حشر
هر فانى بود
كونى دگر
نقل
هر چيزى بود
هم لايقش لايق
گله بود هم
سايقش
وقت
محشر هر عرض
را صورتى است صورت
هر يك عرض را
نوبتى است
بنگر
اندر خود نه
تو بودى عرض جنبش
جفتى و جفتى
با غرض
بنگر
اندر خانه و
كاشانهها در
مهندس بود چون
افسانهها
آن
فلان خانه كه
ما ديديم خوش بود
موزون صفه و
سقف و درش
از
مهندس آن عرض
و انديشهها آلت
آورد و ستون
از بيشهها
چيست
اصل و مايهى
هر پيشهاى جز
خيال و جز عرض
و انديشهاى
جمله
اجزاى جهان را
بىغرض درنگر
حاصل نشد جز
از عرض
اول
فكر آخر آمد
در عمل بنيت
عالم چنان دان
در ازل
ميوهها
در فكر دل اول
بود در
عمل ظاهر به
آخر مىشود
چون
عمل كردى شجر
بنشاندى اندر
آخر حرف اول
خواندى
گر
چه شاخ و برگ و
بيخش اول است آن
همه از بهر
ميوه مرسل
است
پس
سرى كه مغز آن
افلاك بود اندر
آخر خواجهى
لولاك بود
نقل
اعراض است اين
بحث و مقال نقل
اعراض است اين
شير و شگال
جمله
عالم خود عرض
بودند تا اندر
اين معنى
بيامد هَلْ
أتى
اين
عرضها از چه
زايد از صور وين
صور هم از چه
زايد از فكر
اين
جهان يك فكرت
است از عقل كل عقل
چون شاه است و
صورتها رسل
عالم
اول جهان
امتحان عالم
ثانى جزاى اين
و آن
چاكرت
شاها جنايت
مىكند آن
عرض زنجير و
زندان مىشود
بندهات
چون خدمت
شايسته كرد آن
عرض نه خلعتى
شد در نبرد
اين
عرض با جوهر
آن بيضه است و
طير اين
از آن و آن از
اين زايد به
سير
گفت
شاهنشه چنين
گير المراد اين
عرضهاى تو يك
جوهر نزاد
گفت
مخفى داشته ست
آن را خرد تا
بود غيب اين
جهان نيك و بد
ز
انكه گر پيدا
شدى اشكال فكر كافر
و مومن نگفتى
جز كه ذكر
پس
عيان بودى نه
غيب اى شاه
اين نقش
دين و كفر
بودى بر جبين
كى
درين عالم بت
و بتگر بدى چون
كسى را زهرهى
تسخر بدى
پس
قيامت بودى
اين دنياى ما در
قيامت كى كند
جرم و خطا
گفت
شه پوشيد حق
پاداش بد ليك
از عامه نه از
خاصان خود
گر
به دامى افكنم
من يك امير از
اميران خفيه
دارم نه از
وزير
حق
به من بنمود
پس پاداش كار وز
صورهاى عملها
صد هزار
تو
نشانى ده كه
من دانم تمام ماه
را بر من
نمىپوشد
غمام
گفت
پس از گفت من
مقصود چيست چون
تو مىدانى كه
آن چه بود
چيست
گفت
شه حكمت در
اظهار جهان آن
كه دانسته
برون آيد
عيان
آن
چه مىدانست
تا پيدا نكرد بر
جهان ننهاد
رنج طلق و درد
يك
زمان بىكار
نتوانى نشست تا
بدى يا نيكيى
از تو نجست
اين
تقاضاهاى كار
از بهر آن شد
موكل تا شود
سرت عيان
پس
كلابهى تن
كجا ساكن شود چون
سر رشتهى
ضميرش مىكشد
تاسهى
تو شد نشان آن
كشش بر
تو بىكارى
بود چون جان
كنش
اين
جهان و آن
جهان زايد ابد هر
سبب مادر اثر
از وى ولد
چون
اثر زاييد آن
هم شد سبب تا
بزايد او
اثرهاى عجب
اين
سببها نسل بر
نسل است ليك ديدهاى
بايد منور نيك
نيك
شاه
با او در سخن
اينجا رسيد يا
بديد از وى
نشانى يا نديد
گر
بديد آن شاه
جويا دور نيست ليك
ما را ذكر آن
دستور نيست
چون
ز گرمابه
بيامد آن غلام سوى
خويشش خواند
آن شاه و
همام
گفت
صحا لك نعيم
دايم بس
لطيفى و ظريف
و خوب رو
اى
دريغا گر
نبودى در تو
آن كه
همىگويد
براى تو فلان
شاد
گشتى هر كه
رويت ديدهيى ديدنت
ملك جهان
ارزيديى
گفت
رمزى ز آن بگو
اى پادشاه كز
براى من بگفت
آن دين تباه
گفت
اول وصف دو
روييت كرد كاشكارا
تو دوايى خفيه
درد
خبث
يارش را چو از
شه گوش كرد در
زمان درياى
خشمش جوش كرد
كف
بر آورد آن
غلام و سرخ
گشت تا
كه موج هجو او
از حد گذشت
كاو
ز اول دم كه با
من يار بود همچو
سگ در قحط بس
گه خوار بود
چون
دمادم كرد
هجوش چون جرس دست
بر لب زد
شهنشاهش كه
بس
گفت
دانستم ترا از
وى بدان از
تو جان گنده
ست و از يارت
دهان
پس
نشين اى گنده
جان از دور تو تا
امير او باشد
و مأمور تو
در
حديث آمد كه
تسبيح از ريا همچو
سبزهى گولخن
دان اى كيا
پس
بدان كه صورت
خوب و نكو با
خصال بد نيرزد
يك تسو
ور
بود صورت حقير
و ناپذير چون
بود خلقش نكو
در پاش مير
صورت
ظاهر فنا گردد
بدان عالم
معنى بماند
جاودان
چند
بازى عشق با
نقش سبو بگذر
از نقش سبو رو
آب جو
صورتش
ديدى ز معنى
غافلى از
صدف درى گزين
گر عاقلى
اين
صدفهاى قوالب
در جهان گر
چه جمله
زندهاند از
بحر جان
ليك
اندر هر صدف
نبود گهر چشم
بگشا در دل هر
يك نگر
كان
چه دارد وين
چه دارد
مىگزين ز انكه
كمياب است آن
در ثمين
گر
به صورت
مىروى كوهى
به شكل در
بزرگى هست صد
چندان كه لعل
هم
به صورت دست و
پا و پشم تو هست
صد چندان كه
نقش چشم تو
ليك
پوشيده نباشد
بر تو اين كز
همه اعضا دو
چشم آمد گزين
از
يك انديشه كه
آيد در درون صد
جهان گردد به
يك دم سر
نگون
جسم سلطان
گر به صورت يك
بود صد
هزاران لشكرش
در پى دود
باز
شكل و صورت
شاه صفى هست
محكوم يكى فكر
خفى
خلق
بىپايان ز يك
انديشه بين گشته
چون سيلى
روانه بر
زمين
هست
آن انديشه پيش
خلق خرد ليك
چون سيلى جهان
را خورد و برد
پس
چو مىبينى كه
از انديشهاى قايم
است اندر جهان
هر پيشهاى
خانهها
و قصرها و
شهرها كوهها
و دشتها و
نهرها
هم
زمين و بحر و
هم مهر و فلك زنده
از وى همچو كز
دريا سمك
پس
چرا از ابلهى
پيش تو كور تن
سليمان است و
انديشه چو مور
مىنمايد
پيش چشمت كه
بزرگ هست
انديشه چو موش
و كوه گرگ
عالم
اندر چشم تو
هول و عظيم ز
ابر و رعد و
چرخ دارى لرز
و بيم
وز
جهان فكرتى اى
كم ز خر ايمن
و غافل چو سنگ
بىخبر
ز
انكه نقشى وز
خرد
بىبهرهاى آدمى
خو نيستى خر
كرهاى
سايه
را تو شخص
مىبينى ز جهل شخص
از آن شد نزد
تو بازى و
سهل
باش
تا روزى كه آن
فكر و خيال بر
گشايد
بىحجابى پر و
بال
كوهها
بينى شده چون
پشم نرم نيست
گشته اين زمين
سرد و گرم
يك
فسانه راست
آمد يا دروغ تا
دهد مر
راستيها را
فروغ
حسد
كردن حشم بر
غلام خاص
پادشاهى
بندهاى را از
كرم بر
گزيده بود بر
جمله حشم
جامگى
او وظيفهى چل
امير ده
يك قدرش نديدى
صد وزير
از
كمال طالع و
اقبال و بخت او
ايازى بود و
شه محمود وقت
روح
او با روح شه
در اصل خويش پيش
از اين تن
بوده هم پيوند
و خويش
كار
آن دارد كه
پيش از تن بده
ست بگذر
از اينها كه
نو حادث شده
ست
كار
عارف راست كاو
نه احول است چشم
او بر كشتهاى
اول است
آن
چه گندم
كاشتندش و آن
چه جو چشم
او آن جاست
روز و شب گرو
آنچ
آبست است شب
جز آن نزاد حيلهها
و مكرها باد
است باد
كى
كند دل خوش به
حيلتهاى گش آن
كه بيند
حيلهى حق بر
سرش
او
درون دام دامى
مىنهد جان
تو نه اين جهد
نه آن جهد
گر
برويد ور
بريزد صد گياه عاقبت
بر رويد آن
كشتهى اله
كشت
نو كاريد بر
كشت نخست اين
دوم فانى است
و آن اول
درست
تخم
اول كامل و
بگزيده است تخم
ثانى فاسد و
پوسيده است
افكن
اين تدبير خود
را پيش دوست گر
چه تدبيرت هم
از تدبير
اوست
كار
آن دارد كه حق
افراشته ست آخر
آن رويد كه
اول كاشته ست
هر
چه كارى از
براى او بكار چون
اسير دوستى اى
دوستدار
گرد
نفس دزد و كار
او مپيچ هر
چه آن نه كار
حق هيچ است
هيچ
پيش
از آن كه روز
دين پيدا شود نزد
مالك دزد شب
رسوا شود
رخت
دزديده به
تدبير و فنش مانده
روز داورى بر
گردنش
صد
هزاران عقل با
هم بر جهند تا
به غير دام او
دامى نهند
دام
خود را سختتر
يابند و بس كى
نمايد قوتى با
باد خس
گر
تو گويى
فايدهى هستى
چه بود در
سؤالت فايده
هست اى عنود
گر
ندارد اين
سؤالت فايده چه
شنويم اين را
عبث
بىعايده
ور
سؤالت را بسى
فاييدههاست پس
جهان
بىفايده آخر
چراست
ور
جهان از يك
جهت بىفايده
ست از
جهتهاى دگر پر
عايده ست
فايدهى
تو گر مرا
فاييده نيست مر
ترا چون فايده
ست از وى مه
ايست
حسن
يوسف عالمى را
فايده گر
چه بر اخوان
عبث بد زايده
لحن
داودى چنان
محبوب بود ليك
بر محروم بانگ
چوب بود
آب
نيل از آب
حيوان بد فزون ليك
بر محروم و
منكر بود خون
هست
بر مومن شهيدى
زندگى بر
منافق مردن
است و ژندگى
چيست
در عالم بگو
يك نعمتى كه نه
محرومند از وى
امتى
گاو
و خر را فايده
چه در شكر هست
هر جان را يكى
قوتى دگر
ليك
گر آن قوت بر
وى عارضى است پس
نصيحت كردن او
را رايضى است
چون
كسى كاو از
مرض گل داشت
دوست گر
چه پندارد كه
آن خود قوت
اوست
قوت
اصلى را فرامش
كرده است روى
در قوت مرض
آورده است
نوش
را بگذاشته سم
خورده است قوت
علت همچو چوبش
كرده است
قوت
اصلى بشر نور
خداست قوت
حيوانى مر او
را ناسزاست
ليك
از علت در اين
افتاد دل كه
خورد او روز و
شب زين آب و
گل
روى
زرد و پاى سست
و دل سبك كو
غذاى و السما
ذات الحبك
آن
غذاى خاصگان
دولت است خوردن
آن بىگلو و
آلت است
شد
غذاى آفتاب از
نور عرش مر
حسود و ديو را
از دود فرش
در
شهيدان
يُرْزَقُونَ
فرمود حق آن
غذا را نه
دهان بد نه
طبق
دل ز
هر يارى غذايى
مىخورد دل ز
هر علمى صفايى
مىبرد
صورت
هر آدمى چون
كاسهاى است چشم
از معنى او
حساسهاى
است
از
لقاى هر كسى
چيزى خورى و
ز قران هر
قرين چيزى
برى
چون
ستاره با
ستاره شد قرين لايق
هر دو اثر
زايد يقين
چون
قران مرد و زن
زايد بشر وز
قران سنگ و
آهن شد شرر
و ز
قران خاك با
بارانها ميوهها
و سبزه و
ريحانها
و ز
قران سبزهها
با آدمى دل
خوشى و بىغمى
و خرمى
وز
قران خرمى با
جان ما مىبزايد
خوبى و احسان
ما
قابل
خوردن شود
اجسام ما چون
بر آيد از
تفرج كام ما
سرخ
رويى از قران
خون بود خون
ز خورشيد خوش
گلگون بود
بهترين
رنگها سرخى
بود و
آن ز خورشيد
است و از وى
مىرسد
هر
زمينى كان
قرين شد با
زحل شوره
گشت و كشت را
نبود محل
قوت
اندر فعل آيد
ز اتفاق چون
قران ديو با
اهل نفاق
اين
معانى راست از
چرخ نهم بىهمه
طاق و طرم طاق
و طرم
خلق
را طاق و طرم
عاريت است امر
را طاق و طرم
ماهيت است
از
پى طاق و طرم
خوارى كشند بر
اميد عز در
خوارى خوشند
بر
اميد عز ده
روزهى خدوك گردن
خود كردهاند
از غم چو دوك
چون
نمىآيند
اينجا كه منم كاندر
اين عز آفتاب
روشنم
مشرق
خورشيد برج
قيرگون آفتاب
ما ز مشرقها
برون
مشرق
او نسبت ذرات
او نه
بر آمد نه فرو شد
ذات او
ما
كه واپس ماند
ذرات وىايم در
دو عالم
آفتابى
بىفىايم
باز
گرد شمس
مىگردم عجب هم
ز فر شمس باشد
اين سبب
شمس
باشد بر سببها
مطلع هم
از او حبل
سببها منقطع
صد
هزاران بار
ببريدم اميد از
كه از شمس اين
شما باور كنيد
تو
مرا باور مكن
كز آفتاب صبر
دارم من و يا
ماهى ز آب
ور
شوم نوميد
نوميدى من عين
صنع آفتاب است
اى حسن
عين
صنع از نفس
صانع چون برد هيچ
هست از غير
هستى چون چرد
جمله
هستيها از اين
روضه چرند گر
براق و تازيان
ور خود خرند
و
انكه گردشها
از آن دريا
نديد هر
دم آرد رو به
صحرايى جديد
او ز
بحر عذب آب
شور خورد تا كه
آب شور او را
كور كرد
بحر
مىگويد به
دست راست خور ز
آب من اى كور
تا يابى بصر
هست
دست راست
اينجا ظن راست كاو
بداند نيك و
بد را كز
كجاست
نيزه
گردانى است اى
نيزه كه تو راست
مىگردى گهى
گاهى دو تو
ما ز
عشق شمس دين
بىناخنيم ور
نه ما آن كور
را بينا كنيم
هان
ضياء الحق
حسام الدين تو
زود داروش
كن كورى چشم
حسود
توتياى
كبرياى تيز
فعل داروى
ظلمت كش استيز
فعل
آن
كه گر بر چشم
اعمى بر زند ظلمت
صد ساله را زو
بر كند
جمله
كوران را دوا
كن جز حسود كز
حسودى بر تو
مىآرد جحود
مر
حسودت را اگر
چه آن منم جان
مده تا همچنين
جان مىكنم
آن
كه او باشد
حسود آفتاب و
انكه مىرنجد
ز بود آفتاب
نفى
خورشيد ازل
بايست او كى
بر آيد اين
مراد او بگو
گرفتار
شدن باز ميان
جغدان به
ويرانه
باز
آن باشد كه
باز آيد به
شاه باز
كور است آن كه
شد گم كرده
راه
راه
را گم كرد و در
ويران فتاد باز
در ويران بر
جغدان فتاد
او
همه نور است
از نور رضا ليك
كورش كرد
سرهنگ قضا
خاك
در چشمش زد و
از راه برد در
ميان جغد و
ويرانش سپرد
بر
سرى جغدانش بر
سر مىزنند پر
و بال نازنينش
مىكنند
ولوله
افتاد در جغدان
كه ها باز
آمد تا بگيرد
جاى ما
چون
سگان كوى پر
خشم و مهيب اندر
افتادند در
دلق غريب
باز
گويد من چه در
خوردم به جغد صد
چنين ويران
فدا كردم به
جغد
من
نخواهم بود
اينجا مىروم سوى
شاهنشاه راجع
مىشوم
خويشتن
مكشيد اى
جغدان كه من نه
مقيمم مىروم
سوى وطن
اين
خراب آباد در
چشم شماست ور
نه ما را ساعد
شه باز جاست
جغد
گفتا باز حيلت
مىكند تا
ز خان و مان
شما را بر كند
خانههاى
ما بگيرد او
به مكر بر
كند ما را به
سالوسى ز وكر
مىنمايد
سيرى اين حيلت
پرست و
الله از
جملهى
حريصان بدتر
است
او
خورد از حرص
طين را همچو دبس دنبه
مسپاريد اى
ياران به خرس
لاف
از شه مىزند
وز دست شاه تا
برد او ما
سليمان را ز
راه
خود
چه جنس شاه
باشد مرغكى مشنوش
گر عقل دارى
اندكى
جنس
شاه است او و
يا جنس وزير هيچ
باشد لايق
لوزينه سير
آن
چه مىگويد ز
مكر و فعل و فن هست
سلطان با حشم
جوياى من
اينت
ماليخولياى
ناپذير اينت
لاف خام و دام
گول گير
هر
كه اين باور
كند از ابلهى
است مرغك
لاغر چه در
خورد شهى است
كمترين
جغد ار زند بر
مغز او مر
و را يارىگرى
از شاه كو
گفت
باز ار يك پر
من بشكند بيخ
جغدستان
شهنشه بر كند
جغد
چه بود خود
اگر بازى مرا دل
برنجاند كند
با من جفا
شه
كند توده به
هر شيب و فراز صد
هزاران خرمن
از سرهاى باز
پاسبان
من عنايات وى
است هر
كجا كه من روم
شه در پى است
در
دل سلطان خيال
من مقيم بىخيال
من دل سلطان
سقيم
چون
بپراند مرا شه
در روش مىپرم
بر اوج دل چون
پرتوش
همچو
ماه و آفتابى
مىپرم پردههاى
آسمانها
مىدرم
روشنى
عقلها از
فكرتم انفطار
آسمان از
فطرتم
بازم
و حيران شود
در من هما جغد
كه بود تا
بداند سر ما
شه
براى من ز
زندان ياد كرد صد
هزاران بسته
را آزاد كرد
يك
دمم با جغدها
دمساز كرد از
دم من جغدها
را باز كرد
اى
خنك جغدى كه
در پرواز من فهم
كرد از نيك
بختى راز من
در
من آويزيد تا
نازان شويد گر
چه جغدانيد
شهبازان شويد
آن
كه باشد با
چنان شاهى
حبيب هر
كجا افتد چرا
باشد غريب
هر
كه باشد شاه
دردش را دوا گر
چو نى نالد
نباشد بىنوا
مالك
ملكم نيم من
طبل خوار طبل
بازم مىزند
شه از كنار
طبل
باز من نداى
ارجعي حق
گواه من به
رغم مدعى
من
نيم جنس شهنشه
دور از او ليك
دارم در تجلى
نور از او
نيست
جنسيت ز روى
شكل و ذات آب
جنس خاك آمد
در نبات
باد
جنس آتش آمد
در قوام طبع
را جنس آمده
ست آخر مدام
جنس
ما چون نيست
جنس شاه ما ماى
ما شد بهر ماى
او فنا
چون
فنا شد ماى ما
او ماند فرد پيش
پاى اسب او
گردم چو گرد
خاك
شد جان و
نشانيهاى او هست
بر خاكش نشان
پاى او
خاك
پايش شو براى
اين نشان تا
شوى تاج سر
گردن كشان
تا
كه نفريبد شما
را شكل من نقل
من نوشيد پيش
از نقل من
اى
بسا كس را كه
صورت راه زد قصد
صورت كرد و بر
الله زد
آخر
اين جان با
بدن پيوسته
است هيچ
اين جان با
بدن مانند
هست
تاب
نور چشم با
پيه است جفت نور
دل در قطرهى
خونى نهفت
شادى
اندر گرده و
غم در جگر عقل
چون شمعى درون
مغز سر
اين
تعلقها نه
بىكيف است و
چون عقلها
در دانش چونى
زبون
جان
كل با جان جزو
آسيب كرد جان
از او درى ستد
در جيب كرد
همچو
مريم جان از
آن آسيب جيب حامله
شد از مسيح دل
فريب
آن
مسيحى نه كه
بر خشك و تر
است آن
مسيحى كز
مساحت برتر
است
پس ز
جان جان چو
حامل گشت جان از
چنين جانى شود
حامل جهان
پس
جهان زايد
جهان ديگرى اين
حشر را وا
نمايد محشرى
تا
قيامت گر بگويم
بشمرم من
ز شرح اين
قيامت قاصرم
اين
سخنها خود به
معنى يا ربى
است حرفها
دام دم شيرين
لبى است
چون
كند تقصير پس
چون تن زند چون
كه لبيكش به
يا رب مىرسد
هست
لبيكى كه
نتوانى شنيد ليك
سر تا پاى
بتوانى چشيد
كلوخ
انداختن تشنه
از سر ديوار
در جوى آب
بر
لب جو بود
ديوارى بلند بر
سر ديوار
تشنهى
دردمند
مانعش
از آب آن
ديوار بود از
پى آب او چو
ماهى زار بود
ناگهان
انداخت او
خشتى در آب بانگ
آب آمد به
گوشش چون
خطاب
چون
خطاب يار
شيرين لذيذ مست
كرد آن بانگ
آبش چون نبيذ
از
صفاى بانگ آب
آن ممتحن گشت
خشت انداز ز
آن جا خشتكن
آب
مىزد بانگ
يعنى هى ترا فايده
چه زين زدن
خشتى مرا
تشنه
گفت آيا مرا
دو فايده است من
از اين صنعت
ندارم هيچ
دست
فايدهى
اول سماع بانگ
آب كاو
بود مر تشنگان
را چون رباب
بانگ
او چون بانگ
اسرافيل شد مرده
را زين زندگى
تحويل شد
يا
چو بانگ رعد
ايام بهار باغ
مىيابد از او
چندين نگار
يا
چو بر درويش
ايام زكات يا
چو بر محبوس
پيغام نجات
چون
دم رحمان بود
كان از يمن مىرسد
سوى محمد
بىدهن
يا
چو بوى احمد
مرسل بود كان
به عاصى در
شفاعت مىرسد
يا
چو بوى يوسف
خوب لطيف مىزند
بر جان يعقوب
نحيف
فايدهى
ديگر كه هر
خشتى كز اين بر
كنم آيم سوى
ماء معين
كز
كمى خشت ديوار
بلند پستتر
گردد به هر
دفعه كه كند
پستى
ديوار قربى
مىشود فصل
او درمان وصلى
مىبود
سجده
آمد كندن خشت
لزب موجب
قربى كه وَ
اسْجُدْ وَ
اقترب
تا
كه اين ديوار
عالى گردن است مانع
اين سر فرود
آوردن است
سجده
نتوان كرد بر
آب حيات تا
نيابم زين تن
خاكى نجات
بر
سر ديوار هر
كاو تشنهتر زودتر
بر مىكند خشت
و مدر
هر
كه عاشق تر
بود بر بانگ
آب او
كلوخ زفت تر
كند از حجاب
او ز
بانگ آب پر مى
تا عنق نشنود
بيگانه جز
بانگ بلق
اى
خنك آن را كه
او ايام پيش مغتنم
دارد گزارد
وام خويش
اندر
آن ايام كش
قدرت بود صحت
و زور دل و قوت
بود
و آن
جوانى همچو
باغ سبز و تر مىرساند
بىدريغى بار
و بر
چشمههاى
قوت و شهوت
روان سبز
مىگردد زمين
تن بدان
خانهى
معمور و سقفش
بس بلند معتدل
اركان و
بىتخليط و
بند
پيش
از آن كه ايام
پيرى در رسد گردنت
بندد به
حَبْلٌ مِنْ
مسد
خاك
شوره گردد و
ريزان و سست هرگز
از شوره نبات
خوش نرست
آب
زور و آب شهوت
منقطع او
ز خويش و
ديگران
نامنتفع
ابروان
چون پالدم زير
آمده چشم
را نم آمده
تارى شده
از
تشنج رو چو
پشت سوسمار رفته
نطق و طعم و
دندانها ز كار
روز
بىگه لاشه
لنگ و ره دراز كارگه
ويران عمل
رفته ز ساز
بيخهاى
خوى بد محكم
شده قوت
بر كندن آن كم
شده
فرمودن
والى آن مرد
را كه اين خار
بن را كه نشاندهاى
بر سر راه بر
كن
همچو
آن شخص درشت
خوش سخن در
ميان ره نشاند
او خار بن
ره
گذريانش
ملامتگر
شدند بس
بگفتندش بكن
اين را نكند
هر
دمى آن خار بن
افزون شدى پاى
خلق از زخم آن
پر خون شدى
جامههاى
خلق بدريدى ز
خار پاى
درويشان
بخستى زار زار
چون
به جد حاكم
بدو گفت اين
بكن گفت
آرى بر كنم
روزيش من
مدتى
فردا و فردا
وعده داد شد
درخت خار او
محكم نهاد
گفت
روزى حاكمش اى
وعده كژ پيش
آ در كار ما
واپس مغز
گفت
الايام يا عم
بيننا گفت
عجل لا تماطل
ديننا
تو
كه مىگويى كه
فردا اين بدان كه
به هر روزى كه
مىآيد زمان
آن
درخت بد
جوانتر
مىشود وين
كننده پير و
مضطر مىشود
خار
بن در قوت و
برخاستن خار
كن در پيرى و
در كاستن
خار
بن هر روز و هر
دم سبز و تر خار
كن هر روز زار
و خشكتر
او
جوانتر
مىشود تو
پيرتر زود
باش و روزگار
خود مبر
خار
بن دان هر يكى
خوى بدت بارها
در پاى خار
آخر زدت
بارها
از خوى خود
خسته شدى حس
ندارى سخت
بىحس آمدى
گر ز
خسته گشتن
ديگر كسان كه
ز خلق زشت تو
هست آن رسان
غافلى
بارى ز زخم
خود نهاى تو
عذاب خويش و
هر
بيگانهاى
يا
تبر برگير و
مردانه بزن تو
علىوار اين
در خيبر بكن
يا
به گلبن وصل
كن اين خار را وصل
كن با نار نور
يار را
تا
كه نور او كشد
نار تو را وصل
او گلشن كند
خار تو را
تو
مثال دوزخى او
مومن است كشتن
آتش به مومن
ممكن است
مصطفى
فرمود از گفت
جحيم كاو
به مومن لابه
گر گردد ز
بيم
گويدش
بگذر ز من اى
شاه زود هين
كه نورت سوز
نارم را ربود
پس
هلاك نار نور
مومن است ز
انكه بىضد
دفع ضد لا
يمكن است
نار
ضد نور باشد
روز عدل كان
ز قهر انگيخته
شد اين ز فضل
گر
همىخواهى تو
دفع شر نار آب
رحمت بر دل
آتش گمار
چشمهى
آن آب رحمت
مومن است آب
حيوان روح پاك
محسن است
بس
گريزان است
نفس تو از او ز
انكه تو از
آتشى او آب جو
ز آب
آتش ز آن
گريزان
مىشود كاتشش
از آب ويران
مىشود
حس و
فكر تو همه از
آتش است حس
شيخ و فكر او
نور خوش است
آب
نور او چو
برآتش چكد چك
چك از آتش بر
آيد بر جهد
چون
كند چك چك تو
گويش مرگ و
درد تا
شود اين دوزخ
نفس تو سرد
تا
نسوزد او
گلستان تو را تا
نسوزد عدل و
احسان تو را
بعد
از آن چيزى كه
كارى بردهد لاله
و نسرين و
سيسنبردهد
باز
پهنا مىرويم
از راه راست باز
گرد اى خواجه
راه ما كجاست
اندر
آن تقرير
بوديم اى حسود كه
خرت لنگ است و
منزل دور زود
سال
بىگه گشت وقت
كشت نى جز
سيه رويى و
فعل زشت نى
كرم
در بيخ درخت
تن فتاد بايدش
بر كند و در
آتش نهاد
هين
و هين اى راه
رو بىگاه شد آفتاب
عمر سوى چاه
شد
اين
دو روزك را كه
زورت هست زود پير
افشانى بكن از
راه جود
اين
قدر تخمى كه
مانده ستت
بباز تا
برويد زين دو
دم عمر دراز
تا
نمرده ست اين
چراغ با گهر هين
فتيلهاش ساز
و روغن زودتر
آفت
تاخير خيرات
به فردا
هين
مگو فردا كه
فرداها گذشت تا
به كلى نگذرد
ايام كشت
پند
من بشنو كه تن
بند قوى است كهنه
بيرون كن گرت
ميل نوى است
لب
ببند و كف پر
زر بر گشا بخل
تن بگذار و
پيش آور سخا
ترك
شهوتها و
لذتها سخاست هر
كه در شهوت
فرو شد بر
نخاست
اين
سخا شاخى است
از سرو بهشت واى
او كز كف چنين
شاخى بهشت
عروة
الوثقى است
اين ترك هوا بر
كشد اين شاخ
جان را بر سما
تا
برد شاخ سخا
اى خوب كيش مر
ترا بالا كشان
تا اصل خويش
يوسف
حسنى و اين
عالم چو چاه وين
رسن صبر است
بر امر اله
يوسفا
آمد رسن در زن
دو دست از
رسن غافل مشو
بىگه شده ست
حمد
لله كين رسن
آويختند فضل
و رحمت را بهم
آميختند
تا
ببينى عالم
جان جديد عالم
بس آشكار
ناپديد
اين
جهان نيست چون
هستان شده و
آن جهان هست
بس پنهان شده
خاك
بر باد است و
بازى مىكند كژنمايى
پرده سازى
مىكند
اينكه
بر كار است
بىكار است و
پوست و
انكه پنهان
است مغز و اصل
اوست
خاك
همچون آلتى در
دست باد باد
را دان عالى و
عالى نژاد
چشم
خاكى را به
خاك افتد نظر باد
بين چشمى بود
نوعى دگر
اسب
داند اسب را
كاو هست يار هم
سوارى داند
احوال سوار
چشم
حس اسب است و
نور حق سوار بىسواره
اسب خود نايد
به كار
پس
ادب كن اسب را
از خوى بد ور نه
پيش شاه باشد
اسب رد
چشم
اسب از چشم شه
رهبر بود چشم
او بىچشم شه
مضطر بود
چشم
اسبان جز گياه
و جز چرا هر
كجا خوانى
بگويد نه چرا
نور
حق بر نور حس
راكب شود آن
گهى جان سوى
حق راغب شود
اسب
بىراكب چه
داند رسم راه شاه
بايد تا بداند
شاه راه
سوى
حسى رو كه
نورش راكب است حس
را آن نور
نيكو صاحب
است
نور
حس را نور حق
تزيين بود معنى
نُورٌ عَلى
نُورٍ اين بود
نور
حسى مىكشد
سوى ثرى نور
حقش مىبرد
سوى على
ز
انكه محسوسات
دونتر عالمى
است نور
حق دريا و حس
چون شبنمى
است
ليك
پيدا نيست آن
راكب بر او جز
به آثار و به
گفتار نكو
نور
حسى كاو غليظ
است و گران هست
پنهان در سواد
ديدهگان
چون
كه نور حس
نمىبينى ز
چشم چون
ببينى نور آن دينى
ز چشم
نور
حس با اين
غليظى مختفى
است چون
خفى نبود
ضيايى كان صفى
است
اين
جهان چون خس
به دست باد
غيب عاجزى
پيش گرفت و
داد غيب
گه
بلندش مىكند
گاهيش پست گه
درستش مىكند
گاهى شكست
گه
يمينش مىبرد
گاهى يسار گه
گلستانش كند
گاهيش خار
دست
پنهان و قلم
بين خط گزار اسب
در جولان و
ناپيدا سوار
تير
پران بين و
ناپيدا كمان جانها
پيدا و پنهان
جان جان
تير
را مشكن كه
اين تير شهى
است تير
پرتابى ز شصت
آگهى است
ما
رَمَيْتَ
إِذْ
رَمَيْتَ گفت
حق كار
حق بر كارها
دارد سبق
خشم
خود بشكن تو
مشكن تير را چشم
خشمت خون
شمارد شير را
بوسه
ده بر تير و
پيش شاه بر تير
خون آلود از
خون تو تر
آن
چه پيدا عاجز
و بسته و زبون و
آن چه ناپيدا
چنان تند و
حرون
ما
شكاريم اين
چنين دامى
كراست گوى
چوگانيم
چوگانى
كجاست
مىدرد
مىدوزد اين
خياط كو مىدمد
مىسوزد اين
نفاط كو
ساعتى
كافر كند صديق
را ساعتى
زاهد كند
زنديق را
ز
انكه مخلص در
خطر باشد ز
دام تا
ز خود خالص
نگردد او
تمام
ز
انكه در راهست
و ره زن بىحد
است آن
رهد كاو در
امان ايزد
است
آينهى
خالص نگشت او
مخلص است مرغ را
نگرفته است او
مقنص است
چون
كه مخلص گشت
مخلص باز رست در
مقام امن رفت
و برد دست
هيچ
آيينه دگر آهن
نشد هيچ
نانى گندم
خرمن نشد
هيچ
انگورى دگر
غوره نشد هيچ
ميوهى پخته
با كوره نشد
پخته
گرد و از تغير
دور شو رو
چو برهان محقق
نور شو
چون
ز خود رستى
همه برهان شدى چون
كه بنده نيست
شد سلطان شدى
ور
عيان خواهى
صلاح دين نمود ديدهها
را كرد بينا و
گشود
فقر
را از چشم و از
سيماى او ديد
هر چشمى كه
دارد نور هو
شيخ
فعال است
بىآلت چو حق با
مريدان داده
بىگفتى سبق
دل
به دست او چو
موم نرم رام مهر
او گه ننگ
سازد گاه نام
مهر
مومش حاكى
انگشترى است باز
آن نقش نگين
حاكى كيست
حاكى
انديشهى آن
زرگر است سلسلهى
هر حلقه اندر
ديگر است
اين
صدا در كوه
دلها بانگ كى
ست گه
پرست از بانگ
اين كه گه تهى
است
هر
كجا هست او
حكيم است
اوستاد بانگ
او زين كوه دل
خالى مباد
هست
كه كاوا مثنا
مىكند هست
كه كآواز صد
تا مىكند
مىزهاند
كوه از آن
آواز و قال صد
هزاران
چشمهى آب زلال
چون
ز كوه آن لطف
بيرون مىشود آبها
در چشمهها
خون مىشود
ز آن
شهنشاه
همايون نعل
بود كه
سراسر طور
سينا لعل بود
جان
پذيرفت و خرد
اجزاى كوه ما
كم از سنگيم
آخر اى گروه
نه ز
جان يك چشمه
جوشان مىشود نه
بدن از سبز
پوشان مىشود
نه
صداى بانگ
مشتاقى در او نه
صفاى جرعهى
ساقى در او
كو
حميت تا ز
تيشه و ز كلند اين
چنين كه را
بكلى بر كنند
بو
كه بر اجزاى
او تابد مهى بو
كه در وى تاب
مه يابد رهى
چون
قيامت كوهها
را بر كند پس
قيامت اين كرم
كى مىكند
اين
قيامت ز آن
قيامت كى كم
است آن
قيامت زخم و
اين چون مرهم
است
هر
كه ديد اين
مرهم از زخم
ايمن است هر بدى
كاين حسن ديد
او محسن است
اى
خنك زشتى كه
خويش شد حريف و
اى گل رويى كه
جفتش شد خريف
نان
مرده چون حريف
جان شود زنده
گردد نان و
عين آن شود
هيزم
تيره حريف نار
شد تيرگى
رفت و همه
انوار شد
در
نمكلان چون
خر مرده فتاد آن
خرى و مردگى
يك سو نهاد
صبغة
الله هست خم
رنگ هو پيسها
يك رنگ گردد
اندر او
چون
در آن خم افتد
و گوييش قم از
طرب گويد منم
خم لا تلم
آن
منم خم خود
انا الحق گفتن
است رنگ
آتش دارد الا
آهن است
رنگ
آهن محو رنگ
آتش است ز
آتشى مىلافد
و خامشوش
است
چون
به سرخى گشت
همچون زر كان پس
انا النار است
لافش
بىزبان
شد ز
رنگ و طبع آتش
محتشم گويد
او من آتشم من
آتشم
آتشم
من گر ترا شك
است و ظن آزمون
كن دست را بر
من بزن
آتشم
من بر تو گر شد
مشتبه روى
خود بر روى من
يك دم بنه
آدمى
چون نور گيرد
از خدا هست
مسجود ملايك ز
اجتبا
نيز
مسجود كسى كاو
چون ملك رسته
باشد جانش از
طغيان و شك
آتش
چه آهن چه لب
ببند ريش
تشبيه مشبه را
مخند
پاى
در دريا منه
كم گوى از آن بر
لب دريا خمش
كن لب گزان
گر
چه صد چون من
ندارد تاب بحر ليك
مىنشكيبم از
غرقاب بحر
جان
و عقل من فداى
بحر باد خونبهاى
عقل و جان اين
بحر داد
تا
كه پايم
مىرود رانم
در او چون
نماند پا چو
بطانم در او
بىادب
حاضر ز غايب
خوشتر است حلقه
گر چه كژ بود
نه بر در است
اى
تن آلوده به
گرد حوض گرد پاك
كى گردد برون
حوض مرد
پاك
كاو از حوض
مهجور اوفتاد او
ز پاكى خويش
هم دور اوفتاد
پاكى
اين حوض
بىپايان بود پاكى
اجسام كم
ميزان بود
ز
انكه دل حوض
است ليكن در
كمين سوى
دريا راه
پنهان دارد
اين
پاكى
محدود تو
خواهد مدد ور
نه اندر خرج
كم گردد عدد
آب
گفت آلوده را
در من شتاب گفت
آلوده كه دارم
شرم از آب
گفت
آب اين شرم
بىمن كى رود بىمن
اين آلوده
زايل كى شود
ز آب
هر آلوده كاو
پنهان شود الحياء
يمنع الإيمان
بود
دل ز
پايهى حوض تن
گلناك شد تن ز
آب حوض دلها
پاك شد
گرد
پايهى حوض دل
گرد اى پسر هان
ز پايهى حوض
تن مىكن حذر
بحر
تن بر بحر دل
بر هم زنان در
ميانشان
بَرْزَخٌ لا
يبغيان
گر
تو باشى راست
ور باشى تو كژ پيشتر
مىغژ بدو
واپس مغژ
پيش
شاهان گر خطر
باشد به جان ليك
نشكيبد از او
با همتان
شاه
چون شيرينتر
از شكر بود جان
به شيرينى رود
خوشتر بود
اى
ملامت گر
سلامت مر ترا اى
سلامت جو تويى
واهى العرى
جان
من كوره ست با
آتش خوش است كوره
را اين بس كه
خانهى آتش
است
همچو
كوره عشق را
سوزيدنى است هر
كه او زين كور
باشد كوره
نيست
برگ
بىبرگى ترا
چون برگ شد جان
باقى يافتى و
مرگ شد
چون
ترا غم شادى
افزودن گرفت روضهى
جانت گل و
سوسن گرفت
آن
چه خوف ديگران
آن امن تست بط
قوى از بحر و
مرغ خانه سست
باز
ديوانه شدم من
اى طبيب باز
سودايى شدم من
اى حبيب
حلقههاى
سلسلهى تو ذو
فنون هر
يكى حلقه دهد
ديگر جنون
داد
هر حلقه فنونى
ديگر است پس
مرا هر دم
جنونى ديگر
است
پس
فنون باشد
جنون اين شد
مثل خاصه
در زنجير اين
مير اجل
آن
چنان ديوانگى
بگسست بند كه
همه ديوانگان
پندم دهند
آمدن
دوستان به
بيمارستان
جهت پرسش ذو
النون مصرى
اين
چنين ذو النون
مصرى را فتاد كاندر
او شور و
جنونى نو بزاد
شور
چندان شد كه
تا فوق فلك مىرسيد
از وى جگرها
را نمك
هين
منه تو شور
خود اى شوره
خاك پهلوى
شور خداوندان
پاك
خلق
را تاب جنون
او نبود آتش
او ريشهاشان
مىربود
چون
كه در ريش
عوام آتش فتاد بند
كردندش به
زندانى نهاد
نيست
امكان
واكشيدن اين
لگام گر
چه زين ره تنگ
مىآيند عام
ديده
اين شاهان ز
عامه خوف جان كاين
گره كورند و
شاهان
بىنشان
چون
كه حكم اندر
كف رندان بود لاجرم
ذو النون در
زندان بود
يك
سواره مىرود
شاه عظيم در
كف طفلان چنين
در يتيم
در
چه دريا نهان
در قطرهاى آفتابى
مخفى اندر
ذرهاى
آفتابى
خويش را ذره
نمود و
اندك اندك روى
خود را بر
گشود
جملهى
ذرات در وى
محو شد عالم
از وى مست گشت
و صحو شد
چون
قلم در دست
غدارى بود بىگمان
منصور بر دارى
بود
چون
سفيهان راست
اين كار و كيا لازم
آمد
يَقْتُلُونَ
الأنبياء
انبيا
را گفته قومى
راه گم از
سفه إِنَّا
تَطَيَّرْنا
بكم
جهل
ترسا بين امان
انگيخته ز آن
خداوندى كه
گشت آويخته
چون
به قول اوست
مصلوب جهود پس
مر او را امن
كى تاند نمود
چون
دل آن شاه ز
ايشان خون بود عصمت
وَ أَنْتَ
فِيهِمْ چون
بود
زر
خالص را و
زرگر را خطر باشد
از قلاب خاين
بيشتر
يوسفان
از رشك زشتان
مخفيند كز
عدو خوبان در
آتش مىزيند
يوسفان
از مكر اخوان
در چهاند كز
حسد يوسف به
گرگان
مىدهند
از
حسد بر يوسف
مصرى چه رفت اين
حسد اندر كمين
گرگى است زفت
لاجرم
زين گرگ يعقوب
حليم داشت
بر يوسف هميشه
خوف و بيم
گرگ
ظاهر گرد يوسف
خود نگشت اين
حسد در فعل از
گرگان گذشت
رحم
كرد اين گرگ و
ز عذر لبق آمده
كه إِنَّا
ذَهَبْنا
نستبق
صد
هزاران گرگ را
اين مكر نيست عاقبت
رسوا شود اين
گرگ بيست
ز
انكه حشر
حاسدان روز
گزند بىگمان
بر صورت گرگان
كنند
حشر
پر حرص خس
مردار خوار صورت
خوكى بود روز
شمار
زانيان
را گند اندام
نهان خمر
خواران را بود
گند دهان
گند
مخفى كان به
دلها مىرسيد گشت
اندر حشر
محسوس و پديد
بيشهاى
آمد وجود آدمى بر
حذر شو زين
وجود ار ز آن
دمى
در
وجود ما
هزاران گرگ و
خوك صالح
و ناصالح و
خوب و خشوك
حكم
آن خور است
كان غالبتر
است چون
كه زر بيش از
مس آيد آن زر
است
سيرتى
كان بر وجودت
غالب است هم بر
آن تصوير حشرت
واجب است
ساعتى
گرگى در آيد
در بشر ساعتى
يوسف رخى
همچون قمر
مىرود
از سينهها در
سينهها از
ره پنهان صلاح
و كينهها
بلكه
خود از آدمى
در گاو و خر مىرود
دانايى و علم
و هنر
اسب
سكسك مىشود
رهوار و رام خرس
بازى مىكند
بر هم سلام
رفت
اندر سگ ز
آدميان هوس تا
شبان شد يا
شكارى يا حرس
در
سگ اصحاب خوبى
ز ان وفود رفت
تا جوياى
اللَّه گشته
بود
هر
زمان در سينه
نوعى سر كند گاه
ديو و گه ملك
گه دام و دد
ز آن
عجب بيشه كه
شير آگه است تا
به دام
سينهها
پنهان ره است
دزديى
كن از درون
مرجان جان اى
كم از سگ از
درون عارفان
چون
كه دزدى بارى
آن در لطيف چون
كه حامل
مىشوى بارى
شريف
فهم
كردن مريدان
كه ذو النون
ديوانه نشده
است قاصد كرده
است
دوستان
در قصهى ذو
النون شدند سوى
زندان و در آن
رايى زدند
كاين
مگر قاصد كند
يا حكمتى است او
در اين دين
قبلهاى و
آيتى است
دور
دور از عقل
چون درياى او تا
جنون باشد سفه
فرماى او
حاش
لله از كمال
جاه او كابر
بيمارى بپوشد
ماه او
او ز
شر عامه اندر
خانه شد او
ز ننگ عاقلان
ديوانه شد
او ز
عار عقل كند
تن پرست قاصدا
رفته ست و
ديوانه شده
ست
كه
ببنديدم قوى و
ز ساز گاو بر
سر و پشتم بزن
وين را مكاو
تا ز
زخم لخت يابم
من حيات چون
قتيل از گاو
موسى اى ثقات
تا ز
زخم لخت گاوى
خوش شوم همچو
كشتهى گاو
موسى گش شوم
زنده
شد كشته ز زخم
دم گاو همچو
مس از كيميا
شد زر ساو
كشته
بر جست و بگفت
اسرار را وا
نمود آن
زمرهى
خونخوار را
گفت
روشن كاين
جماعت
كشتهاند كاين
زمان در
خصمىام
آشفتهاند
چون
كه كشته گردد
اين جسم گران زنده
گردد هستى
اسرار دان
جان
او بيند بهشت
و نار را باز
داند جملهى
اسرار را
وا
نمايد خونيان
ديو را وا
نمايد دام
خدعه و ريو را
گاو
كشتن هست از
شرط طريق تا
شود از زخم
دمش جان مفيق
گاو
نفس خويش را
زوتر بكش تا
شود روح خفى
زنده و بهش
رجوع
به حكايت ذو
النون
چون
رسيدند آن نفر
نزديك او بانگ
بر زد هى
كيانيد اتقوا
با
ادب گفتند ما
از دوستان بهر
پرسش آمديم
اينجا به جان
چونى
اى درياى عقل
ذو فنون اين
چه بهتان است
بر عقلت جنون
دود
گلخن كى رسد
در آفتاب چون
شود عنقا
شكسته از
غراب
وامگير
از ما بيان كن
اين سخن ما
محبانيم با ما
اين مكن
مر
محبان را
نشايد دور كرد يا
به رو پوش و
دغل مغرور كرد
راز
را اندر ميان
آور شها رو
مكن در ابر
پنهانى مها
ما
محب و صادق و
دل خستهايم در
دو عالم دل به
تو در
بستهايم
فحش
آغازيد و
دشنام از گزاف گفت
او ديوانگانه
زى و قاف
بر
جهيد و سنگ
پران كرد و
چوب جملگى
بگريختند از
بيم كوب
قهقهه
خنديد و
جنبانيد سر گفت
باد ريش اين
ياران نگر
دوستان
بين، كو نشان
دوستان دوستان
را رنج باشد
همچو جان
كى
كران گيرد ز
رنج دوست دوست رنج
مغز و دوستى
آن را چو
پوست
نه
نشان دوستى شد
سر خوشى در
بلا و آفت و
محنت كشى
دوست
همچون زر بلا
چون آتش است زر
خالص در دل
آتش خوش است
امتحان
كردن خواجهى
لقمان زيركى
لقمان را
نه
كه لقمان را
كه بندهى پاك
بود روز
و شب در بندگى
چالاك بود
خواجهاش
مىداشتى در
كار پيش بهترش
ديدى ز
فرزندان
خويش
ز
انكه لقمان گر
چه بنده زاد
بود خواجه
بود و از هوا
آزاد بود
گفت
شاهى شيخ را
اندر سخن چيزى
از بخشش ز من
درخواست كن
گفت
اى شه شرم
نايد مر ترا كه
چنين گويى مرا
زين برتر آ
من
دو بنده دارم
و ايشان حقير و
آن دو بر تو
حاكمانند و
امير
گفت
شه آن دو
چهاند اين
زلت است گفت
آن يك خشم و
ديگر شهوت
است
شاه
آن دان كاو ز
شاهى فارغ است بىمه
و خورشيد نورش
بازغ است
مخزن
آن دارد كه
مخزن ذات اوست هستى
او دارد كه با
هستى عدوست
خواجهى
لقمان به ظاهر
خواجهوش در
حقيقت بنده،
لقمان
خواجهاش
در
جهان باژگونه
زين بسى است در
نظرشان گوهرى
كم از خسى
است
مر
بيابان را
مفازه نام شد نام
و رنگى عقلشان
را دام شد
يك
گره را خود
معرف جامه است در
قبا گويند كاو
از عامه است
يك
گره را ظاهر
سالوس زهد نور
بايد تا بود
جاسوس زهد
نور
بايد پاك از
تقليد و غول تا
شناسد مرد را
بىفعل و قول
در
رود در قلب او
از راه عقل نقد
او بيند نباشد
بند نقل
بندگان
خاص علام
الغيوب در
جهان جان
جواسيس
القلوب
در
درون دل در
آيد چون خيال پيش
او مكشوف باشد
سر حال
در
تن گنجشك چه
بود برگ و ساز كه
شود پوشيده آن
بر عقل باز
آن
كه واقف گشت
بر اسرار هو سر
مخلوقات چه
بود پيش او
آن
كه بر افلاك
رفتارش بود بر
زمين رفتن چه
دشوارش بود
در
كف داود كاهن
گشت موم موم
چه بود در كف
او اى ظلوم
بود
لقمان بنده
شكلى خواجهاى بندگى
بر ظاهرش
ديباجهاى
چون
رود خواجه به
جاى ناشناس در
غلام خويش
پوشاند لباس
او
بپوشد
جامههاى آن
غلام مر
غلام خويش را
سازد امام
در
پيش چون
بندگان در ره
شود تا
نبايد زو كسى
آگه شود
گويد
اى بنده تو رو
بر صدر شين من
بگيرم كفش چون
بندهى كهين
تو
درشتى كن مرا
دشنام ده مر
مرا تو هيچ
توقيرى منه
ترك
خدمت خدمت تو
داشتم تا
به غربت تخم
حيلت كاشتم
خواجگان
اين بندگيها
كردهاند تا
گمان آيد كه
ايشان
بردهاند
چشم
پر بودند و
سير از خواجگى كارها
را كردهاند
آمادگى
وين
غلامان هوا بر
عكس آن خويشتن
بنموده
خواجهى عقل و
جان
آيد
از خواجه ره
افكندگى نايد
از بنده بغير
بندگى
پس
از آن عالم
بدين عالم
چنان تعبيتها
هست بر عكس
اين بدان
خواجهى
لقمان از اين
حال نهان بود
واقف ديده بود
از وى نشان
راز
مىدانست و
خوش مىراند
خر از
براى مصلحت آن
راهبر
مر و
را آزاد كردى
از نخست ليك
خشنودى لقمان
را بجست
ز
انكه لقمان را
مراد اين بود
تا كس
نداند سر آن
شير و فتى
چه
عجب گر سر ز بد
پنهان كنى اين
عجب كه سر ز
خود پنهان
كنى
كار
پنهان كن تو
از چشمان خود تا
بود كارت سليم
از چشم بد
خويش
را تسليم كن
بر دام مزد و
انگه از خود
بىز خود چيزى
بدزد
مىدهند
افيون به مرد
زخممند تا
كه پيكان از
تنش بيرون
كنند
وقت
مرگ از رنج او
را مىدرند او
بدان مشغول شد
جان مىبرند
چون
به هر فكرى كه
دل خواهى سپرد از
تو چيزى در
نهان خواهند
برد
هر
چه انديشى و
تحصيلى كنى مىدرآيد
دزد از آن سو
كايمنى
پس
بدان مشغول شو
كان بهتر است تا
ز تو چيزى برد
كان بهتر است
بار
بازرگان چو در
آب اوفتد دست
اندر كالهى
بهتر زند
چون
كه چيزى فوت
خواهد شد در
آب ترك
كمتر گوى و
بهتر را بياب
ظاهر
شدن فضل و
زيركى لقمان
پيش امتحان
كنندگان
هر
طعامى
كاوريدندى به
وى كس
سوى لقمان
فرستادى ز پى
تا
كه لقمان دست
سوى آن برد قاصدا
تا خواجه پس
خوردش خورد
سور
او خوردى و
شور انگيختى هر
طعامى كاو
نخوردى
ريختى
ور
بخوردى بىدل
و بىاشتها اين
بود پيوندى
بىانتها
خربزه
آورده بودند
ارمغان گفت
رو فرزند
لقمان را
بخوان
چون
بريد و داد او
را يك برين همچو
شكر خوردش و
چون انگبين
از
خوشى كه خورد
داد او را دوم تا
رسيد آن گرچها
تا هفدهم
ماند
گرچى گفت اين
را من خورم تا
چه شيرين
خربزه ست اين
بنگرم
او
چنين خوش
مىخورد كز
ذوق او طبعها
شد مشتهى و
لقمه جو
چون
بخورد از
تلخيش آتش
فروخت هم
زبان كرد آبله
هم حلق سوخت
ساعتى
بىخود شد از
تلخى آن بعد
از آن گفتش كه
اى جان و
جهان
نوش
چون كردى تو
چندين زهر را لطف
چون انگاشتى
اين قهر را
اين
چه صبر است
اين صبورى از
چه روست يا
مگر پيش تو
اين جانت
عدوست
چون
نياوردى به
حيلت حجتى كه
مرا عذرى است
بس كن ساعتى
گفت
من از دست
نعمت بخش تو خوردهام
چندان كه از
شرمم دو تو
شرمم
آمد كه يكى
تلخ از كفت من
ننوشم اى تو
صاحب معرفت
چون
همه اجزام از
انعام تو رستهاند
و غرق دانه و
دام تو
گر ز
يك تلخى كنم
فرياد و داد خاك
صد ره بر سر
اجزام باد
لذت
دست شكر بخشت
بداشت اندر
اين بطيخ تلخى
كى گذاشت
از
محبت تلخها
شيرين شود از
محبت مسها
زرين شود
از
محبت دردها
صافى شود از
محبت دردها
شافى شود
از
محبت مرده
زنده مىكنند از
محبت شاه بنده
مىكنند
اين
محبت هم
نتيجهى دانش
است كى
گزافه بر چنين
تختى نشست
دانش
ناقص كجا اين
عشق زاد عشق
زايد ناقص اما
بر جماد
بر
جمادى رنگ
مطلوبى چو ديد از
صفيرى بانگ
محبوبى شنيد
دانش
ناقص نداند
فرق را لاجرم
خورشيد داند
برق را
چون
كه ملعون
خواند ناقص را
رسول بود
در تاويل
نقصان عقول
ز
انكه ناقص تن
بود مرحوم رحم نيست
بر مرحوم لايق
لعن و زخم
نقص
عقل است آن كه
بد رنجورى است موجب
لعنت سزاى دورى
است
ز
انكه تكميل
خردها دور
نيست ليك
تكميل بدن
مقدور نيست
كفر
و فرعونى هر
گبر بعيد جمله
از نقصان عقل
آمد پديد
بهر
نقصان بدن آمد
فرج در
نبى كه ما على
الاعمى حرج
برق
آفل باشد و بس
بىوفا آفل
از باقى ندانى
بىصفا
برق
خندد بر كه
مىخندد بگو بر
كسى كه دل نهد
بر نور او
نورهاى
چرخ ببريده پى
است آن
چو لا شرقى و
لا غربى كى
است
برق
را چون يخطف
الأبصار دان نور
باقى را همه
انصار دان
بر
كف دريا فرس
را راندن نامهاى
در نور برقى
خواندن
از
حريصى عاقبت
ناديدن است بر
دل و بر عقل
خود خنديدن
است
عاقبت
بين است عقل
از خاصيت نفس
باشد كاو
نبيند عاقبت
عقل
كاو مغلوب نفس
او نفس شد مشترى
مات زحل شد
نحس شد
هم
درين نحسى
بگردان اين
نظر در
كسى كه كرد
نحست درنگر
آن
نظر كه بنگرد
اين جر و مد او
ز نحسى سوى
سعدى نقب زد
ز آن
همىگرداندت
حالى به حال ضد
به ضد پيدا
كنان در
انتقال
تا
كه خوفت زايد
از ذات الشمال لذت
ذات اليمين
يرجى الرجال
تا
دو پر باشى كه
مرغ يك پره عاجز
آيد از پريدن
اى سره
يا
رها كن تا
نيايم در كلام يا
بده دستور تا
گويم تمام
ور
نه اين خواهى
نه آن فرمان
تراست كس
چه داند مر
ترا مقصد
كجاست
جان
ابراهيم بايد
تا به نور بيند
اندر نار
فردوس و قصور
پايه
پايه بر رود
بر ماه و خور تا
نماند همچو
حلقه بند در
چون
خليل از آسمان
هفتمين بگذرد
كه لا أُحِبُّ
الآفلين
اين
جهان تن غلط
انداز شد جز
مر آن را كاو ز
شهوت باز شد
تتمهى
حسد آن حشم بر
آن غلام خاص
قصهى
شاه و اميران
و حسد بر
غلام خاص و
سلطان خرد
دور
ماند از جر
جرار كلام باز
بايد گشت و
كرد آن را
تمام
باغبان
ملك با اقبال
و بخت چون
درختى را
نداند از
درخت
آن
درختى را كه
تلخ و رد بود و
آن درختى كه
يكش هفصد بود
كى
برابر دارد
اندر تربيت چون
ببيندشان به
چشم عاقبت
كان
درختان را
نهايت چيست بر گر
چه يكسانند
اين دم در نظر
شيخ
كاو ينظر بنور
الله شد از
نهايت وز نخست
آگاه شد
چشم
آخر بين ببست
از بهر حق چشم
آخر بين گشاد
اندر سبق
آن
حسودان بد
درختان
بودهاند تلخ
گوهر شور
بختان
بودهاند
از
حسد جوشان و
كف مىريختند در
نهانى مكر
مىانگيختند
تا
غلام خاص را
گردن زنند بيخ
او را از
زمانه بر كنند
چون
شود فانى چو
جانش شاه بود بيخ
او در عصمت
الله بود
شاه
از آن اسرار
واقف آمده همچو
بو بكر ربابى
تن زده
در
تماشاى دل بد
گوهران مىزدى
خنبك بر آن
كوزهگران
مكر
مىسازند
قومى
حيلهمند تا
كه شه را در
فقاعى در كنند
پادشاهى
بس عظيمى
بىكران در
فقاعى كى
بگنجد اى
خران
از
براى شاه دامى
دوختند آخر
اين تدبير از
او آموختند
نحس
شاگردى كه با
استاد خويش همسرى
آغازد و آيد
به پيش
با
كدام استاد
استاد جهان پيش
او يكسان و
هويدا و نهان
چشم
او ينظر بنور
اللَّه شده پردههاى
جهل را خارق
بده
از
دل سوراخ چون
كهنه گليم پردهاى
بندد به پيش
آن حكيم
پرده
مىخندد بر او
با صد دهان هر
دهانى گشته
اشكافى بر آن
گويد
آن استاد مر
شاگرد را اى
كم از سگ
نيستت با من
وفا
خود
مرا استا مگير
آهن گسل همچو
خود شاگرد گير
و كوردل
نه
از منت يارى
است در جان و
روان بىمنت
آبى نمىگردد
روان
پس
دل من كارگاه
بخت تست چه
شكنى اين
كارگاه اى
نادرست
گويىاش
پنهان زنم آتش
زنه نه
به قلب از قلب
باشد روزنه
آخر
از روزن ببيند
فكر تو دل
گواهى مىدهد
زين ذكر تو
گير
در رويت نمالد
از كرم هر
چه گويى خندد
و گويد نعم
او
نمىخندد ز
ذوق مالشت او
همىخندد بر
آن اسگالشت
پس
خداعى را
خداعى شد جزا كاسه
زن كوزه بخور
اينك سزا
گر
بدى با تو و را
خندهى رضا صد
هزاران گل
شكفتى مر ترا
چون
دل او در رضا
آرد عمل آفتابى
دان كه آيد در
حمل
زو
بخندد هم نهار
و هم بهار در
هم آميزد
شكوفه و
سبزهزار
صد
هزاران بلبل و
قمرى نوا افكنند
اندر جهان
بىنوا
چون
كه برگ روح
خود زرد و
سياه مىببينى
چون ندانى خشم
شاه
آفتاب
شاه در برج
عتاب مىكند
روها سيه
همچون كباب
آن
عطارد را
ورقها جان
ماست آن
سپيدى و آن
سيه ميزان
ماست
باز
منشورى نويسد
سرخ و سبز تا
رهند ارواح از
سودا و عجز
سرخ
و سبز افتاد
نسخ نو بهار چون
خط قوس و قزح
در اعتبار
عكس
تعظيم پيغام
سليمان عليه
السلام در دل
بلقيس از صورت
حقير هدهد
رحمت
صد تو بر آن
بلقيس باد كه
خدايش عقل صد
مرده بداد
هدهدى
نامه بياورد و
نشان از
سليمان چند
حرفى با بيان
خواند
او آن نكتهاى
با شمول با
حقارت ننگريد
اندر رسول
جسم
هدهد ديد و
جان عنقاش ديد حس
چو كفى ديد و
دل درياش ديد
عقل
با حس زين
طلسمات دو رنگ چون
محمد با ابو
جهلان به جنگ
كافران
ديدند احمد را
بشر چون
نديدند از وى
انْشَقَّ
القمر
خاك
زن در ديدهى
حس بين خويش ديدهى
حس دشمن عقل
است و كيش
ديدهى
حس را خدا
اعماش خواند بت
پرستش گفت و
ضد ماش خواند
ز
انكه او كف
ديد و دريا را
نديد ز
انكه حالى ديد
و فردا را
نديد
خواجهى
فردا و حالى
پيش او او
نمىبيند ز
گنجى جز تسو
ذرهاى
ز آن آفتاب
آرد پيام آفتاب
آن ذره را
گردد غلام
قطرهاى
كز بحر وحدت
شد سفير هفت
بحر آن قطره
را باشد اسير
گر
كف خاكى شود
چالاك او پيش
خاكش سر نهد
افلاك او
خاك
آدم چون كه شد
چالاك حق پيش
خاكش سر نهند
املاك حق
السَّماءُ
انْشَقَّتْ
آخر از چه بود از
يكى چشمى كه
خاكى بر گشود
خاك
از دردى نشيند
زير آب خاك
بين كز عرش
بگذشت از
شتاب
آن
لطافت پس بدان
كز آب نيست جز
عطاى مبدع
وهاب نيست
گر
كند سفلى هوا
و نار را ور
ز گل او
بگذراند خار
را
حاكم
است و
يَفْعَلُ
اللَّهُ ما
يشاء كاو
ز عين درد
انگيزد دوا
گر
هوا و نار را
سفلى كند تيرگى
و دردى و ثقلى
كند
ور
زمين و آب را
علوى كند راه
گردون را بپا
مطوى كند
پس
يقين شد كه
تُعِزُّ مَنْ
تشاء خاكيى
را گفت پرها
بر گشا
آتشى
را گفت رو
ابليس شو زير
هفتم خاك با
تلبيس شو
آدم
خاكى برو تو
بر سها اى
بليس آتشى رو
تا ثرى
چار
طبع و علت
اولى نىام در
تصرف دايما من
باقىام
كار
من بىعلت است
و مستقيم هست
تقديرم نه علت
اى سقيم
عادت
خود را
بگردانم به
وقت اين
غبار از پيش
بنشانم به
وقت
بحر
را گويم كه
هين پر نار شو گويم
آتش را كه رو
گلزار شو
كوه
را گويم سبك
شو همچو پشم چرخ
را گويم فرو
در پيش چشم
گويم
اى خورشيد
مقرون شو به
ماه هر
دو را سازم چو
دو ابر سياه
چشمهى
خورشيد را
سازيم خشك چشمهى
خون را به فن
سازيم مشك
آفتاب
و مه چو دو گاو
سياه يوغ
بر گردن
ببنددشان
اله
انكار
فلسفى بر
قرائت إِنْ
أَصْبَحَ
ماؤُكُمْ
غَوْراً
مقريى
مىخواند از
روى كتاب ماؤُكُمْ
غَوْراً ز
چشمه بندم آب
آب
را در غورها
پنهان كنم چشمهها
را خشك و
خشكستان كنم
آب
را در چشمه كى
آرد دگر جز
من بىمثل با
فضل و خطر
فلسفى
منطقى مستهان مىگذشت
از سوى مكتب
آن زمان
چون
كه بشنيد آيت
او از ناپسند گفت
آريم آب را ما
با كلند
ما
بزخم بيل و
تيزى تبر آب
را آريم از
پستى ز بر
شب
بخفت و ديد او
يك شير مرد زد
طپانچه هر دو
چشمش كور كرد
گفت
زين دو چشمهى
چشم اى شقى با
تبر نورى بر
آر ار صادقى
روز
بر جست و دو
چشم كور ديد نور
فايض از دو
چشمش ناپديد
گر
بناليدى و
مستغفر شدى نور
رفته از كرم
ظاهر شدى
ليك
استغفار هم در
دست نيست ذوق
توبه نقل هر
سر مست نيست
زشتى
اعمال و شومى
جحود راه
توبه بر دل او
بسته بود
دل
به سختى همچو
روى سنگ گشت چون
شكافد توبه آن
را بهر كشت
چون
شعيبى كو كه
تا او را دعا بهر
كشتن خاك سازد
كوه را
از
نياز و اعتقاد
آن خليل گشت
ممكن امر صعب
و مستحيل
يا
به دريوزهى
مقوقس از رسول سنگلاخى
مزرعى شد با
اصول
همچنين
بر عكس آن
انكار مرد مس
كند زر را و
صلحى را نبرد
كهرباى
مسخ آمد اين
دغا خاك
قابل را كند
سنگ و حصا
هر
دلى را سجده
هم دستور نيست مزد
رحمت قسم هر
مزدور نيست
هين
بپشت آن مكن
جرم و گناه كه
كنم توبه در
آيم در پناه
مىببايد
تاب و آبى
توبه را شرط
شد برق و سحابى
توبه را
آتش
و آبى ببايد
ميوه را واجب
آيد ابر و برق
اين شيوه را
تا
نباشد برق دل
و ابر دو چشم كى
نشيند آتش
تهديد و خشم
كى
برويد سبزهى
ذوق وصال كى
بجوشد
چشمهها ز آب
زلال
كى
گلستان راز
گويد با چمن كى
بنفشه عهد
بندد با سمن
كى
چنارى كف
گشايد در دعا كى
درختى سر
فشاند در هوا
كى
شكوفه آستين
پر نثار بر
فشاندن گيرد
ايام بهار
كى
فروزد لاله را
رخ همچو خون كى
گل از كيسه بر
آرد زر برون
كى
بيايد بلبل و
گل بو كند كى
چو طالب فاخته
كوكو كند
كى
بگويد لكلك آن
لك لك به جان لك
چه باشد ملك
تست اى
مستعان
كى
نمايد خاك اسرار
ضمير كى
شود بىآسمان
بستان منير
از
كجا
آوردهاند آن
حلهها من
كريم من رحيم
كلها
آن
لطافتها نشان
شاهدى است آن
نشان پاى مرد
عابدى است
آن
شود شاد از
نشان كاو ديد
شاه چون
نديد او را
نباشد
انتباه
روح
آن كس كاو به
هنگام أَ
لَسْتُ ديد
رب خويش و شد
بىخويش و مست
او
شناسد بوى مى
كاو مى بخورد چون
نخورد او مى
چه داند بوى
كرد
ز
انكه حكمت
همچو ناقهى
ضاله است همچو
دلاله شهان را
داله است
تو
ببينى خواب در
يك خوش لقا كاو
دهد وعده و
نشانى مر ترا
كه
مراد تو شود
اينك نشان كه
بپيش آيد ترا
فردا فلان
يك
نشانى آن كه
او باشد سوار يك
نشانى كه ترا
گيرد كنار
يك
نشانى كه
بخندد پيش تو يك
نشان كه دست
بندد پيش تو
يك
نشانى آن كه
اين خواب از
هوس چون
شود فردا
نگويى پيش كس
ز ان
نشان با والد
يحيى بگفت كه
نيايى تا سه
روز اصلا به
گفت
تا
سه شب خامش كن
از نيك و بدت اين
نشان باشد كه
يحيى آيدت
دم
مزن سه روز
اندر گفتوگو كاين
سكوت است آيت
مقصود تو
هين
مياور اين
نشان را تو به
گفت وين
سخن را دار
اندر دل نهفت
اين
نشانها گويدش
همچون شكر اين
چه باشد صد
نشانى دگر
اين
نشان آن بود
كان ملك و جاه كه
همىجويى
بيابى از اله
آن
كه مىگريى به
شبهاى دراز و
انكه مىسوزى
سحرگه در نياز
آن
كه بىآن روز
تو تاريك شد همچو
دوكى گردنت
باريك شد
و آن
چه دادى هر چه
دارى در زكات چون
زكات پاك
بازان
رختهات
رختها
دادى و خواب و
رنگ رو سر
فدا كردى و
گشتى همچو مو
چند
در آتش نشستى
همچو عود چند
پيش تيغ رفتى
همچو خود
زين
چنين
بىچارگيها
صد هزار خوى
عشاق است و
نايد در شمار
چون
كه شب اين
خواب ديدى روز
شد از
اميدش روز تو
پيروز شد
چشم
گردان
كردهاى بر چپ
و راست كان
نشان و آن
علامتها
كجاست
بر
مثال برگ
مىلرزى كه
واى گر
رود روز و
نشان نايد به
جاى
مىدوى
در كوى و
بازار و سرا چون
كسى كاو گم
كند گوساله را
خواجه
خير است اين
دوادو چيستت گم
شده اينجا كه
دارى كيستت
گويىاش
خير است ليكن
خير من كس
نشايد كه
بداند غير من
گر
بگويم نك
نشانم فوت شد چون
نشان شد فوت
وقت موت شد
بنگرى
در روى هر مرد
سوار گويدت
منگر مرا
ديوانهوار
گويىاش
من صاحبى گم
كردهام رو به
جستجوى او
آوردهام
دولتت
پاينده بادا
اى سوار رحم
كن بر عاشقان
معذور دار
چون
طلب كردى به
جد آمد نظر جد
خطا نكند چنين
آمد خبر
ناگهان
آمد سوارى نيك
بخت پس
گرفت اندر
كنارت سخت
سخت
تو
شدى بىهوش و
افتادى به طاق بىخبر
گفت اينت
سالوس و نفاق
او
چه مىبيند در
او اين شور
چيست او
نداند كان
نشان وصل
كيست
اين
نشان در حق او
باشد كه ديد آن
دگر را كى
نشان آيد پديد
هر
زمان كز وى
نشانى
مىرسيد شخص
را جانى به
جانى مىرسيد
ماهى
بىچاره را
پيش آمد آب اين
نشانها
تِلْكَ آياتُ
الكتاب
پس
نشانيها كه
اندر انبياست خاص
آن جان را بود
كاو آشناست
اين
سخن ناقص
بماند و
بىقرار دل
ندارم بىدلم
معذور دار
ذرهها
را كى تواند
كس شمرد خاصه
آن كاو عشق
عقل او ببرد
مىشمارم
برگهاى باغ را مىشمارم
بانگ كبك و
زاغ را
در
شمار اندر
نيايد ليك من مىشمارم
بهر رشد
ممتحن
نحس
كيوان يا كه
سعد مشترى نايد
اندر حصر گر
چه بشمرى
ليك
هم بعضى از
اين هر دو اثر شرح
بايد كرد يعنى
نفع و ضر
تا
شود معلوم
آثار قضا شمه
اى مر اهل سعد
و نحس را
طالع
آن كس كه باشد
مشترى شاد
گردد از نشاط
و سرورى
و
انكه را طالع
زحل از هر
شرور احتياطش
لازم آيد در
امور
گر
بگويم آن زحل
استاره را ز
آتشش سوزد مر
آن بىچاره را
اذْكُرُوا
اللَّهَ شاه
ما دستور داد اندر
آتش ديد ما را
نور داد
گفت
اگر چه پاكم
از ذكر شما نيست
لايق مر مرا
تصويرها
ليك
هرگز مست
تصوير و خيال در
نيابد ذات ما
را بىمثال
ذكر
جسمانه خيال
ناقص است وصف
شاهانه از آنها
خالص است
شاه
را گويد كسى
جولاه نيست اين
چه مدح است
اين مگر آگاه
نيست
انكار
كردن موسى
عليه السلام
بر مناجات
شبان
ديد
موسى يك شبانى
را به راه كاو
همىگفت اى
خدا و اى اله
تو
كجايى تا شوم
من چاكرت چارقت
دوزم كنم شانه
سرت
جامهات
شويم شپشهايت
كشم شير
پيشت آورم اى
محتشم
دستكت
بوسم بمالم
پايكت وقت
خواب آيد
بروبم جايكت
اى
فداى تو همه
بزهاى من اى
به يادت هيهى
و هيهاى من
اين
نمط بىهوده
مىگفت آن
شبان گفت
موسى با كى
است اين اى
فلان
گفت
با آن كس كه ما
را آفريد اين
زمين و چرخ از
او آمد پديد
گفت
موسى هاى
خيرهسر شدى خود
مسلمان ناشده
كافر شدى
اين
چه ژاژست و چه
كفر است و
فشار پنبهاى
اندر دهان خود
فشار
گند
كفر تو جهان
را گنده كرد كفر
تو ديباى دين
را ژنده كرد
چارق
و پا تابه
لايق مر تراست آفتابى
را چنينها كى
رواست
گر
نبندى زين سخن
تو حلق را آتشى
آيد بسوزد خلق
را
آتشى
گر نامده ست
اين دود چيست جان
سيه گشته روان
مردود چيست
گر
همىدانى كه
يزدان داور
است ژاژ
و گستاخى ترا
چون باور است
دوستى
بىخرد خود
دشمنى است حق
تعالى زين
چنين خدمت غنى
است
با
كه مىگويى تو
اين با عم و
خال جسم
و حاجت در
صفات ذو
الجلال
شير
او نوشد كه در
نشو و نماست چارق
او پوشد كه او
محتاج پاست
ور
براى بندهش
است اين
گفتوگو آن كه
حق گفت او من
است و من خود
او
آن
كه گفت انى
مرضت لم تعد من
شدم رنجور او
تنها نشد
آن
كه بىيسمع و
بىيبصر شده
ست در
حق آن بنده
اين هم بىهده
ست
بىادب
گفتن سخن با
خاص حق دل
بميراند سيه
دارد ورق
گر
تو مردى را
بخوانى فاطمه گر
چه يك جنسند
مرد و زن همه
قصد
خون تو كند تا
ممكن است گر چه
خوش خو و حليم
و ساكن است
فاطمه
مدح است در حق
زنان مرد
را گويى بود
زخم سنان
دست
و پا در حق ما
استايش است در
حق پاكى حق
آلايش است
لَمْ
يَلِدْ لَمْ
يُولَدْ او را
لايق است والد
و مولود را او
خالق است
هر
چه جسم آمد
ولادت وصف
اوست هر
چه مولود است
او زين سوى
جوست
ز
انكه از كون و
فساد است و
مهين حادث
است و محدثى
خواهد يقين
گفت
اى موسى دهانم
دوختى و
ز پشيمانى تو
جانم سوختى
جامه
را بدريد و
آهى كرد تفت سر
نهاد اندر
بيابانى و
رفت
عتاب
كردن حق تعالى
با موسى عليه
السلام از بهر
آن شبان
وحى
آمد سوى موسى
از خدا بندهى
ما را ز ما
كردى جدا
تو
براى وصل كردن
آمدى نى
براى فصل كردن
آمدى
تا
توانى پا منه
اندر فراق أبغض
الأشياء عندي
الطلاق
هر
كسى را سيرتى
بنهادهام هر
كسى را
اصطلاحى
دادهام
در
حق او مدح و در
حق تو ذم در
حق او شهد و در
حق تو سم
ما
برى از پاك و
ناپاكى همه از
گران جانى و
چالاكى همه
من
نكردم امر تا
سودى كنم بلكه
تا بر بندگان
جودى كنم
هندوان
را اصطلاح هند
مدح سنديان
را اصطلاح سند
مدح
من
نگردم پاك از
تسبيحشان پاك
هم ايشان شوند
و در فشان
ما
زبان را
ننگريم و قال
را ما
روان را
بنگريم و حال
را
ناظر
قلبيم اگر
خاشع بود گر
چه گفت لفظ
ناخاضع رود
ز
انكه دل جوهر
بود گفتن عرض پس
طفيل آمد عرض
جوهر غرض
چند
ازين الفاظ و
اضمار و مجاز سوز
خواهم سوز با
آن سوز ساز
آتشى
از عشق در جان
بر فروز سربهسر
فكر و عبارت
را بسوز
موسيا
آداب دانان
ديگرند سوخته
جان و روانان
ديگرند
عاشقان
را هر نفس
سوزيدنى ست بر
ده ويران خراج
و عشر نيست
گر
خطا گويد و را
خاطى مگو گر
بود پر خون
شهيد او را
مشو
خون
شهيدان را ز
آب اولىتر
است اين
خطا از صد
ثواب اولىتر
است
در
درون كعبه رسم
قبله نيست چه
غم ار غواص را
پاچيله نيست
تو ز
سر مستان
قلاووزى مجو جامه
چاكان را چه
فرمايى رفو
ملت
عشق از همه
دينها جداست عاشقان
را ملت و مذهب
خداست
لعل
را گر مهر
نبود باك نيست عشق
در درياى غم
غمناك نيست
وحى
آمدن موسى را
عليه السلام
در عذر آن
شبان
بعد
از آن در سر
موسى حق نهفت رازهايى
كان نمىآيد
به گفت
بر
دل موسى سخنها
ريختند ديدن
و گفتن به هم
آميختند
چند
بىخود گشت و
چند آمد به
خود چند
پريد از ازل
سوى ابد
بعد
از اين گر شرح
گويم ابلهى
است ز
انكه شرح اين وراى
آگهى است
ور
بگويم عقلها
را بر كند ور
نويسم بس
قلمها بشكند
چون
كه موسى اين
عتاب از حق
شنيد در
بيابان در پى
چوپان دويد
بر
نشان پاى آن
سر گشته راند گرد
از پردهى
بيابان بر
فشاند
گام
پاى مردم
شوريده خود هم
ز گام ديگران
پيدا بود
يك
قدم چون رخ ز
بالا تا نشيب يك
قدم چون پيل
رفته بر وريب
گاه
چون موجى بر
افرازان علم گاه
چون ماهى
روانه بر شكم
گاه
بر خاكى نبشته
حال خود همچو
رمالى كه رملى
بر زند
عاقبت
دريافت او را
و بديد گفت
مژده ده كه
دستورى رسيد
هيچ
آدابى و
ترتيبى مجو هر
چه مىخواهد
دل تنگت بگو
كفر
تو دين است و
دينت نور جان ايمنى
و ز تو جهانى
در امان
اى
معاف
يَفْعَلُ
اللَّهُ ما
يشاء بىمحابا
رو زبان را بر
گشا
گفت
اى موسى از آن
بگذشتهام من
كنون در خون
دل آغشتهام
من ز
سدرهى منتهى
بگذشتهام صد
هزاران ساله ز
آن سو
رفتهام
تازيانه
بر زدى اسبم
بگشت گنبدى
كرد و ز گردون
بر گذشت
محرم
ناسوت ما
لاهوت باد آفرين
بر دست و بر
بازوت باد
حال
من اكنون برون
از گفتن است اين
چه مىگويم نه
احوال من است
نقش
مىبينى كه در
آيينهاى است نقش
تست آن نقش آن
آيينه نيست
دم
كه مرد نايى
اندر ناى كرد در
خور ناى است
نه در خورد
مرد
هان
و هان گر حمد
گويى گر سپاس همچو
نافرجام آن
چوپان شناس
حمد
تو نسبت بدان
گر بهتر است ليك
آن نسبت به حق
هم ابتر است
چند
گويى چون غطا
برداشتند كاين
نبوده ست آن
كه
مىپنداشتند
اين
قبول ذكر تو
از رحمت است چون
نماز مستحاضه
رخصت است
با
نماز او
بيالوده ست
خون ذكر
تو آلودهى
تشبيه و چون
خون
پليد است و به
آبى مىرود ليك
باطن را
نجاستها بود
كان
به غير آب لطف
كردگار كم
نگردد از درون
مرد كار
در
سجودت كاش رو
گردانىاى معنى
سبحان ربى
دانىاى
كاى
سجودم چون
وجودم ناسزا مر
بدى را تو
نكويى ده جزا
اين
زمين از حلم
حق دارد اثر تا
نجاست برد و
گلها داد بر
تا
بپوشد او
پليديهاى ما در
عوض بر رويد
از وى غنچهها
پس
چو كافر ديد
كاو در داد و
جود كمتر
و بىمايه تر
از خاك بود
از
وجود او گل و
ميوه نرست جز
فساد جمله
پاكيها نجست
گفت
واپس رفتهام
من در ذهاب حسرتا
يا ليتني كنت
تراب
كاش
از خاكى سفر
نگزيدمى همچو
خاكى دانهاى
مىچيدمى
چون
سفر كردم مرا
راه آزمود زين
سفر كردن ره
آوردم چه بود
ز آن
همه ميلش سوى
خاك است كاو در
سفر سودى
نبيند پيش رو
روى
واپس كردنش آن
حرص و آز روى
در ره كردنش
صدق و نياز
هر
گيا را كش بود
ميل علا در
مزيد است و
حيات و در نما
چون
كه گردانيد سر
سوى زمين در
كمى و خشكى و
نقص و غبين
ميل
روحت چون سوى
بالا بود در
تزايد مرجعت
آن جا بود
ور
نگون سارى سرت
سوى زمين آفلى
حق لا يحب
الآفلين
پرسيدن
موسى عليه
السلام از حق
تعالى سر غلبهى
ظالمان
گفت
موسى اى كريم
كارساز اى
كه يك دم ذكر
تو عمر دراز
نقش
كژمژ ديدم
اندر آب و گل چون
ملايك
اعتراضى كرد
دل
كه
چه مقصود است
نقشى ساختن و
اندر او تخم
فساد
انداختن
آتش
ظلم و فساد
افروختن مسجد
و سجده كنان
را سوختن
مايهى
خونابه و
زردآبه را جوش
دادن از براى
لابه را
من
يقين دانم كه
عين حكمت است ليك
مقصودم عيان و
رويت است
آن
يقين
مىگويدم
خاموش كن حرص
رويت گويدم نه
جوش كن
مر
ملايك را
نمودى سر خويش كاين
چنين نوشى
همىارزد به
نيش
عرضه
كردى نور آدم
را عيان بر
ملايك گشت
مشكلها بيان
حشر
تو گويد كه سر
مرگ چيست ميوهها
گويند سر برگ
چيست
سر
خون و نطفه
حسن آدمى است سابق
هر بيشيى آخر
كمى است
لوح
را اول بشويد
بىوقوف آن
گهى بروى
نويسد او
حروف
خون
كند دل را و
اشك مستهان بر
نويسد بر وى
اسرار آن
گهان
وقت
شستن لوح را
بايد شناخت كه
مر آن را
دفترى خواهند
ساخت
چون
اساس خانهاى
مىافگنند اولين
بنياد را بر
مىكنند
گل
بر آرند اول
از قعر زمين تا
به آخر بر كشى
ماء معين
از
حجامت كودكان
گريند زار كه
نمىدانند
ايشان سر كار
مرد
خود زر مىدهد
حجام را مىنوازد
نيش خون آشام
را
مىدود
حمال زى بار
گران مىربايد
بار را از
ديگران
جنگ
حمالان براى
بار بين اين
چنين است
اجتهاد كار
بين
چون
گرانيها اساس
راحت است تلخها
هم پيشواى
نعمت است
حفت
الجنة
بمكروهاتنا حفت
النيران من
شهواتنا
تخم
مايهى آتشت
شاخ تر است سوختهى
آتش قرين كوثر
است
هر
كه در زندان
قرين محنتى
است آن
جزاى لقمهاى
و شهوتى است
هر
كه در قصرى
قرين دولتى
است آن
جزاى كارزار و
محنتى است
هر
كه را ديدى به
زر و سيم فرد دان
كه اندر كسب
كردن صبر كرد
بىسبب
بيند چو ديده
شد گذار تو
كه در حسى سبب
را گوش دار
آن
كه بيرون از
طبايع جان
اوست منصب
خرق سببها آن
اوست
بىسبب
بيند نه از آب
و گيا چشم
چشمهى
معجزات انبيا
اين
سبب همچون
طبيب است و
عليل اين
سبب همچون
چراغ است و
فتيل
شب
چراغت را فتيل
نو بتاب پاك
دان زينها
چراغ آفتاب
رو
تو كهگل ساز
بهر سقف خان سقف
گردون را ز
كهگل پاك دان
اه
كه چون دل دار
ما غم سوز شد خلوت
شب در گذشت و
روز شد
جز
به شب جلوه
نباشد ماه را جز
به درد دل مجو
دل خواه را
ترك
عيسى كرده خر
پروردهاى لاجرم
چون خر برون
پردهاى
طالع
عيسى است علم
و معرفت طالع
خر نيست اى تو
خر صفت
نالهى
خر بشنوى رحم
آيدت پس
ندانى خر خرى
فرمايدت
رحم
بر عيسى كن و
بر خر مكن طبع
را بر عقل خود
سرور مكن
طبع
را هل تا
بگريد زار زار تو
از او بستان و
وام جان گزار
سالها
خربنده بودى
بس بود ز
انكه خربنده ز
خر واپس بود
ز
اخروهن مرادش
نفس تست كاو
به آخر بايد و
عقلت نخست
هم
مزاج خر شده
ست اين عقل
پست فكرش
اين كه چون
علف آرم بدست
آن
خر عيسى مزاج
دل گرفت در
مقام عاقلان
منزل گرفت
ز
انكه غالب عقل
بود و خر ضعيف از
سوار زفت گردد
خر نحيف
و ز
ضعيفى عقل تو
اى خر بها اين
خر پژمرده
گشته ست اژدها
گر ز
عيسى گشتهاى
رنجور دل هم از
او صحت رسد او
را مهل
چونى
اى عيساى عيسى
دم ز رنج كه
نبود اندر
جهان بىمار
گنج
چونى
اى عيسى ز
ديدار جهود چونى
اى يوسف ز
مكار حسود
تو
شب و روز از پى
اين قوم غمر چون
شب و روزى مدد
بخشاى عمر
چونى
از صفراييان
بىهنر چه
هنر زايد ز
صفرا درد سر
تو
همان كن كه
كند خورشيد
شرق ما
نفاق و حيله و
دزدى و زرق
تو
عسل ما سركه
در دنيا و دين دفع
اين صفرا بود
سركنگبين
سركه
افزوديم ما
قوم زحير تو
عسل بفزا كرم را
وامگير
اين
سزيد از ما
چنان آمد ز ما ريگ
اندر چشم چه
فزايد عما
آن
سزد از تو أيا
كحل عزيز كه
بيابد از تو
هر ناچيز چيز
ز
آتش اين
ظالمانت دل
كباب از
تو جمله اهد
قومى بد خطاب
كان
عودى در تو گر
آتش زنند اين
جهان از عطر و
ريحان آگنند
تو
نه آن عودى كز
آتش كم شود تو
نه آن روحى كه
اسير غم شود
عود
سوزد كان عود
از سوز دور باد
كى حمله برد
بر اصل نور
اى ز
تو مر آسمانها
را صفا اى
جفاى تو نكوتر
از وفا
ز
انكه از عاقل
جفايى گر رود از
وفاى جاهلان
آن به بود
گفت
پيغمبر عداوت
از خرد بهتر
از مهرى كه از
جاهل رسد
رنجانيدن
اميرى
خفتهاى را كه
مار در دهانش
رفته بود
عاقلى
بر اسب مىآمد
سوار در
دهان خفتهاى
مىرفت مار
آن
سوار آن را
بديد و
مىشتافت تا
رماند مار را
فرصت نيافت
چون
كه از عقلش
فراوان بد مدد چند
دبوسى قوى بر
خفته زد
برد
او را زخم آن
دبوس سخت زو
گريزان تا به
زير يك درخت
سيب
پوسيده بسى بد
ريخته گفت
از اين خور اى
به درد
آويخته
سيب
چندان مر و را
در خورد داد كز
دهانش باز
بيرون
مىفتاد
بانگ
مىزد كاى
امير آخر چرا قصد
من كردى تو
ناديده جفا
گر
ترا ز اصل است
با جانم ستيز تيغ
زن يك بارگى
خونم بريز
شوم
ساعت كه شدم
بر تو پديد اى
خنك آن را كه
روى تو نديد
بىجنايت
بىگنه
بىبيش و كم ملحدان
جايز ندارند
اين ستم
مىجهد
خون از دهانم
با سخن اى
خدا آخر
مكافاتش تو
كن
هر
زمان مىگفت
او نفرين نو اوش
مىزد كاندر
اين صحرا بدو
زخم
دبوس و سوار
همچو باد مىدويد
و باز در رو
مىفتاد
ممتلى
و خوابناك و
سست بد پا
و رويش صد
هزاران زخم شد
تا
شبانگه
مىكشيد و
مىگشاد تا ز
صفرا قى شدن
بر وى فتاد
زو
بر آمد
خوردهها زشت
و نكو مار
با آن خورده
بيرون جست از
او
چون
بديد از خود
برون آن مار
را سجده
آورد آن نكو
كردار را
سهم
آن مار سياه
زشت زفت چون
بديد آن دردها
از وى برفت
گفت
خود تو جبرييل
رحمتى يا
خدايى كه ولى
نعمتى
اى
مبارك ساعتى
كه ديدىام مرده
بودم جان نو
بخشيدىام
تو
مرا جويان
مثال مادران من
گريزان از تو
مانند خران
خر
گريزد از
خداوند از خرى صاحبش
در پى ز نيكو
گوهرى
نه
از پى سود و
زيان
مىجويدش ليك
تا در گرگش
ندرد يا ددش
اى
خنك آن را كه
بيند روى تو يا
در افتد
ناگهان در كوى
تو
اى
روان پاك
بستوده ترا چند
گفتم ژاژ و
بىهوده ترا
اى
خداوند و
شهنشاه و امير من
نگفتم جهل من
گفت آن مگير
شمهاى
زين حال اگر
دانستمى گفتن
بىهوده كى
تانستمى
بس
ثنايت گفتمى
اى خوش خصال گر
مرا يك رمز
مىگفتى ز
حال
ليك
خامش كرده
مىآشوفتى خامشانه
بر سرم
مىكوفتى
شد
سرم كاليوه
عقل از سر
بجست خاصه
اين سر را كه
مغزش كمتر
است
عفو
كن اى خوب روى
خوب كار آن
چه گفتم از
جنون اندر
گذار
گفت
اگر من گفتمى
رمزى از آن زهرهى
تو آب گشتى آن
زمان
گر
ترا من گفتمى
اوصاف مار ترس
از جانت بر
آوردى دمار
مصطفى
فرمود اگر
گويم به راست شرح
آن دشمن كه در
جان شماست
زهرههاى
پر دلان هم بر
درد نه
رود ره نه غم
كارى خورد
نه
دلش را تاب
ماند در نياز نه
تنش را قوت
روزه و نماز
همچو
موشى پيش گربه
لا شود همچو
بره پيش گرگ
از جا رود
اندر
او نه حيله
ماند نه روش پس
كنم ناگفته
تان من پرورش
همچو
بو بكر ربابى
تن زنم دست
چون داود در
آهن زنم
تا
محال از دست
من حالى شود مرغ
پر بركنده را
بالى شود
چون
يَدُ اللَّهِ
فَوْقَ
أَيْدِيهِمْ
بود دست
ما را دست خود
فرمود احد
پس
مرا دست دراز
آمد يقين بر
گذشته ز آسمان
هفتمين
دست
من بنمود بر
گردون هنر مقريا
بر خوان كه
انْشَقَّ
القمر
اين
صفت هم بهر
ضعف عقلهاست با
ضعيفان شرح
قدرت كى
رواست
خود
بدانى چون بر
آرى سر ز خواب ختم
شد و الله
أعلم
بالصواب
مر
ترا نه قوت
خوردن بدى نه
ره و پرواى قى
كردن بدى
مىشنيدم
فحش و خر
مىراندم رب
يسر زير لب
مىخواندم
از
سبب گفتن مرا
دستور نه ترك
تو گفتن مرا
مقدور نه
هر
زمان مىگفتم
از درد درون اهد
قومي إنهم لا
يعلمون
سجدهها
مىكرد آن
رسته ز رنج كاى
سعادت اى مرا
اقبال و گنج
از
خدا يابى
جزاها اى شريف قوت
شكرت ندارد
اين ضعيف
شكر
حق گويد ترا
اى پيشوا آن
لب و چانه
ندارم و آن
نوا
دشمنى
عاقلان
زينسان بود زهر
ايشان ابتهاج
جان بود
دوستى
ابله بود رنج
و ضلال اين
حكايت بشنو از
بهر مثال
اعتماد
كردن بر تملق
و وفاى خرس
اژدهايى
خرس را در
مىكشيد شير
مردى رفت و
فريادش رسيد
شير
مردانند در
عالم مدد آن
زمان كافغان
مظلومان رسد
بانگ
مظلومان ز هر
جا بشنوند آن
طرف چون رحمت
حق مىدوند
آن
ستونهاى
خللهاى جهان آن
طبيبان
مرضهاى نهان
محض
مهر و داورى و
رحمتند همچو
حق بىعلت و
بىرشوتند
اين
چه يارى
مىكنى يك
بارگيش گويد
از بهر غم و
بىچارگيش
مهربانى
شد شكار شير
مرد در
جهان دارو
نجويد غير درد
هر
كجا دردى دوا
آن جا رود هر
كجا پستى است
آب آن جا دود
آب
رحمت بايدت رو
پست شو و
آن گهان خور
خمر رحمت مست
شو
رحمت
اندر رحمت آمد
تا به سر بر
يكى رحمت
فروماى اى پسر
چرخ
را در زير پا
آر اى شجاع بشنو
از فوق فلك
بانگ سماع
پنبهى
وسواس بيرون
كن ز گوش تا
به گوشت آيد
از گردون
خروش
پاك
كن دو چشم را
از موى عيب تا
ببينى باغ و
سروستان غيب
دفع
كن از مغز و از
بينى زكام تا
كه ريح اللَّه
در آيد در
مشام
هيچ
مگذار از تب و
صفرا اثر تا
بيابى از جهان
طعم شكر
داروى
مردى كن و
عنين مپوى تا
برون آيند صد
گون خوب روى
كندهى
تن را ز پاى
جان بكن تا
كند جولان به
گرد آن چمن
غل
بخل از دست و
گردن دور كن بخت
نو درياب در
چرخ كهن
ور
نمىتانى به
كعبهى لطف پر عرضه
كن بىچارگى
بر چارهگر
زارى
و گريه قوى
سرمايهاى
است رحمت
كلى قوىتر
دايهاى است
دايه
و مادر بهانه
جو بود تا
كه كى آن طفل
او گريان شود
طفل
حاجات شما را
آفريد تا
بناليد و شود
شيرش پديد
گفت
ادْعُوا
اللَّهَ
بىزارى مباش تا
بجوشد شيرهاى
مهرهاش
هوى
هوى باد و شير
افشان ابر در
غم مااند يك
ساعت تو صبر
فِي
السَّماءِ
رِزْقُكُمْ
بشنيدهاى اندر
اين پستى چه
بر
چفسيدهاى
ترس
و نوميديت دان
آواز غول مىكشد
گوش تو تا قعر
سفول
هر
ندايى كه ترا
بالا كشيد آن
ندا مىدان كه
از بالا رسيد
هر
ندايى كه ترا
حرص آورد بانگ
گرگى دان كه
او مردم درد
اين
بلندى نيست از
روى مكان اين
بلنديهاست
سوى عقل و
جان
هر سبب
بالاتر آمد از
اثر سنگ
و آهن فايق
آمد بر شرر
آن
فلانى فوق آن
سركش نشست گر
چه در صورت به
پهلويش نشست
فوقى
آن جاست از
روى شرف جاى
دور از صدر
باشد مستخف
سنگ
و آهن زين جهت
كه سابق است در
عمل فوقى اين
دو لايق است
و آن
شرر از روى
مقصودى خويش ز
آهن و سنگ است
زين رو پيش و
بيش
سنگ
و آهن اول و
پايان شرر ليك
اين هر دو
تنند و جان
شرر
آن
شرر گر در
زمان واپستر
است در
صفت از سنگ و
آهن برتر است
در
زمان شاخ از
ثمر سابقتر
است در
هنر از شاخ او
فايقتر است
چون
كه مقصود از
شجر آمد ثمر پس
ثمر اول بود و
آخر شجر
خرس
چون فرياد كرد
از اژدها شير
مردى كرد از
جنگش جدا
حيلت
و مردى بهم
دادند پشت اژدها
را او بدين
قوت بكشت
اژدها
را هست قوت
حيله نيست نيز
فوق حيلهى تو
حيلهاى است
حيلهى
خود را چو
ديدى باز رو كز
كجا آمد سوى
آغاز رو
هر
چه در پستى
است آمد از
علا چشم
را سوى بلندى
نه هلا
روشنى
بخشد نظر اندر
على گر
چه اول خيرگى
آرد بلى
چشم
را در روشنايى
خوى كن گر
نه خفاشى نظر
آن سوى كن
عاقبت
بينى نشان نور
تست شهوت
حالى حقيقت
گور تست
عاقبت
بينى كه صد
بازى بديد مثل
آن نبود كه يك
بازى شنيد
ز آن
يكى بازى چنان
مغرور شد كز
تكبر ز
اوستادان دور
شد
سامرىوار
آن هنر در خود
چو ديد او
ز موسى از
تكبر سر كشيد
او ز
موسى آن هنر
آموخته وز
معلم چشم را
بر دوخته
لاجرم
موسى دگر بازى
نمود تا
كه آن بازى و
جانش را ربود
اى
بسا دانش كه
اندر سر دود تا
شود سرور بدان
خود سر رود
سر
نخواهى كه رود
تو پاى باش در
پناه قطب صاحب
راى باش
گر
چه شاهى خويش
فوق او مبين گر
چه شهدى جز
نبات او مچين
فكر
تو نقش است و
فكر اوست جان نقد
تو قلب است و
نقد اوست كان
او
تويى خود را
بجو در اوى او كو
و كو گو فاخته
شو سوى او
ور
نخواهى خدمت
ابناى جنس در
دهان اژدهايى
همچو خرس
بو
كه استادى
رهاند مر ترا و
ز خطر بيرون
كشاند مر ترا
زاريى
مىكن چو زورت
نيست هين چون كه
كورى سر مكش
از راه بين
تو
كم از خرسى
نمىنالى ز
درد خرس
رست از درد
چون فرياد كرد
اى
خدا اين سنگ
دل را موم كن نالهى
ما را خوش و
مرحوم كن
گفتن
نابيناى سائل
كه دو كورى
دارم
بود
كورى كاو
همىگفت
الامان من
دو كورى دارم
اى اهل زمان
پس
دو باره رحمتم
آريد هان چون
دو كورى دارم
و من در ميان
گفت
يك كوريت
مىبينيم ما آن
دگر كورى چه
باشد وانما
گفت
زشت آوازم و
ناخوش نوا زشت
آوازى و كورى
شد دوتا
بانگ
زشتم مايهى
غم مىشود مهر
خلق از بانگ
من كم مىشود
زشت
آوازم به هر
جا كه رود مايهى
خشم و غم و كين
مىشود
بر
دو كورى رحم
را دوتا كنيد اين
چنين ناگنج را
گنجا كنيد
زشتى
آواز كم شد
زين گله خلق
شد بر وى به
رحمت يك دله
كرد
نيكو چون بگفت
او راز را لطف
آواز دلش آواز
را
و
انكه آواز دلش
هم بد بود آن سه
كورى دورى
سرمد بود
ليك
وهابان كه
بىعلت دهند بو
كه دستى بر سر
زشتش نهند
چون
كه آوازش خوش
و مظلوم شد زو
دل سنگين دلان
چون موم شد
نالهى
كافر چو زشت
است و شهيق ز
آن نمىگردد
اجابت را
رفيق
اخْسَؤُا
بر زشت آواز
آمده ست كاو
ز خون خلق چون
سگ بود مست
چون
كه نالهى خرس
رحمت كش بود نالهات
نبود چنين
ناخوش بود
دان
كه با يوسف تو
گرگى كردهاى يا
ز خون
بىگناهى
خوردهاى
توبه
كن و ز خورده
استفراغ كن ور
جراحت كهنه شد
رو داغ كن
تتمهى
حكايت خرس و
آن ابله كه بر
وفاى او اعتماد
كرده بود
خرس
هم از اژدها
چون وارهيد و
آن كرم ز آن
مرد مردانه
بديد
چون
سگ اصحاب كهف
آن خرس زار شد
ملازم در پى
آن بردبار
آن
مسلمان سر
نهاد از خستگى خرس
حارس گشت از
دل بستگى
آن
يكى بگذشت و
گفتش حال چيست اى
برادر مر ترا
اين خرس كيست
قصه
واگفت و حديث
اژدها گفت
بر خرسى منه
دل ابلها
دوستى
ابله بتر از
دشمنى است او
بهر حيله كه
دانى راندنى
است
گفت
و الله از
حسودى گفت اين ور
نه خرسى چه
نگرى اين مهر
بين
گفت
مهر ابلهان
عشوهده است اين
حسودى من از
مهرش به است
هى
بيا با من
بران اين خرس
را خرس
را مگزين مهل
هم جنس را
گفت
رو رو كار خود
كن اى حسود گفت
كارم اين بد و
رزقت نبود
من
كم از خرسى
نباشم اى شريف ترك
او كن تا منت
باشم حريف
بر
تو دل
مىلرزدم ز
انديشهاى با
چنين خرسى مرو
در بيشهاى
اين
دلم هرگز
نلرزيد از
گزاف نور
حق است اين نه
دعوى و نه
لاف
مومنم
ينظر بنور
اللَّه شده هان
و هان بگريز
از اين
آتشكده
اين
همه گفت و به
گوشش در نرفت بد
گمانى مرد را
سدى است زفت
دست
او بگرفت و
دست از وى
كشيد گفت
رفتم چون
نهاى يار
رشيد
گفت
رو بر من تو غم
خواره مباش بو
الفضولا
معرفت كمتر
تراش
باز
گفتش من عدوى
تو نىام لطف
باشد گر بيايى
در پىام
گفت
خوابستم مرا
بگذار و رو گفت
آخر يار را
منقاد شو
تا
بخسبى در پناه
عاقلى در
جوار دوستى
صاحب دلى
در
خيال افتاد
مرد از جد او خشمگين
شد زود
گردانيد رو
كاين
مگر قصد من
آمد خونى است يا
طمع دارد گدا
و تونى است
يا
گرو بسته ست
با ياران بدين كه
بترساند مرا
زين هم نشين
خود
نيامد هيچ از
خبث سرش يك
گمان نيك اندر
خاطرش
ظن
نيكش جملگى بر
خرس بود او
مگر مر خرس را
هم جنس بود
عاقلى
را از سگى
تهمت نهاد خرس
را دانست اهل
مهر و داد
گفتن
موسى عليه
السلام
گوساله پرست
را كه آن خيال
انديشى و حزم
تو كجاست
گفت
موسى با يكى
مست خيال كاى
بد انديش از
شقاوت وز ضلال
صد
گمانت بود در
پيغمبريم با
چنين برهان و
اين خلق كريم
صد
هزاران معجزه
ديدى ز من صد
خيالت
مىفزود و شك
و ظن
از
خيال و وسوسه
تنگ آمدى طعن
بر
پيغمبرىام
مىزدى
گرد
از دريا بر
آوردم عيان تا
رهيديت از شر
فرعونيان
ز
آسمان چل سال
كاسه و خوان
رسيد وز
دعايم جويى از
سنگى دويد
اين
و صد چندين و
چندين گرم و
سرد از
تو اى سرد آن
توهم كم نكرد
بانگ
زد گوسالهاى
از جادويى سجده
كردى كه خداى
من تويى
آن
توهمهات را
سيلاب برد زيركى
باردت را خواب
برد
چون
نبودى بد گمان
در حق او چون
نهادى سر چنان
اى زشت رو
چون
خيالت نامد از
تزوير او وز
فساد سحر
احمقگير او
سامريى
خود كه باشد
اى سگان كه
خدايى بر
تراشد در
جهان
چون
در اين تزوير
او يكدل شدى وز
همه اشكالها
عاطل شدى
گاو
مىشايد
خدايى را به
لاف در
رسولىام تو
چون كردى
خلاف
پيش
گاوى سجده
كردى از خرى گشت
عقلت صيد سحر
سامرى
چشم
دزديدى ز نور
ذو الجلال اينت
جهل وافر و
عين ضلال
شه
بر آن عقل و
گزينش كه
تراست چون
تو كان جهل را
كشتن سزاست
گاو
زرين بانگ كرد
آخر چه گفت كاحمقان
را اين همه
رغبت شگفت
ز آن
عجبتر
ديدهايد از
من بسى ليك
حق را كى
پذيرد هر خسى
باطلان
را چه ربايد
باطلى عاطلان
را چه خوش آيد
عاطلى
ز
انكه هر جنسى
ربايد جنس خود گاو
سوى شير نر كى
رو نهد
گرگ
بر يوسف كجا
عشق آورد جز
مگر از مكر تا
او را خورد
چون
ز گرگى وارهد
محرم شود چون
سگ كهف از بنى
آدم شود
چون
ابو بكر از
محمد برد بو گفت
هذا ليس وجه
كاذب
چون
نبد بو جهل از
اصحاب درد ديد
صد شق قمر
باور نكرد
دردمندى
كش ز بام
افتاد طشت زو
نهان كرديم حق
پنهان نگشت
و
انكه او جاهل
بد از دردش
بعيد چند
بنمودند و او
آن را نديد
آينهى
دل صاف بايد
تا در او واشناسى
صورت زشت از
نكو
ترك
گفتن آن مرد
ناصح بعد از
مبالغهى پند
مغرور خرس را
آن
مسلمان ترك
ابله كرد و
تفت زير
لب
لاحولگويان
باز رفت
گفت
چون از جد و
پندم وز جدال در
دل او بيش
مىزايد
خيال
پس
ره پند و
نصيحت بسته شد امر
أَعْرِضْ
عَنْهُمْ
پيوسته شد
چون
دوايت
مىفزايد درد
پس قصه
با طالب بگو
بر خوان عبس
چون
كه اعمى طالب
حق آمده ست بهر
فقر او را
نشايد سينه
خست
تو
حريصى بر رشاد
مهتران تا
بياموزند عام
از سروران
احمدا
ديدى كه قومى
از ملوك مستمع
گشتند گشتى
خوش كه بوك
اين
رئيسان يار
دين گردند خوش بر
عرب اينها
سرند و بر
حبش
بگذرد
اين صيت از
بصره و تبوك ز
انكه الناس
على دين
الملوك
زين
سبب تو از ضرير
مهتدى رو
بگردانيدى و
تنگ آمدى
كه
در اين فرصت
كم افتد اين
مناخ تو
ز يارانى و
وقت تو فراخ
مزدحم
مىگرديم در
وقت تنگ اين
نصيحت مىكنم
نه از خشم و
جنگ
احمدا
نزد خدا اين
يك ضرير بهتر
از صد قيصر
است و صد وزير
ياد
الناس معادن
هين بيار معدنى
باشد فزون از
صد هزار
معدن
لعل و عقيق
مكتنس بهتر
است از صد
هزاران كان
مس
احمدا
اينجا ندارد
مال سود سينه
بايد پر ز عشق
و درد و دود
اعمى
روشن دل آمد
در مبند پند
او را ده كه حق
اوست پند
گر
دو سه ابله
ترا منكر شدند تلخ
كى گردى چو
هستى كان قند
گر
دو سه ابله
ترا تهمت نهند حق
براى تو گواهى
مىدهد
گفت
از اقرار عالم
فارغم آن
كه حق باشد
گواه او را چه
غم
گر
خفاشى را ز
خورشيدى خورى
است آن
دليل آمد كه
آن خورشيد
نيست
نفرت
خفاشكان باشد
دليل كه
منم خورشيد
تابان جليل
گر
گلابى را جعل
راغب شود آن
دليل ناگلابى
مىكند
گر
شود قلبى
خريدار محك در
محكىاش در
آيد نقص و شك
دزد
شب خواهد نه
روز اين را
بدان شب
نىام روزم كه
تابم در جهان
فارقم
فاروقم و
غلبيروار تا
كه كاه از من
نمىيابد
گذار
آرد
را پيدا كنم
من از سبوس تا
نمايم كاين
نقوش است آن
نفوس
من
چو ميزان
خدايم در جهان وانمايم
هر سبك را از
گران
گاو
را داند خدا
گوسالهاى خر
خريدارى و در
خور كالهاى
من
نه گاوم تا كه
گوسالهم خرد من
نه خارم
كاشترى از من
چرد
او
گمان دارد كه
با من جور كرد بلكه
از آيينهى من
روفت گرد
تملّق
كردن ديوانه
جالينوس را و
ترسيدن جالينوس
گفت
جالينوس با
اصحاب خود مر
مرا تا آن
فلان دارو دهد
پس
بدو گفت آن
يكى اى ذو
فنون اين
دوا خواهند از
بهر جنون
دور
از عقل تو اين
ديگر مگو گفت
در من كرد يك
ديوانه رو
ساعتى
در روى من خوش
بنگريد چشمكم
زد آستين من
دريد
گر
نه جنسيت بدى
در من از او كى
رخ آوردى به
من آن زشت رو
گر
نديدى جنس خود
كى آمدى كى
به غير جنس
خود را بر
زدى
چون
دو كس بر هم
زند بىهيچ شك در
ميانشان هست
قدر مشترك
كى
پرد مرغى مگر
با جنس خود صحبت
ناجنس گور است
و لحد
سبب
پريدن و چريدن
مرغى با مرغى
كه جنس او نبود
آن
حكيمى گفت
ديدم هم تكى در
بيابان زاغ را
با لكلكى
در
عجب ماندم بجستم
حالشان تا
چه قدر مشترك
يابم نشان
چون
شدم نزديك، من
حيران و دنگ خود
بديدم هر دوان
بودند لنگ
خاصه
شهبازى كه او
عرشى بود با
يكى جغدى كه
او فرشى بود
آن
يكى خورشيد
عليين بود وين
دگر خفاش كز
سجين بود
آن
يكى نورى ز هر
عيبى برى وين
يكى كورى گداى
هر درى
آن يكى
ماهى كه بر
پروين زند وين
يكى كرمى كه
در سرگين زيد
آن
يكى يوسف رخى
عيسى نفس وين
يكى گرگى و يا
خر با جرس
آن
يكى پران شده
در لا مكان وين
يكى در كاهدان
همچون سگان
با
زبان معنوى گل
با جعل اين
همىگويد كه
اى گنده بغل
گر
گريزانى ز
گلشن بىگمان هست
آن نفرت كمال
گلستان
غيرت
من بر سر تو
دور باش مىزند
كاى خس از
اينجا دور
باش
ور
بياميزى تو با
من اى دنى اين
گمان آيد كه
از كان منى
بلبلان
را جاى
مىزيبد چمن مر
جعل را در
چمين خوشتر
وطن
حق
مرا چون از
پليدى پاك
داشت چون
سزد بر من
پليدى را
گماشت
يك
رگم ز ايشان
بد و آن را
بريد در
من آن بد رگ
كجا خواهد
رسيد
يك
نشان آدم آن
بود از ازل كه
ملايك سر
نهندش از محل
يك
نشان ديگر آن
كه آن بليس ننهدش
سر كه منم شاه
و رئيس
پس
اگر ابليس هم
ساجد شدى او
نبودى آدم او
غيرى بدى
هم
سجود هر ملك
ميزان اوست هم
جحود آن عدو
برهان اوست
هم
گواه اوست
اقرار ملك هم
گواه اوست
كفران سگك
تتمّه
اعتماد آن
مغرور بر تملق
خرس
شخص
خفت و خرس
مىراندش مگس وز
ستيز آمد مگس
زو باز پس
چند
بارش راند از
روى جوان آن
مگس زو باز
مىآمد دوان
خشمگين
شد با مگس خرس
و برفت بر
گرفت از كوه
سنگى سخت زفت
سنگ
آورد و مگس را
ديد باز بر
رخ خفته گرفته
جاى ساز
بر
گرفت آن آسيا
سنگ و بزد بر
مگس تا آن مگس
واپس خزد
سنگ
روى خفته را
خشخاش كرد اين
مثل بر جمله
عالم فاش كرد
مهر
ابله مهر خرس
آمد يقين كين
او مهر است و
مهر اوست كين
عهد
او سست است و
ويران و ضعيف گفت
او زفت و وفاى
او نحيف
گر
خورد سوگند هم
باور مكن بشكند
سوگند، مرد كژ
سخن
چون
كه بىسوگند
گفتش بد دروغ تو
ميفت از مكر و
سوگندش به
دوغ
نفس
او مير است و
عقل او اسير صد
هزاران مصحفش
خود
خوردهگير
چون
كه بىسوگند
پيمان بشكند گر
خورد سوگند هم
آن بشكند
ز آن
كه نفس
آشفتهتر گردد
از آن كه
كنى بندش به
سوگند گران
چون
اسيرى بند بر
حاكم نهد حاكم
آن را بر درد
بيرون جهد
بر
سرش كوبد ز
خشم آن بند را مىزند
بر روى او
سوگند را
تو ز
اوفوا
بالعقودش دست
شو احْفَظُوا
أَيْمانَكُمْ
با او مگو
و آن
كه حق را ساخت
در پيمان سند تن
كند چون تار و
گرد او تند
رفتن
مصطفى عليه
السلام به
عيادت صحابى و
بيان فايده
عيادت
از
صحابه
خواجهاى
بيمار شد و
اندر آن
بيماريش چون
تار شد
مصطفى
آمد عيادت سوى
او چون
همه لطف و كرم
بد خوى او
در
عيادت رفتن تو
فايده است فايده
آن باز با تو
عايده است
فايده
اوّل كه آن
شخص عليل بوك
قطبى باشد و
شاه جليل
ور
نباشد قطب يار
ره بود شه
نباشد فارس
اسپه بود
پس
صله ياران ره
لازم شمار هر
كه باشد گر
پياده گر سوار
ور
عدو باشد همين
احسان نكوست كه
به احسان بس
عدو گشته است
دوست
ور
نگردد دوست
كينش كم شود ز
آن كه احسان
كينه را مرهم
شود
بس
فوايد هست غير
اين و ليك از
درازى خايفم
اى يار نيك
حاصل
اين آمد كه
يار جمع باش هم
چو بتگر از
حجر يارى
تراش
ز آن
كه انبوهى و
جمع كاروان ره
زنان را بشكند
پشت و سنان
چون
دو چشم دل
ندارى اى عنود كه
نمىدانى تو
هيزم را ز عود
چون
كه گنجى هست
در عالم مرنج هيچ
ويران را مدان
خالى ز گنج
قصد
هر درويش
مىكن از گزاف چون
نشان يابى بجد
مىكن طواف
چون
تو را آن چشم
باطن بين نبود گنج
مىپندار
اندر هر وجود
وحى
كردن حق تعالى
به موسى عليه
السلام كه چرا
به عيادت من
نيامدى
آمد
از حق سوى
موسى اين عتاب كاى
طلوع ماه ديده
تو ز جيب
مشرقت
كردم ز نور
ايزدى من
حقم رنجور
گشتم نامدى
گفت
سبحانا تو
پاكى از زيان اين
چه رمز است
اين بكن يا رب
بيان
باز
فرمودش كه در
رنجوريم چون
نپرسيدى تو از
روى كرم
گفت
يا رب نيست
نقصانى تو را عقل
گم شد اين سخن
را بر گشا
گفت
آرى بنده خاص
گزين گشت
رنجور او منم
نيكو ببين
هست
معذوريش
معذورى من هست
رنجوريش
رنجورى من
هر
كه خواهد
همنشينى خدا تا
نشيند در حضور
اوليا
از
حضور اوليا گر
بسكلى تو
هلاكى ز آن كه
جزوى بىكلى
هر
كه را ديو از
كريمان وابرد بىكسش
يابد سرش را
او خورد
يك
بدست از جمع
رفتن يك زمان مكر
ديو است بشنو
و نيكو بدان
تنها
كردن باغبان
صوفى و فقيه و
علوى را از همديگر
باغبانى
چون نظر در
باغ كرد ديد
چون دزدان به
باغ خود سه
مرد
يك
فقيه و يك
شريف و صوفيى هر
يكى شوخى بدى
لايوفيى
گفت
با اينها مرا
صد حجت است ليك
جمعاند و
جماعت قوت
است
بر
نيايم يك تنه
با سه نفر پس
ببرمشان نخست
از همدگر
هر
يكى را من به
سويى افكنم چون
كه تنها شد
سبيلش بر كنم
حيله
كرد و كرد
صوفى را به
راه تا
كند يارانش را
با او تباه
گفت
صوفى را برو
سوى وثاق يك
گليم آور براى
اين رفاق
رفت
صوفى گفت خلوت
با دو يار تو
فقيهى وين
شريف نامدار
ما
به فتوى تو
نانى
مىخوريم ما
به پر دانش تو
مىپريم
وين
دگر شه زاده و
سلطان ماست سيد
است از خاندان
مصطفاست
كيست
آن صوفى شكم
خوار خسيس تا
بود با چون
شما شاهان
جليس
چون
بيايد مر و را
پنبه كنيد هفتهاى
بر باغ و راغ
من زنيد
باغ
چه بود جان من
آن شماست اى
شما بوده مرا
چون چشم راست
وسوسه
كرد و مر
ايشان را
فريفت آه
كز ياران
نمىبايد
شكيفت
چون
به ره كردند
صوفى را و رفت خصم
شد اندر پيش
با چوب زفت
گفت
اى سگ صوفيى
باشد كه تيز اندر
آيى باغ ما تو
از ستيز
اين
جنيدت ره نمود
و بايزيد از
كدامين شيخ و
پيرت اين رسيد
كوفت
صوفى را چو
تنها يافتش نيم
كشتش كرد و سر
بشكافتش
گفت
صوفى آن من
بگذشت ليك اى
رفيقان پاس
خود داريد
نيك
مر
مرا اغيار
دانستيد هان نيستم
اغيارتر زين
قلتبان
اين
چه من خوردم
شما را خوردنى
است وين
چنين شربت
جزاى هر دنى
است
اين
جهان كوه است
و گفتوگوى تو از
صدا هم باز
آيد سوى تو
چون
ز صوفى گشت
فارغ باغبان يك
بهانه كرد ز
آن پس جنس آن
كاى
شريف من برو
سوى وثاق كه ز
بهر چاشت پختم
من رقاق
بر
در خانه بگو
قيماز را تا
بيارد آن رقاق
و قاز را
چون
به ره كردش
بگفت اى تيز
بين تو
فقيهى ظاهر
است اين و
يقين
او
شريفى مىكند
دعوى سرد مادر
او را كه داند
تا كه كرد
بر
زن و بر فعل زن
دل مىنهيد عقل
ناقص و آن
گهانى اعتماد
خويشتن
را بر على و بر
نبى بسته
است اندر
زمانه بس غبى
هر
كه باشد از
زنا و زانيان اين
برد ظن در حق
ربانيان
هر
كه بر گردد
سرش از چرخها همچو
خود گردنده
بيند خانه را
آن
چه گفت آن
باغبان بو
الفضول حال
او بد، دور از
اولاد رسول
گر
نبودى او
نتيجه مرتدان كى
چنين گفتى
براى خاندان
خواند
افسونها شنيد
آن را فقيه در
پيش رفت آن
ستمكار سفيه
گفت
اى خر اندر
اين باغت كه
خواند دزدى
از پيغمبرت
ميراث ماند
شير
را بچه
همىماند بدو تو
به پيغمبر به
چه مانى بگو
با
شريف آن كرد
مرد ملتجى كه
كند با آل
ياسين خارجى
تا
چه كين دارند
دايم ديو و
غول چون
يزيد و شمر با
آل رسول
شد
شريف از زخم
آن ظالم خراب با
فقيه او گفت
ما جستيم از
آب
پاى
دار اكنون كه
ماندى فرد و
كم چون
دهل شو زخم
مىخور بر
شكم
گر
شريف و لايق و
هم دم نىام از
چنين ظالم تو
را من كم
نىام
شد
از او فارغ
بيامد كاى
فقيه چه
فقيهى اى تو
ننگ هر سفيه
فتوىات
اين است اى
ببريده دست كاندر
آيى و نگويى
امر هست
اين
چنين رخصت
بخواندى در
وسيط يا
بدست اين
مسئله اندر
محيط
گفت
حق استت بزن
دستت رسيد اين
سزاى آن كه از
ياران بريد
رجعت
به قصه مريض و
عيادت
پيغامبر عليه
السلام
اين
عيادت از براى
اين صله است وين
صله از صد
محبت حامله
است
در
عيادت شد رسول
بىنديد آن
صحابى را به
حال نزع ديد
چون
شوى دور از
حضور اوليا در
حقيقت
گشتهاى دور
از خدا
چون
نتيجه هجر همراهان
غم است كى
فراق روى
شاهان ز آن كم
است
سايه
شاهان طلب هر
دم شتاب تا
شوى ز آن سايه
بهتر ز آفتاب
گر
سفر دارى بدين
نيت برو ور
حضر باشد از
اين غافل مشو
گفتن
شيخى بايزيد
را كه كعبه
منم گرد من
طوافى مىكن
سوى
مكه شيخ امت
بايزيد از
براى حج و
عمره مىدويد
او
به هر شهرى كه
رفتى از نخست مر
عزيزان را
بكردى باز
جست
گرد
مىگشتى كه
اندر شهر كيست كاو
بر اركان
بصيرت
متكىاست
گفت
حق اندر سفر
هر جا روى بايد
اول طالب مردى
شوى
قصد
گنجى كن كه
اين سود و
زيان در
تبع آيد تو آن
را فرع دان
هر
كه كارد قصد
گندم باشدش كاه
خود اندر تبع
مىآيدش
كه
بكارى بر
نيايد گندمى مردمى
جو مردمى جو
مردمى
قصد
كعبه كن چو
وقت حج بود چون
كه رفتى مكه
هم ديده شود
قصد
در معراج ديد
دوست بود در
تبع عرش و
ملايك هم نمود
حكايت
خانهى
نو ساخت روزى
نو مريد پير
آمد خانهى او
را بديد
گفت
شيخ آن نو مريد
خويش را امتحان
كرد آن نكو
انديش را
روزن
از بهر چه
كردى اى رفيق گفت
تا نور اندر
آيد زين طريق
گفت
آن فرع است
اين بايد نياز تا
از اين ره
بشنوى بانگ
نماز
بايزيد
اندر سفر جستى
بسى تا
بيابد خضر وقت
خود كسى
ديد
پيرى با قدى
همچون هلال ديد
در وى فر و
گفتار رجال
ديده
نابينا و دل
چون آفتاب همچو
پيلى ديده
هندستان به
خواب
چشم
بسته خفته
بيند صد طرب چون
گشايد آن
نبيند اى عجب
بس
عجب در خواب
روشن مىشود دل
درون خواب
روزن مىشود
آن
كه بيدار است
و بيند خواب
خوش عارف
است او خاك او
در ديده كش
پيش
او بنشست و
مىپرسيد حال يافتش
درويش و هم
صاحب عيال
گفت
عزم تو كجا اى
بايزيد رخت
غربت را كجا
خواهى كشيد
گفت
قصد كعبه دارم
از پگه گفت
هين با خود چه
دارى زاد ره
گفت
دارم از درم
نقره دويست نك
ببسته سخت در
گوشهى ردى
است
گفت
طوفى كن به
گردم هفت بار وين
نكوتر از طواف
حج شمار
و آن
درمها پيش من
نهاى جواد دان
كه حج كردى و
حاصل شد مراد
عمره
كردى عمر باقى
يافتى صاف
گشتى بر صفا
بشتافتى
حق
آن حقى كه
جانت ديده است كه
مرا بر بيت
خود بگزيده
است
كعبه
هر چندى كه
خانهى بر
اوست خلقت
من نيز خانهى
سر اوست
تا
بكرد آن كعبه
را در وى نرفت و
اندر اين خانه
بجز آن حى
نرفت
چون
مرا ديدى خدا
را ديدهاى گرد
كعبهى صدق بر
گرديدهاى
خدمت
من طاعت و حمد
خداست تا
نپندارى كه حق
از من جداست
چشم
نيكو باز كن
در من نگر تا
ببينى نور حق
اندر بشر
بايزيد
آن نكتهها را
هوش داشت همچو
زرين حلقهاش
در گوش داشت
آمد
از وى بايزيد
اندر مزيد منتهى
در منتها آخر
رسيد
دانستن
پيغامبر صلى
اللَّه عليه و
آله كه سبب رنجورى
آن شخص گستاخى
بوده است در
دعا
چون
پيمبر ديد آن
بيمار را خوش
نوازش كرد يار
غار را
زنده
شد او چون
پيمبر را بديد گوييا
آن دم مر او را
آفريد
گفت
بيمارى مرا
اين بخت داد كامد
اين سلطان بر
من بامداد
تا
مرا صحت رسيد
و عاقبت از
قدوم اين شه
بىحاشيت
اى
خجسته رنج و
بيمارى و تب اى
مبارك درد و
بيدارى شب
نك
مرا در پيرى
از لطف و كرم حق
چنين رنجوريى
داد و سقم
درد
پشتم داد هم
تا من ز خواب بر
جهم هر نيم شب
لا بد شتاب
تا
نخسبم جمله شب
چون گاوميش دردها
بخشيد حق از
لطف خويش
زين
شكست آن رحم
شاهان جوش كرد دوزخ
از تهديد من
خاموش كرد
رنج
گنج آمد كه
رحمتها در
اوست مغز
تازه شد چو
بخراشيد
پوست
اى
برادر موضع
تاريك و سرد صبر
كردن بر غم و
سستى و درد
چشمهى
حيوان و جام
مستى است كان
بلنديها همه
در پستى است
آن
بهاران مضمر
است اندر خزان در
بهار است آن
خزان مگريز از
آن
همره
غم باش و با
وحشت بساز مىطلب
در مرگ خود
عمر دراز
آن
چه گويد نفس
تو كاينجا بد
است مشنوش
چون كار او ضد
آمده ست
تو
خلافش كن كه
از پيغمبران اين
چنين آمد وصيت
در جهان
مشورت
در كارها واجب
شود تا
پشيمانى در
آخر كم بود
گفت
امت مشورت با
كى كنيم انبيا
گفتند با عقل
اميم
گفت
گر كودك در
آيد يا زنى كاو
ندارد عقل و
راى روشنى
گفت
با او مشورت
كن و انچه گفت تو
خلاف آن كن و
در راه افت
نفس
خود را زن
شناس از زن
بتر ز
انكه زن جزوى
است نفست كل
شر
مشورت
با نفس خود گر
مىكنى هر
چه گويد كن
خلاف آن دنى
گر
نماز و روزه
مىفرمايدت نفس
مكار است مكرى
زايدت
مشورت
با نفس خويش
اندر فعال هر
چه گويد عكس
آن باشد كمال
بر
نيايى با وى و
استيز او رو
بر يارى بگير
آميز او
عقل
قوت گيرد از
عقل دگر نى
شكر كامل شود
از نيشكر
من ز
مكر نفس ديدم
چيزها كاو
برد از سحر
خود تمييزها
وعدهها
بدهد ترا تازه
به دست كه
هزاران بار
آنها را شكست
عمر
اگر صد سال
خود مهلت دهد اوت
هر روزى
بهانهى نو
نهد
گرم
گويد
وعدههاى سرد
را جادويى
مردى ببندد
مرد را
اى
ضياء الحق
حسام الدين
بيا كه
نرويد بىتو
از شوره گيا
از
فلك آويخته شد
پردهاى از
پى نفرين دل
آزردهاى
اين
قضا را هم قضا
داند علاج عقل
خلقان در قضا
گيج است گيج
اژدها
گشته ست آن
مار سياه آن
كه كرمى بود
افتاده به
راه
اژدها
و مار اندر
دست تو شد
عصا اى جان
موسى مست تو
حكم
خذها لا تخف دادت
خدا تا
به دستت اژدها
گردد عصا
هين
يد بيضا نما
اى پادشاه صبح
نو بگشا ز
شبهاى سياه
دوزخى
افروخت در وى
دم فسون اى
دم تو از دم
دريا فزون
بحر
مكار است
بنموده كفى دوزخ
است از مكر
بنموده تفى
ز آن
نمايد مختصر
در چشم تو تا
زبون بينيش
جنبد خشم تو
همچنان
كه لشكر انبوه
بود مر
پيمبر را به
چشم اندك نمود
تا
بر ايشان زد
پيمبر بىخطر ور
فزون ديدى از
آن كردى حذر
آن
عنايت بود و
اهل آن بدى احمدا
ور نه تو بد دل
مىشدى
كم
نمود او را و
اصحاب و را آن
جهاد ظاهر
وباطن خدا
تا
ميسر كرد يسرى
را بر او تا
ز عسرى او
بگردانيد رو
كم
نمودن مر و را
پيروز بود كه
حقش يار و
طريق آموز بود
آن
كه حق پشتش
نباشد از ظفر واى
اگر گربش
نمايد شير نر
واى
اگر صدرا يكى
بيند ز دور تا
به چالش اندر
آيد از غرور
ز آن
نمايد ذو
الفقارى
حربهاى ز آن
نمايد شير نر
چون گربهاى
تا
دلير اندر فتد
احمق به جنگ و
اندر آردشان
بدين حيلت به
چنگ
تا
به پاى خويش
باشند آمده آن
فليوان جانب
آتشكده
كاه
برگى
مىنمايد تا
تو زود پف
كنى كاو را
برانى از وجود
هين
كه آن كه
كوهها بر كنده
است زو
جهان گريان و
او در خنده
است
مىنمايد
تا به كعب اين
آب جو صد
چو عاج ابن
عنق شد غرق او
مىنمايد
موج خونش تل
مشك مىنمايد
قعر دريا خاك
خشك
خشك
ديد آن بحر را
فرعون كور تا
در او راند از
سر مردى و زور
چون
در آيد در تگ
دريا بود ديدهى
فرعون كى بينا
بود
ديده
بينا از لقاى
حق شود حق
كجا هم راز هر
احمق شود
قند
بيند خود شود
زهر قتول راه
بيند خود بود
آن بانگ غول
اى
فلك در فتنهى
آخر زمان تيز
مىگردى بده
آخر زمان
خنجر
تيزى تو اندر
قصد ما نيش
زهر آلودهاى
در فصد ما
اى
فلك از رحم حق
آموز رحم بر دل
موران مزن چون
مار زخم
حق
آن كه چرخهى
چرخ ترا كرد
گردان بر فراز
اين سرا
كه
دگرگون گردى و
رحمت كنى پيش
از آن كه بيخ
ما را بر كنى
حق
آن كه دايگى
كردى نخست تا
نهال ما ز آب و
خاك رست
حق
آن شه كه ترا
صاف آفريد كرد
چندان مشعله
در تو پديد
آن
چنان معمور و
باقى داشتت تا
كه دهرى از
ازل پنداشتت
شكر
دانستيم آغاز
ترا انبيا
گفتند آن راز
ترا
آدمى
داند كه خانه
حادث است عنكبوتى
نه كه در وى
عابث است
پشه
كى داند كه
اين باغ از كى
است كاو
بهاران زاد و
مرگش در دى
است
كرم
كاندر چوب
زايد سست حال كى
بداند چوب را
وقت نهال
ور
بداند كرم از
ماهيتش عقل
باشد كرم باشد
صورتش
عقل
خود را
مىنمايد
رنگها چون
پرى دور است
از آن
فرسنگها
از
ملك بالاست چه
جاى پرى تو
مگس پرى به
پستى مىپرى
گر
چه عقلت سوى
بالا مىپرد مرغ
تقليدت به
پستى مىچرد
علم
تقليدى وبال
جان ماست عاريه
ست و ما نشسته
كان ماست
زين
خرد جاهل همى
بايد شدن دست
در ديوانگى
بايد زدن
هر
چه بينى سود
خود ز آن
مىگريز زهر
نوش و آب
حيوان را بريز
هر
كه بستاند ترا
دشنام ده سود
و سرمايه به
مفلس وام ده
ايمنى
بگذار و جاى
خوف باش بگذر
از ناموس و
رسوا باش و
فاش
آزمودم
عقل دور انديش
را بعد
از اين ديوانه
سازم خويش را
عذر
گفتن دلقك با
سيد كه چرا
فاحشه را نكاح
كرد
گفت
با دلقك شبى
سيد اجل قحبهاى
را خواستى تو
از عجل
با
من اين را باز
مىبايست گفت تا
يكى مستور
كرديميت جفت
گفت
نه مستور صالح
خواستم قحبه
گشتند و ز غم
تن كاستم
خواستم
اين قحبه را
بىمعرفت تا
ببينم چون شود
اين عاقبت
عقل
را من آزمودم
هم بسى زين
سپس جويم جنون
را مغرسى
به
حيلت در سخن
آوردن سائل آن
بزرگ را كه
خود را ديوانه
ساخته بود
آن
يكى مىگفت
خواهم عاقلى مشورت
آرم بدو در
مشكلى
آن
يكى گفتش كه
اندر شهر ما نيست
عاقل جز كه آن
مجنوننما
بر
نيى گشته
سواره نك فلان مىدواند
در ميان
كودكان
صاحب
راى است و آتش
پارهاى آسمان
قدر است و
اختر بارهاى
فر
او كروبيان را
جان شده ست او
در اين
ديوانگى
پنهان شده ست
ليك
هر ديوانه را
جان نشمرى سر
منه گوساله را
چون سامرى
چون
وليى آشكارا
با تو گفت صد
هزاران غيب و
اسرار نهفت
مر
ترا آن فهم و
آن دانش نبود واندانستى
تو سرگين را ز
عود
از
جنون خود را
ولى چون پرده
ساخت مر
و را اى كور كى
خواهى شناخت
گر
ترا باز است
آن ديدهى
يقين زير
هر سنگى يكى
سرهنگ بين
پيش
آن چشمى كه
باز و رهبر
است هر
گليمى را
كليمى در بر
است
مر
ولى را هم ولى
شهره كند هر
كه را او
خواست با بهره
كند
كس
نداند از خرد
او را شناخت چون
كه او مر خويش
را ديوانه
ساخت
چون
بدزدد دزد
بينايى ز كور هيچ
يابد دزد را
او در عبور
كور
نشناسد كه دزد
او كه بود گر
چه خود بر وى
زند دزد عنود
چون
گزد سگ كور
صاحب ژنده را كى
شناسد آن سگ
درنده را
حمله
بردن سگ بر
كور گدا
يك
سگى در كوى بر
كور گدا حمله
مىآورد چون
شير وغا
سگ
كند آهنگ
درويشان به
خشم در
كشد مه خاك
درويشان به
چشم
كور
عاجز شد ز
بانگ و بيم سگ اندر
آمد كور در
تعظيم سگ
كاى
امير صيد و اى
شير شكار دست
دست تست دست
از من بدار
كز
ضرورت دم خر
را آن حكيم كرد
تعظيم و لقب
دادش كريم
گفت
او هم از
ضرورت كاى اسد از
چو من لاغر
شكارت چه رسد
گور
مىگيرند
يارانت به دشت كور
مىگيرى تو در
كوچه به گشت
گور
مىجويند
يارانت به صيد كور
مىجويى تو در
كوچه به كيد
آن
سگ عالم شكار
گور كرد وين
سگ بىمايه
قصد كور كرد
علم
چون آموخت سگ
رست از ضلال مىكند
در بيشهها
صيد حلال
سگ
چو عالم گشت
شد چالاك زحف سگ
چو عارف گشت
شد ز اصحاب
كهف
سگ
شناسا شد كه
مير صيد كيست اى
خدا آن نور
اشناسنده
چيست
كور
نشناسد نه از
بىچشمى است بلكه
اين ز آن است
كز جهل است
مست
نيست
خود بىچشم تر
كور از زمين اين
زمين از فضل
حق شد خصم
بين
نور
موسى ديد و
موسى را نواخت خسف
قارون كرد و
قارون را
شناخت
رجف
كرد اندر هلاك
هر دعى فهم
كرد از حق كه
يا أَرْضُ
ابلعي
خاك
و آب و باد و
نار با شرر بىخبر
با ما و با حق
با خبر
ما
بعكس آن ز غير
حق خبير بىخبر
از حق و از
چندين نذير
لاجرم
أَشْفَقْنَ
مِنْها
جملهشان كند
شد ز آميز
حيوان حملهشان
گفته
بيزاريم جمله
زين حيات كاو
بود با خلق حى
با حق موات
چون
بماند از خلق
گردد او يتيم انس
حق را قلب
مىبايد
سليم
چون
ز كورى دزد
دزدد كالهاى مىكند
آن كور عميا
نالهاى
تا
نگويد دزد او
را كان منم كز
تو دزديدم كه
دزد پر فنم
كى
شناسد كور دزد
خويش را چون
ندارد نور چشم
و آن ضيا
چون
بگويد هم بگير
او را تو سخت تا
بگويد او
علامتهاى
رخت
پس
جهاد اكبر آمد
عصر دزد تا
بگويد كه چه
دزديده است
مزد
اولا
دزديد كحل
ديدهات چون
ستانى باز
يابى تبصرت
كالهى
حكمت كه گم
كردهى دل است پيش
اهل دل يقين
آن حاصل است
كوردل
با جان و با
سمع و بصر مىنداند
دزد شيطان را
ز اثر
ز
اهل دل جو از
جماد آن را
مجو كه
جماد آمد
خلايق پيش او
مشورت
جوينده آمد
نزد او كاى
اب كودك شده
رازى بگو
گفت
رو زين حلقه
كاين در باز
نيست باز
گرد امروز روز
راز نيست
گر
مكان را ره
بدى در لامكان همچو
شيخان بودمى
من بر دكان
خواندن
محتسب مست
خراب افتاده
را به زندان
محتسب
در نيم شب
جايى رسيد در
بن ديوار مستى
خفته ديد
گفت
هى مستى چه
خورده ستى بگو گفت
از اين خوردم
كه هست اندر
سبو
گفت
آخر در سبو
واگو كه چيست گفت
از آن كه
خوردهام گفت
اين خفى است
گفت
آن چه خوردهاى
آن چيست آن گفت
آن كه در سبو
مخفى است آن
دور
مىشد اين
سؤال و اين
جواب ماند
چون خر محتسب
اندر خلاب
گفت
او را محتسب
هين آه كن مست
هو هو كرد
هنگام سخن
گفت
گفتم آه كن هو
مىكنى گفت
من شاد و تو از
غم دم زنى
آه
از درد و غم و
بىدادى است هوى
هوى مى خوران
از شادى است
محتسب
گفت اين ندانم
خيز خيز معرفت
متراش و بگذار
اين ستيز
گفت
رو تو از كجا
من از كجا گفت
مستى خيز تا
زندان بيا
گفت
مست اى محتسب
بگذار و رو از
برهنه كى توان
بردن گرو
گر
مرا خود قوت
رفتن بدى خانهى
خود رفتمى وين
كى شدى
من
اگر با عقل و
با امكانمى همچو
شيخان بر سر
دكانمى
دوم
بار در سخن
كشيدن سايل آن
بزرگ را تا
حال او معلوم
تر گردد
گفت
آن طالب كه
آخر يك نفس اى
سواره بر نى
اين سو ران
فرس
راند
سوى او كه هين
زوتر بگو كاسب
من بس توسن
است و تند خو
تا
لگد بر تو
نكوبد زود باش از
چه مىپرسى
بيانش كن تو فاش
او
مجال راز دل
گفتن نديد زو
برون شو كرد و
در لاغش كشيد
گفت
مىخواهم در
اين كوچه زنى كيست
لايق از براى
چون منى
گفت
سه گونه
زناند اندر
جهان آن
دو رنج و اين
يكى گنج روان
آن
يكى را چون
بخواهى كل
تراست و
آن دگر نيمى
ترا نيمى
جداست
و آن
سوم هيچ او
ترا نبود بدان اين
شنودى دور شو
رفتم روان
تا
ترا اسبم
نپراند لگد كه
بيفتى بر
نخيزى تا ابد
شيخ
راند اندر
ميان كودكان بانگ
زد بار دگر او
را جوان
كه
بيا آخر بگو
تفسير اين اين
زنان سه نوع
گفتى بر گزين
راند
سوى او و گفتش
بكر خاص كل
ترا باشد ز غم
يابى خلاص
و
انكه نيمى آن
تو بيوه بود و
انكه هيچست آن
عيال با ولد
چون
ز شوى اولش
كودك بود مهر
و كل خاطرش آن
سو رود
دور
شو تا اسب
نندازد لگد سم
اسب توسنم بر
تو رسد
هاى
و هويى كرد
شيخ و باز
راند كودكان
را باز سوى
خويش خواند
باز
بانگش كرد آن
سايل بيا يك
سؤالم ماند اى
شاه كيا
باز
راند اين سو
بگو زودتر چه
بود كه
ز ميدان آن
بچه گويم ربود
گفت
اى شه با چنين
عقل و ادب
اين
چه شيداست اين
چه فعل است اى
عجب
تو
وراى عقل كلى
در بيان آفتابى
در جنون چونى
نهان
گفت
اين اوباش
رايى مىزنند تا
در اين شهر
خودم قاضى
كنند
دفع
مىگفتم مرا
گفتند نى نيست
چون تو عالمى
صاحب فنى
با
وجود تو حرام
است و خبيث كه
كم از تو در
قضا گويد
حديث
در
شريعت نيست
دستورى كه ما كمتر
از تو شه كنيم
و پيشوا
زين
ضرورت گيج و
ديوانه شدم ليك
در باطن همانم
كه بدم
عقل
من گنج است و
من ويرانهام گنج
اگر پيدا كنم
ديوانهام
اوست
ديوانه كه
ديوانه نشد اين
عسس را ديد و
در خانه نشد
دانش
من جوهر آمد
نه عرض اين
بهايى نيست
بهر هر غرض
كان
قندم نيستان
شكرم هم
ز من مىرويد
و من مىخورم
علم
تقليدى و
تعليمى است آن كز
نفورش مستمع
دارد فغان
چون
پى دانه نه
بهر روشنى است همچو
طالب علم
دنياى دنى
است
طالب
علم است بهر
عام و خاص نى كه
تا يابد از
اين عالم
خلاص
همچو
موشى هر طرف
سوراخ كرد چون
كه نورش راند
از در گشت سرد
چون
كه سوى دشت و
نورش ره نبود هم
در آن ظلمات
جهدى مىنمود
گر
خدايش پر دهد
پر خرد برهد
از موشى و چون
مرغان پرد
ور
نجويد پر
بماند زير خاك نااميد
از رفتن راه
سماك
علم
گفتارى كه آن
بىجان بود عاشق
روى خريداران
بود
گر
چه باشد وقت
بحث علم زفت چون
خريدارش
نباشد مرد و
رفت
مشترى
من خداى است
او مرا مىكشد
بالا كه
اللَّه
اشترى
خونبهاى
من جمال ذو
الجلال خونبهاى
خود خورم كسب
حلال
اين
خريداران مفلس
را بهل چه
خريدارى كند
يك مشت گل
گل
مخور گل را
مخر گل را مجو ز
انكه گل خوار
است دايم زرد
رو
دل
بخور تا دايما
باشى جوان از
تجلى چهرهات
چون ارغوان
يا
رب اين بخشش
نه حد كار
ماست لطف
تو لطف خفى را
خود سزاست
دست
گير از دست ما
ما را بخر پرده
را بردار و
پردهى ما مدر
باز
خر ما را از
اين نفس پليد كاردش
تا استخوان ما
رسيد
از
چو ما
بىچارگان
اين بند سخت كى
گشايد اى شه
بىتاج و تخت
اين
چنين قفل گران
را اى ودود كى
تواند جز كه
فضل تو گشود
ما ز
خود سوى كه
گردانيم سر چون
تويى از ما به
ما نزديكتر
اين
دعا هم بخشش و
تعليم تست گر
نه در گلخن
گلستان از چه
رست
در
ميان خون و
روده فهم و
عقل جز
ز اكرام تو
نتوان كرد
نقل
از
دو پارهى پيه
اين نور روان موج
نورش مىزند
بر آسمان
گوشت
پاره كه زبان
آمد از او مىرود
سيلاب حكمت
همچو جو
سوى
سوراخى كه
نامش گوشهاست تا
بباغ جان كه
ميوهاش
هوشهاست
شاه
راه باغ جانها
شرع اوست باغ و
بستانهاى
عالم فرع
اوست
اصل
و سرچشمهى
خوشى آن است
آن زود
تَجْرِي
تَحْتَهَا
الْأَنْهارُ
خوان
تتمهى
نصيحت رسول
صلى اللَّه
عليه و آله
بيمار را
گفت
پيغمبر مر آن
بيمار را چون
عيادت كرد يار
زار را
كه
مگر نوعى دعايى
كردهاى از
جهالت
زهربايى
خوردهاى
ياد
آور چه دعا
مىگفتهاى چون
ز مكر نفس
مىآشفتهاى
گفت
يادم نيست الا
همتى دار
با من يادم
آيد ساعتى
از
حضور نور بخش
مصطفا پيش
خاطر آمد او
را آن دعا
همت
پيغمبر
روشنكده پيش
خاطر آمدش آن
گم شده
تافت
ز آن روزن كه
از دل تا دل
است روشنى
كه فرق حق و
باطل است
گفت
اينك يادم آمد
اى رسول آن
دعا كه
گفتهام من بو
الفضول
چون
گرفتار گنه
مىآمدم غرقه
دست اندر
حشايش
مىزدم
از
تو تهديد و
وعيدى
مىرسيد مجرمان
را از عذاب بس
شديد
مضطرب
مىگشتم و
چاره نبود بند
محكم بود و
قفل ناگشود
نى
مقام صبر و نه
راه گريز نى
اميد توبه نه
جاى ستيز
من
چو هاروت و چو
ماروت از حزن آه
مىكردم كه اى
خلاق من
از
خطر هاروت و
ماروت آشكار چاه
بابل را
بكردند
اختيار
تا
عذاب آخرت
اينجا كشند گربزند
و عاقل و
ساحروشاند
نيك
كردند و بجاى
خويش بود سهلتر
باشد ز آتش
رنج دود
حد
ندارد وصف رنج
آن جهان سهل
باشد رنج دنيا
پيش آن
اى
خنك آن كاو
جهادى مىكند بر
بدن زجرى و
دادى مىكند
تا ز
رنج آن جهانى
وارهد بر
خود اين رنج
عبادت مىنهد
من
همىگفتم كه
يا رب آن عذاب هم
در اين عالم
بران بر من
شتاب
تا
در آن عالم
فراغت باشدم در
چنين درخواست
حلقه مىزدم
اين
چنين رنجوريى
پيدام شد جان
من از رنج
بىآرام شد
ماندهام
از ذكر و از
اوراد خود بىخبر
گشتم ز خويش و
نيك و بد
گر
نمىديدم
كنون من روى
تو اى
خجسته وى
مبارك بوى تو
مىشدم
از دست من يك
بارگى كرديم
شاهانه اين غم
خوارگى
گفت
هىهى اين دعا
ديگر مكن بر
مكن تو خويش
را از بيخ و
بن
تو
چه طاقت دارى
اى مور نژند كه
نهد بر تو
چنان كوه بلند
گفت
توبه كردم اى
سلطان كه من از
سر جلدى نه
لافم هيچ فن
اين
جهان تيه است
و تو موسى و ما از
گنه در تيه
مانده مبتلا
سالها
ره مىرويم و
در اخير همچنان
در منزل اول اسير
گر
دل موسى ز ما
راضى بدى تيه
را راه و كران
پيدا شدى
ور
به كل بيزار
بودى او ز ما كى
رسيدى
خوانمان هيچ
از سما
كى ز
سنگى چشمهها
جوشان شدى در
بيابانمان
امان جان شدى
بل
به جاى خوان
خود آتش آمدى اندر
اين منزل لهب
بر ما زدى
چون
دو دل شد موسى
اندر كار ما گاه
خصم ماست گاهى
يار ما
خشمش
آتش مىزند در
رخت ما حلم
او رد مىكند
تير بلا
كى
بود كه حلم
گردد خشم نيز نيست
اين نادر ز
لطفت اى عزيز
مدح
حاضر وحشت است
از بهر اين نام
موسى مىبرم
قاصد چنين
ور
نه موسى كى
روا دارد كه
من پيش
تو ياد آورم
از هيچ تن
عهد
ما بشكست صد
بار و هزار عهد
تو چون كوه
ثابت برقرار
عهد
ما كاه و به هر
بادى زبون عهد
تو كوه و ز صد
كه هم فزون
حق
آن قوت كه بر
تلوين ما رحمتى
كن اى امير
لونها
خويش
را ديديم و
رسوايى خويش امتحان
ما مكن اى شاه
بيش
تا
فضيحتهاى
ديگر را نهان كرده
باشى اى كريم
مستعان
بىحدى
تو در جمال و
در كمال در
كژى ما
بىحديم و در
ضلال
بىحدى
خويش بگمار اى
كريم بر
كژى بىحد
مشتى لئيم
هين
كه از تقطيع
ما يك تار
ماند مصر
بوديم و يكى
ديوار ماند
البقيه
البقيه اى
خديو تا
نگردد شاد كلى
جان ديو
بهر
ما نه بهر آن
لطف نخست كه تو
كردى گمرهان را
باز جست
چون
نمودى قدرتت
بنماى رحم اى
نهاده رحمها
در لحم و شحم
اين
دعا گر خشم
افزايد ترا تو
دعا تعليم
فرما مهترا
آن
چنان كادم
بيفتاد از
بهشت رجعتش
دادى كه رست
از ديو زشت
ديو
كه بود كاو ز
آدم بگذرد بر
چنين نطعى از
او بازى برد
در
حقيقت نفع آدم
شد همه لعنت
حاسد شده آن
دمدمه
بازيى
ديد و دو صد
بازى نديد پس
ستون خانهى
خود را بريد
آتشى
زد شب به كشت
ديگران باد
آتش را به كشت
او بران
چشم
بندى بود لعنت
ديو را تا
زيان خصم ديد
آن ريو را
لعنت
اين باشد كه
كژبينش كند حاسد
و خود بين و پر
كينش كند
تا
نداند كه هر
آن كه كرد بد عاقبت
باز آيد و بر
وى زند
جمله
فرزين بندها
بيند بعكس مات
بر وى گردد و
نقصان و وكس
ز
انكه گر او
هيچ بيند خويش
را مهلك
و ناسور بيند
ريش را
درد
خيزد زين چنين
ديدن درون درد
او را از حجاب
آرد برون
تا
نگيرد مادران
را درد زه طفل
در زادن نيابد
هيچ ره
اين
امانت در دل و
دل حامله ست اين
نصيحتها مثال
قابله ست
قابله
گويد كه زن را
درد نيست درد
بايد درد كودك
را رهى است
آن
كه او بىدرد
باشد ره زن
است ز
انكه بىدردى
انا الحق گفتن
است
آن
انا بىوقت
گفتن لعنت است آن
انا در وقت
گفتن رحمت
است
آن
انا منصور
رحمت شد يقين آن
انا فرعون
لعنت شد ببين
لاجرم
هر مرغ
بىهنگام را سر
بريدن واجب
است اعلام را
سر
بريدن چيست
كشتن نفس را در
جهاد و ترك
گفتن نفس را
آن
چنان كه نيش
كژدم بر كنى تا
كه يابد او ز
كشتن ايمنى
بر
كنى دندان پر
زهرى ز مار تا
رهد مار از
بلاى سنگسار
هيچ
نكشد نفس را
جز ظل پير دامن
آن نفس كش را
سخت گير
چون
بگيرى سخت آن
توفيق هوست در
تو هر قوت كه
آيد جذب اوست
ما
رَمَيْتَ
إِذْ
رَمَيْتَ
راست دان هر
چه كارد جان
بود از جان
جان
دست
گيرنده وى است
و بردبار دمبهدم
آن دم از او
اميد دار
نيست
غم گر دير
بىاو
ماندهاى ديرگير
و سختگيرش
خواندهاى
دير
گيرد سخت گيرد
رحمتش يك
دمت غايب
ندارد حضرتش
گر
تو خواهى شرح
اين وصل و ولا از
سر انديشه
مىخوان و
الضحى
ور
تو گويى هم
بديها از وى
است ليك
آن نقصان فضل
او كى است
آن
بدى دادن كمال
اوست هم من
مثالى گويمت
اى محتشم
كرد
نقاشى دو گونه
نقشها نقشهاى
صاف و نقشى
بىصفا
نقش
يوسف كرد و
حور خوش سرشت نقش
عفريتان و
ابليسان زشت
هر
دو گونه نقش
استادى اوست زشتى
او نيست آن
رادى اوست
زشت
را در غايت
زشتى كند جمله
زشتيها به
گردش بر تند
تا
كمال دانشش
پيدا شود منكر
استادىاش
رسوا شود
ور
نداند زشت
كردن ناقص است زين
سبب خلاق گبر
و مخلص است
پس
از اين رو كفر
و ايمان
شاهداند بر
خداونديش و هر
دو ساجداند
ليك
مومن دان كه
طوعا ساجد است ز
انكه جوياى
رضا و قاصد
است
هست
كرها گبر هم
يزدان پرست ليك
قصد او مرادى
ديگر است
قلعهى
سلطان عمارت
مىكند ليك
دعوى امارت
مىكند
گشته
ياغى تا كه
ملك او بود عاقبت
خود قلعه
سلطانى شود
مومن
آن قلعه براى
پادشاه مىكند
معمور نه از
بهر جاه
زشت
گويد اى شه
زشت آفرين قادرى
بر خوب و بر
زشت مهين
خوب
گويد اى شه
حسن و بها پاك
گردانيديم از
عيبها
وصيت
كردن پيغامبر
صلى اللَّه
عليه و آله مر
آن بيمار را و
دعا
آموزانيدنش
گفت
پيغمبر مر آن
بيمار را اين
بگو كاى سهل
كن دشوار را
آتنا
فى دار دنيانا
حسن آتنا
فى دار عقبانا
حسن
راه
را بر ما چو
بستان كن لطيف منزل
ما خود تو
باشى اى شريف
مومنان
در حشر گويند
اى ملك نى
كه دوزخ بود
راه مشترك
مومن
و كافر بر او
يابد گذار ما
نديديم اندر
اين ره دود و
نار
نك
بهشت و بارگاه
ايمنى پس
كجا بود آن
گذرگاه دنى
پس
ملك گويد كه
آن روضهى خضر كه
فلان جا
ديدهايد
اندر گذر
دوزخ
آن بود و
سياستگاه سخت بر
شما شد باغ و
بستان و درخت
چون
شما اين نفس
دوزخ خوى را آتشى
گبر فتنه جوى
را
جهدها
كرديد و او شد
پر صفا نار
را كشتيد از
بهر خدا
آتش
شهوت كه شعله
مىزدى سبزهى
تقوى شد و نور
هدى
آتش
خشم از شما هم
حلم شد ظلمت
جهل از شما هم
علم شد
آتش
حرص از شما
ايثار شد و آن
حسد چون خار
بد گلزار شد
چون
شما اين جمله
آتشهاى خويش بهر
حق كشتيد جمله
پيش پيش
نفس
نارى را چو
باغى ساختيد اندر
او تخم وفا
انداختيد
بلبلان
ذكر و تسبيح
اندر او خوش
سرايان در چمن
بر طرف جو
داعى
حق را اجابت
كردهايد در
جحيم نفس آب
آوردهايد
دوزخ
ما نيز در حق
شما سبزه
گشت و گلشن و
برگ و نوا
چيست
احسان را
مكافات اى پسر لطف
و احسان و
ثواب معتبر
نى
شما گفتيد ما
قربانىايم پيش
اوصاف بقا ما
فانىايم
ما
اگر قلاش و گر
ديوانهايم مست
آن ساقى و آن
پيمانهايم
بر
خط و فرمان او
سر مىنهيم جان
شيرين را
گروگان
مىدهيم
تا
خيال دوست در
اسرار ماست چاكرى
و جان سپارى
كار ماست
هر
كجا شمع بلا
افروختند صد
هزاران جان
عاشق سوختند
عاشقانى
كز درون
خانهاند شمع
روى يار را
پروانهاند
اى
دل آن جا رو كه
با تو
روشناند وز
بلاها مر ترا
چون جوشناند
ز آن
ميان جان ترا
جا مىكنند تا
ترا پر باده
چون جامى كنند
در
ميان جان
ايشان خانه
گير در
فلك خانه كن
اى بدر منير
چون
عطارد دفتر دل
واكنند تا
كه بر تو سرها
پيدا كنند
پيش
خويشان باش
چون آوارهاى بر
مه كامل زن ار
مه پارهاى
جزو
را از كل خود
پرهيز چيست با
مخالف اين همه
آميز چيست
جنس
را بين نوع
گشته در روش غيبها
بين گشته عين
از پرتوش
تا
چون زن عشوه
خرى اى بىخرد از
دروغ و عشوه
كى يابى مدد
چاپلوس
و لفظ شيرين و
فريب مىستانى
مىنهى چون زر
به جيب
مر
ترا دشنام و
سيلى شهان بهتر
آيد از ثناى
گمرهان
صفع
شاهان خور
مخور شهد خسان تا
كسى گردى ز
اقبال كسان
ز
آنك از ايشان
خلعت و دولت
رسد در
پناه روح جان
گردد جسد
هر
كجا بينى برهنه
و بىنوا دان
كه او بگريخته
ست از اوستا
تا
چنان گردد كه
مىخواهد دلش آن
دل كور بد
بىحاصلش
گر
چنان گشتى كه
استا خواستى خويش
را و خويش را
آراستى
هر
كه از استا
گريزد در جهان او
ز دولت
مىگريزد اين
بدان
پيشهاى
آموختى در كسب
تن چنگ
اندر پيشهى
دينى بزن
در
جهان پوشيده
گشتى و غنى چون
برون آيى از
اينجا چون
كنى
پيشهاى
آموز كاندر
آخرت اندر
آيد دخل كسب
مغفرت
آن
جهان شهرى است
پر بازار و
كسب تا
نپندارى كه
كسب اينجاست
حسب
حق
تعالى گفت
كاين كسب جهان پيش
آن كسب است
لعب كودكان
همچو
آن طفلى كه بر
طفلى تند شكل
صحبت كن مساسى
مىكند
كودكان
سازند در بازى
دكان سود
نبود جز كه
تعبير زبان
شب
شود در خانه
آيد گرسنه كودكان
رفته بمانده
يك تنه
اين
جهان بازىگه
است و مرگ شب باز
گردى كيسه
خالى پر تعب
كسب
دين عشق است و
جذب اندرون قابليت
نور حق دان اى
حرون
كسب
فانى خواهدت اين
نفس خس چند
كسب خس كنى
بگذار بس
نفس
خس گر جويدت
كسب شريف حيله
و مكرى بود آن
را رديف
بيدار
كردن ابليس
معاويه را كه
خيز وقت نماز
است
در
خبر آمد كه آن
معاويه خفته
بد در قصر در
يك زاويه
قصر
را از اندرون
در بسته بود كز
زيارتهاى
مردم خسته بود
ناگهان
مردى و را
بيدار كرد چشم
چون بگشاد
پنهان گشت مرد
گفت
اندر قصر كس
را ره نبود كيست
كاين گستاخى و
جرات نمود
گرد
برگشت و طلب
كرد آن زمان تا
بيابد ز آن
نهان گشته
نشان
از
پس در مدبرى
را ديد كاو در
در و پرده
نهان مىكرد
رو
گفت
هى تو كيستى
نام تو چيست گفت
نامم فاش ابليس
شقى است
گفت
بيدارم چرا
كردى به جد راست
گو با من مگو
بر عكس و ضد
از
خر افكندن
ابليس معاويه
را و رو پوش و
بهانه كردن و
جواب گفتن
معاويه او را
گفت
هنگام نماز
آخر رسيد سوى
مسجد زود
مىبايد دويد
عجلوا
الطاعات قبل
الفوت گفت مصطفى
چون در معنى
مىبسفت
گفت نى
نى اين غرض
نبود ترا كه به
خيرى رهنما
باشى مرا
دزد
آيد از نهان
در مسكنم گويدم
كه پاسبانى
مىكنم
من
كجا باور كنم
آن دزد را دزد
كى داند ثواب
و مزد را
باز
جواب گفتن
ابليس معاويه
را
گفت
ما اول فرشته
بودهايم راه
طاعت را به
جان
پيمودهايم
سالكان
راه را محرم
بديم ساكنان
عرش را هم دم
بديم
پيشهى
اول كجا از دل
رود مهر
اول كى ز دل
بيرون شود
در
سفر گر روم
بينى يا ختن از
دل تو كى رود
حب الوطن
ما
هم از مستان
اين مى
بودهايم عاشقان
درگه وى
بودهايم
ناف
ما بر مهر او
ببريدهاند عشق
او در جان ما
كاريدهاند
روز
نيكو
ديدهايم از
روزگار آب
رحمت
خوردهايم
اندر بهار
نه
كه ما را دست
فضلش كاشته ست از
عدم ما را نه
او برداشته
ست
اى
بسا كز وى
نوازش
ديدهايم در
گلستان رضا
گرديدهايم
بر
سر ما دست
رحمت مىنهاد چشمههاى
لطف از ما
مىگشاد
وقت
طفلىام كه
بودم شير جو گاهوارم
را كه جنبانيد
او
از
كه خوردم شير
غير شير او كى
مرا پرورد جز
تدبير او
خوى
كان با شير
رفت اندر وجود كى
توان آن را ز
مردم واگشود
گر
عتابى كرد
درياى كرم بسته
كى گردند
درهاى كرم
اصل
نقدش داد و
لطف و بخشش
است قهر
بر وى چون
غبارى از غش
است
از
براى لطف عالم
را بساخت ذرهها
را آفتاب او
نواخت
فرقت
از قهرش اگر
آبستن است بهر
قدر وصل او
دانستن است
تا
دهد جان را
فراقش گوشمال جان
بداند قدر
ايام وصال
گفت
پيغمبر كه حق
فرموده است قصد
من از خلق
احسان بوده
است
آفريدم
تا ز من سودى
كنند تا
ز شهدم
دستآلودى
كنند
نى
براى آن كه تا
سودى كنم و ز
برهنه من
قبايى بر كنم
چند
روزى كه ز
پيشم رانده
است چشم
من در روى
خوبش مانده
است
كز
چنان رويى
چنين قهر اى
عجب هر
كسى مشغول
گشته در سبب
من
سبب را ننگرم
كان حادث است ز
انكه حادث
حادثى را باعث
است
لطف
سابق را نظاره
مىكنم هر
چه آن حادث دو
پاره مىكنم
ترك
سجده از حسد
گيرم كه بود آن
حسد از عشق
خيزد نز جحود
هر
حسد از دوستى
خيزد يقين كه
شود با دوست
غيرى همنشين
هست
شرط دوستى
غيرت پزى همچو
شرط عطسه گفتن
دير زى
چون
كه بر نطعش جز
اين بازى نبود گفت
بازى كن چه
دانم در فزود
آن
يكى بازى كه
بد من باختم خويشتن
را در بلا
انداختم
در
بلا هم مىچشم
لذات او مات
اويم مات اويم
مات او
چون
رهاند خويشتن
را اى سره هيچ
كس در شش جهت
از شش دره
جزو
شش از كل شش
چون وارهد خاصه
كه بىچون مر
او را كژ نهد
هر
كه در شش او
درون آتش است اوش
برهاند كه
خلاق شش است
خود
اگر كفر است و
گر ايمان او دست
باف حضرت است
و آن او
باز
تقرير كردن
معاويه با
ابليس مكر او
را
گفت
امير او را كه
اينها راست
است ليك
بخش تو ازينها
كاست است
صد
هزاران را چو
من تو ره زدى حفره
كردى در خزينه
آمدى
آتشى
از تو نسوزم
چاره نيست كيست
كز دست تو
جامهش پاره نيست
طبعت
اى آتش چو
سوزانيدنى
است تا
نسوزانى تو
چيزى چاره
نيست
لعنت
اين باشد كه
سوزانت كند اوستاد
جمله دزدانت
كند
با
خدا گفتى
شنيدى رو برو من
چه باشم پيش
مكرت اى عدو
معرفتهاى
تو چون بانگ
صفير بانگ
مرغانى است
ليكن مرغ گير
صد
هزاران مرغ را
آن ره زده ست مرغ
غره كاشنايى
آمده ست
در
هوا چون بشنود
بانگ صفير از
هوا آيد شود
اينجا اسير
قوم
نوح از مكر تو
در نوحهاند دل
كباب و سينه
شرحه
شرحهاند
عاد
را تو باد
دادى در جهان در
فگندى در عذاب
و اندهان
از
تو بود آن
سنگسار قوم
لوط در
سياه آبه ز تو
خوردند غوط
مغز
نمرود از تو
آمد ريخته اى
هزاران
فتنهها
انگيخته
عقل
فرعون ذكى
فيلسوف كور
گشت از تو
نيابيد او
وقوف
بو
لهب هم از تو
نااهلى شده بو
الحكم هم از
تو بو جهلى
شده
اى
بر اين شطرنج
بهر ياد را مات
كرده صد هزار
استاد را
اى ز
فرزين بندهاى
مشكلت سوخته
دلها سيه گشته
دلت
بحر
مكرى تو خلايق
قطرهاى تو
چو كوهى وين
سليمان
ذرهاى
كى
رهد از مكر تو
اى مختصم غرق
طوفانيم الا
من عصم
بس
ستارهى سعد
از تو محترق بس
سپاه و جمع از
تو مفترق
باز
جواب گفتن
ابليس معاويه
را
گفت
ابليسش گشاى
اين عقد را من
محكم قلب را و
نقد را
امتحان
شير و كلبم كرد
حق امتحان
نقد و قلبم
كرد حق
قلب
را من كى سيه
رو كردهام صيرفىام
قيمت او
كردهام
نيكوان
را ره نمايى
مىكنم شاخههاى
خشك را بر
مىكنم
اين
علفها مىنهم
از بهر چيست تا
پديد آيد كه
حيوان جنس
كيست
گرگ
از آهو چو
زايد كودكى هست
در گرگيش و
آهويى شكى
تو
گياه و
استخوان پيشش
بريز تا
كدامين سو كند
او گام تيز
گر
به سوى
استخوان آيد
سگ است ور
گيا خواهد
يقين آهو رگ
است
قهر
و لطفى جفت شد
با همدگر زاد
از اين هر دو
جهانى خير و
شر
تو
گياه و
استخوان را
عرضه كن قوت
نفس و قوت جان
را عرضه كن
گر
غذاى نفس جويد
ابتر است ور
غذاى روح
خواهد سرور
است
گر
كند او خدمت
تن هست خر ور
رود در بحر
جان يابد گهر
گر
چه اين دو
مختلف خير و
شراند ليك
اين هر دو به
يك كار
اندراند
انبيا
طاعات عرضه
مىكنند دشمنان
شهوات عرضه
مىكنند
نيك
را چون بد كنم
يزدان نىام داعيم
من خالق ايشان
نىام
خوب
را من زشت
سازم رب نهام زشت
را و خوب را
آيينهام
سوخت
هندو آينه از
درد را كاين
سيه رو
مىنمايد مرد
را
او
مرا غماز كرد
و راست گو تا
بگويم زشت كو
و خوب كو
من
گواهم بر گوا
زندان كجاست اهل
زندان نيستم
ايزد گواست
هر
كجا بينم نهال
ميوهدار تربيتها
مىكنم من
دايهوار
هر
كجا بينم درخت
تلخ و خشك مىبرم
تا وارهد از
پشك مشك
خشك
گويد باغبان
را كاى فتى مر
مرا چه مىبرى
سر بىخطا
باغبان
گويد خمش اى
زشت خو بس
نباشد خشكى تو
جرم تو
خشك
گويد راستم من
كژ نىام تو
چرا بىجرم
مىبرى پيم
باغبان
گويد اگر
مسعودىاى كاشكى
كژ بودىاى تر
بودىاى
جاذب
آب حياتى
گشتهاى اندر
آب زندگى
آغشتىاى
تخم
تو بد بوده
است و اصل تو با
درخت خوش
نبوده وصل تو
شاخ
تلخ ار با
خوشى وصلت كند آن
خوشى اندر
نهادش بر زند
عنف
كردن معاويه
با ابليس
گفت
امير اى راه
زن حجت مگو مر
ترا ره نيست
در من ره مجو
ره
زنى و من غريب
و تاجرم هر
لباساتى كه
آرى كى خرم
گرد
رخت من مگرد
از كافرى تو نه
اى رخت كسى را
مشترى
مشترى
نبود كسى را
راه زن ور
نمايد مشترى
مكر است و فن
تا
چه دارد اين
حسود اندر كدو اى
خدا فرياد ما
را زين عدو
گر
يكى فصلى دگر
در من دمد در
ربايد از من
اين ره زن نمد
ناليدن
معاويه به
حضرت حق تعالى
از ابليس و نصرت
خواستن
اين
حديثش همچو
دود است اى
اله دست
گير ار نه
گليمم شد
سياه
من
به حجت بر
نيايم با بليس كاوست
فتنهى هر
شريف و هر
خسيس
آدمى
كه علم الاسما
بك است در
تك چون برق
اين سگ بىتك
است
از
بهشت انداختش بر
روى خاك چون
سمك در شست او
شد از سماك
نوحهى
إنا ظلمنا
مىزدى نيست
دستان و فسونش
را حدى
اندرون
هر حديث او شر
است صد
هزاران سحر در
وى مضمر است
مردى
مردان ببندد
در نفس در
زن و در مرد
افروزد هوس
اى
بليس خلق سوز
فتنه جو بر
چىام بيدار
كردى راست گو
باز
تقرير ابليس
تلبيس خود را
گفت
هر مردى كه
باشد بد گمان نشنود
او راست را با
صد نشان
هر
درونى كه
خيالانديش
شد چون
دليل آرى
خيالش بيش شد
چون
سخن دروى رود
علت شود تيغ
غازى دزد را
آلت شود
پس
جواب او سكوت
است و سكون هست
با ابله سخن
گفتن جنون
تو ز
من با حق چه نالى
اى سليم تو
بنال از شر آن
نفس لئيم
تو
خورى حلوا تو
را دنبل شود تب
بگيرد طبع تو
مختل شود
بىگنه
لعنت كنى
ابليس را چون
نبينى از خود
آن تلبيس را
نيست
از ابليس از
تست اى غوى كه
چو روبه سوى
دنبه مىدوى
چون
كه در سبزه
ببينى دنبه را دام
باشد اين
ندانى تو چرا
ز آن
ندانى كت ز
دانش دور كرد ميل
دنبه چشم و
عقلت كور كرد
حبك
الأشياء
يعميك يصم نفسك
السودا جنت لا
تختصم
تو
گنه بر من منه
كژ مژ مبين من
ز بد بيزارم و
از حرص و كين
من
بدى كردم
پشيمانم هنوز انتظارم
تا شبم آيد به
روز
متهم
گشتم ميان خلق
من فعل
خود بر من نهد
هر مرد و زن
گرگ
بىچاره اگر
چه گرسنه است متهم
باشد كه او در
طنطنه است
از
ضعيفى چون
نتاند راه رفت خلق
گويد تخمه است
از لوت زفت
باز
الحاح كردن
معاويه ابليس
را
گفت
غير راستى
نرهاندت داد
سوى راستى
مىخواندت
راست
گو تا وارهى
از چنگ من مكر
ننشاند غبار
جنگ من
گفت
چون دانى دروغ
و راست را اى
خيالانديش
پر انديشهها
گفت
پيغمبر نشانى
داده است قلب
و نيكو را محك
بنهاده است
گفته
است الكذب ريب
فى القلوب گفت
الصدق طمانين
طروب
دل
نيارامد ز
گفتار دروغ آب
و روغن هيچ
نفروزد فروغ
در
حديث راست
آرام دل است راستيها
دانهى دام دل
است
دل
مگر رنجور
باشد بد دهان كه
نداند چاشنى
اين و آن
چون
شود از رنج و
علت دل سليم طعم
كذب و راست را
باشد عليم
حرص
آدم چون سوى
گندم فزود از
دل آدم سليمى
را ربود
پس
دروغ و
عشوهات را
گوش كرد غره
گشت و زهر
قاتل نوش كرد
كژدم
از گندم
ندانست آن نفس مىپرد
تمييز از مست
هوس
خلق
مست آرزويند و
هوا ز
آن پذيرايند
دستان ترا
هر
كه خود را از
هوا خود باز
كرد چشم
خود را آشناى
راز كرد
شكايت
قاضى از آفت
قضا و جواب
گفتن نايب او
را
قاضيى
بنشاندند او
مىگريست گفت
نايب قاضيا
گريه ز چيست
اين
نه وقت گريه و
فرياد تست وقت
شادى و مبارك
باد تست
گفت
اه چون حكم
راند بىدلى در
ميان آن دو
عالم جاهلى
آن
دو خصم از
واقعهى خود
واقفند قاضى
مسكين چه داند
ز آن دو بند
جاهل
است و غافل
است از حالشان چون
رود در خونشان
و مالشان
گفت
خصمان عالمند
و علتى جاهلى
تو ليك شمع
ملتى
ز
انكه تو علت
ندارى در ميان آن
فراغت هست نور
ديدهگان
و آن
دو عالم را
غرضشان كور
كرد علمشان
را علت اندر
گور كرد
جهل
را بىعلتى
عالم كند علم
را علت كژ و
ظالم كند
تا
تو رشوت نستدى
بينندهاى چون
طمع كردى ضرير
و بندهاى
از
هوا من خوى را
واكردهام لقمههاى
شهوتى كم خوردهام
چاشنى
گير دلم شد با
فروغ راست
را داند حقيقت
از دروغ
به
اقرار آوردن
معاويه ابليس
را
تو
چرا بيدار
كردى مر مرا دشمن
بيداريى تو اى
دغا
همچو
خشخاشى همه
خواب آورى همچو
خمرى عقل و
دانش را برى
چار
ميخت كردهام
هين راست گو راست
را دانم تو
حيلتها مجو
من ز
هر كس آن طمع
دارم كه او صاحب
آن باشد اندر
طبع و خو
من ز
سركه
مىنجويم
شكرى مر
مخنث را نگيرم
لشكرى
همچو
گبران من
نجويم از بتى كاو
بود حق يا خود
از حق آيتى
من ز
سرگين
مىنجويم بوى
مشك من
در آب جو
نجويم خشت
خشك
من ز
شيطان اين
نجويم كاوست
غير كه
مرا بيدار
گرداند به خير
راست
گفتن ابليس
ضمير خود را
به معاويه
گفت
بسيار آن بليس
از مكر و غدر مير
از او نشنيد
كرد استيز و
صبر
از
بن دندان
بگفتش بهر آن كردمت
بيدار مىدان
اى فلان
تا
رسى اندر
جماعت در نماز از
پى پيغمبر
دولت فراز
گر
نماز از وقت
رفتى مر ترا اين
جهان تاريك
گشتى بىضيا
از
غبين و درد
رفتى اشكها از
دو چشم تو
مثال مشكها
ذوق
دارد هر كسى
در طاعتى لاجرم
نشكيبد از وى
ساعتى
آن
غبين و درد
بودى صد نماز كو
نماز و كو
فروغ آن نياز
فضيلت
حسرت خوردن آن
مخلص بر فوت
نماز جماعت
آن
يكى مىرفت در
مسجد درون مردم
از مسجد
همىآمد
برون
گفت
پرسان كه
جماعت را چه
بود كه
ز مسجد
مىبرون آيند
زود
آن
يكى گفتش كه
پيغمبر نماز با
جماعت كرد و
فارغ شد ز راز
تو
كجا در مىروى
اى مرد خام چون
كه پيغمبر
بداده ست
السلام
گفت
آه و دود از آن
اه شد برون آه
او مىداد از
دل بوى خون
آن
يكى از جمع
گفت اين آه را تو
به من ده و آن
نماز من ترا
گفت
دادم آه و
پذرفتم نماز او
ستد آن آه را
با صد نياز
شب
به خواب اندر
بگفتش هاتفى كه
خريدى آب
حيوان و شفا
حرمت
اين اختيار و
اين دخول شد
نماز جملهى
خلقان قبول
تتمهى
اقرار ابليس
به معاويه مكر
خود را
پس
عزازيلش به
گفت اى مير
راد مكر
خود اندر ميان
بايد نهاد
گر
نمازت فوت
مىشد آن زمان مىزدى
از درد دل آه و
فغان
آن
تاسف و آن
فغان و آن
نياز در
گذشتى از دو
صد ذكر و نماز
من
ترا بيدار
كردم از نهيب تا
بسوزاند چنان
آهى حجاب
تا
چنان آهى
نباشد مر ترا تا
بدان راهى
نباشد مر ترا
من
حسودم از حسد
كردم چنين من
عدويم كار من
مكر است و
كين
گفت
اكنون راست
گفتى صادقى از
تو اين آيد تو
اين را لايقى
عنكبوتى
تو مگس دارى
شكار من
نيم اى سگ مگس
زحمت ميار
باز
اسپيدم شكارم
شه كند عنكبوتى
كى بگرد ما
تند
رو
مگس مىگير تا
تانى هلا سوى
دوغى زن مگسها
را صلا
ور
بخوانى تو به
سوى انگبين هم
دروغ و دوغ
باشد آن يقين
تو
مرا بيدار
كردى خواب بود تو
نمودى كشتى آن
گرداب بود
تو
مرا در خير ز
آن مىخواندى تا
مرا از خير
بهتر راندى
فوت
شدن دزد به
آواز دادن آن
شخص صاحب خانه
را كه نزديك
آمده بود كه
دزد را دريابد
و بگيرد
اين
بدان ماند كه
شخصى دزد ديد در
وثاق اندر پى
او مىدويد
تا
دو سه ميدان
دويد اندر پيش تا
در افگند آن
تعب اندر
خويش
اندر
آن حمله كه
نزديك آمدش تا
بدو اندر جهد
دريابدش
دزد
ديگر بانگ
كردش كه بيا تا
ببينى اين
علامات بلا
زود
باش و باز گرد
اى مرد كار تا
ببينى حال
اينجا زار زار
گفت
باشد كان طرف
دزدى بود گر
نگردم زود اين
بر من رود
در
زن و فرزند من
دستى زند بستن
اين دزد سودم
كى كند
اين
مسلمان از كرم
مىخواندم گر
نگردم زود پيش
آيد ندم
بر
اميد شفقت آن
نيك خواه دزد
را بگذاشت باز
آمد به راه
گفت
اى يار نكو
احوال چيست اين
فغان و بانگ
تو از دست
كيست
گفت
اينك بين نشان
پاى دزد اين
طرف رفته ست
دزد زن بمزد
نك
نشان پاى دزد
قلتبان در
پى او رو بدين
نقش و نشان
گفت
اى ابله چه
مىگويى مرا من
گرفته بودم
آخر مر و را
دزد
را از بانگ تو
بگذاشتم من
تو خر را آدمى
پنداشتم
اين
چه ژاژست و چه
هرزه اى فلان من
حقيقت يافتم
چه بود نشان
گفت
من از حق
نشانت مىدهم اين
نشان است از
حقيقت آگهم
گفت
طرارى تو يا
خود ابلهى بلكه
تو دزدى و زين
حال آگهى
خصم
خود را
مىكشيدم من
كشان تو
رهانيدى و را
كاينك نشان
تو
جهت گو من
برونم از جهات در
وصال آيات كو
يا بينات
صنع
بيند مرد
محجوب از صفات در
صفات آن است
كاو گم كرد
ذات
واصلان
چون غرق ذاتند
اى پسر كى
كنند اندر
صفات او نظر
چون
كه اندر قعر
جو باشد سرت كى
به رنگ آب
افتد منظرت
ور
به رنگ آب باز
آيى ز قعر پس
پلاسى بستدى
دادى تو شعر
طاعت
عامه گناه
خاصگان وصلت
عامه حجاب خاص
دان
مر
وزيرى را كند
شه محتسب شه
عدوى او بود
نبود محب
هم
گناهى كرده
باشد آن وزير بىسبب
نبود تغير
ناگزير
آن
كه ز اول
محتسب بد خود
و را بخت
و روزى آن بده
ست از ابتدا
ليك
آن كاول وزير
شه بده ست محتسب
كردن سبب فعل
بد است
چون
ترا شه ز
آستانه پيش
خواند باز
سوى آستانه
باز راند
تو
يقين مىدان
كه جرمى
كردهاى جبر
را از جهل پيش
آوردهاى
كه
مرا روزى و
قسمت اين بده
ست پس
چرا دى بودت
آن دولت به
دست
قسمت
خود خود بريدى
تو ز جهل قسمت
خود را فزايد
مرد اهل
قصهى
منافقان و
مسجد ضرار
ساختن ايشان
يك
مثال ديگر
اندر كژروى شايد
ار از نقل
قرآن بشنوى
اين
چنين كژ بازيى
در جفت و طاق با
نبى
مىباختند
اهل نفاق
كز
براى عز دين
احمدى مسجدى
سازيم و بود
آن مرتدى
اين
چنين كژ بازيى
مىباختند مسجدى
جز مسجد او
ساختند
فرش
و سقف و
قبهاش
آراسته ليك
تفريق جماعت
خواسته
نزد
پيغمبر به
لابه آمدند همچو
اشتر پيش او
زانو زدند
كاى
رسول حق براى
محسنى سوى
آن مسجد قدم
رنجه كنى
تا
مبارك گردد از
اقدام تو تا
قيامت تازه
باد ايام تو
مسجد
روز گل است و
روز ابر مسجد
روز ضرورت وقت
فقر
تا
غريبى يابد آن
جا خير و جا تا
فراوان گردد
اين خدمتسرا
تا
شعار دين شود
بسيار و پر ز
انكه با ياران
شود خوش كار
مر
ساعتى
آن جايگه
تشريف ده تزكيهى
ما كن ز ما
تعريف ده
مسجد
و اصحاب مسجد
را نواز تو
مهى ما شب دمى
با ما بساز
تا
شود شب از
جمالت همچو
روز اى
جمالت آفتاب
جان فروز
اى
دريغا كان سخن
از دل بدى تا
مراد آن نفر
حاصل شدى
لطف
كايد بىدل و
جان در زبان همچو
سبزهى تون
بود اى
دوستان
هم ز
دورش بنگر و
اندر گذر خوردن
و بو را نشايد
اى پسر
سوى
لطف
بىوفايان
هين مرو كان
پل ويران بود
نيكو شنو
گر
قدم را جاهلى
بر وى زند بشكند
پل و آن قدم را
بشكند
هر
كجا لشكر
شكسته مىشود او
دو سه سست
مخنث مىبود
در
صف آيد با
سلاح او
مردوار دل
بر او بنهند
كاينك يار غار
رو
بگرداند چو
بيند زخمها رفتن
او بشكند پشت
ترا
اين
دراز است و
فراوان
مىشود و
آن چه مقصود
است پنهان
مىشود
فريفتن
منافقان
پيغامبر را تا
به مسجد ضرارش
برند
بر رسول
حق فسونها
خواندند رخش
دستان و حيل
مىراندند
آن
رسول مهربان
رحم كيش جز
تبسم جز بلى
ناورد پيش
شكرهاى
آن جماعت ياد
كرد در
اجابت قاصدان
را شاد كرد
مىنمود
آن مكر ايشان
پيش او يك
به يك ز آن سان
كه اندر شير
مو
موى
را ناديده
مىكرد آن
لطيف شير
را شاباش مىگفت
آن ظريف
صد
هزاران موى
مكر و دمدمه چشم
خوابانيد آن
دم ز ان همه
راست
مىفرمود آن
بحر كرم بر
شما من از شما
مشفقترم
من
نشسته بر كنار
آتشى با
فروغ و شعلهى
بس ناخوشى
همچو
پروانه شما آن
سو دوان هر
دو دست من شده
پروانه ران
چون
بر آن شد تا
روان گردد
رسول غيرت
حق بانگ زد
مشنو ز غول
كاين
خبيثان مكر و
حيلت
كردهاند جمله
مقلوب است آنچ
آوردهاند
قصد
ايشان جز سيه
رويى نبود خير
دين كى جست
ترسا و جهود
مسجدى
بر جسر دوزخ
ساختند با
خدا نرد دغاها
باختند
قصدشان
تفريق اصحاب
رسول فضل
حق را كى
شناسد هر
فضول
تا
جهودى را ز
شام اينجا
كشند كه
به وعظ او
جهودان سر
خوشند
گفت
پيغمبر كه آرى
ليك ما بر
سر راهيم و بر
عزم غزا
زين
سفر چون باز
گردم آن گهان سوى
آن مسجد روان
گردم روان
دفعشان
كرد و به سوى
غزو تاخت با
دغايان از دغا
نردى بباخت
چون
بيامد از غزا
باز آمدند چنگ
اندر وعدهى ماضى
زدند
گفت
حقش اى پيمبر
فاش گو غدر
را ور جنگ
باشد باش گو
گفت
اى قوم دغل
خامش كنيد تا
نگويم
رازهاتان تن
زنيد
چون
نشانى چند از
اسرارشان در
بيان آورد بد
شد كارشان
قاصدان
زو باز گشتند
آن زمان حاش
لله حاش لله
دم زنان
هر
منافق مصحفى
زير بغل سوى
پيغمبر
بياورد از
دغل
بهر
سوگندان كه
ايمان جنتى
است ز
انكه سوگندان
كژان را سنتى
است
چون
ندارد مرد كژ
در دين وفا هر
زمانى بشكند
سوگند را
راستان
را حاجت سوگند
نيست ز
انكه ايشان را
دو چشم روشنى
است
نقض
ميثاق و عهود
از احمقى است حفظ
ايمان و وفا
كار تقى است
گفت
پيغمبر كه
سوگند شما راست
گيرم يا كه
سوگند خدا
باز
سوگند دگر
خوردند قوم مصحف
اندر دست و بر
لب مهر صوم
كه
به حق اين
كلام پاك راست كان
بناى مسجد از
بهر خداست
اندر
آن جا هيچ مكر
و حيله نيست اندر
آن جا ذكر و
صدق و يا ربى
است
گفت
پيغمبر كه
آواز خدا مىرسد
در گوش من همچون
صدا
مهر
در گوش شما
بنهاد حق تا
به آواز خدا
نارد سبق
نك
صريح آواز حق
مىآيدم همچو
صاف از درد
مىپالايدم
همچنان
كه موسى از
سوى درخت بانگ
حق بشنيد كاى
مسعود بخت
از
درخت إِنِّي
أَنَا
اللَّهُ
مىشنيد با
كلام انوار
مىآمد پديد
چون
ز نور وحى در
مىماندند باز
نو سوگندها
مىخواندند
چون
خدا سوگند را
خواند سپر كى
نهد اسپر ز كف
پيكارگر
باز
پيغمبر به
تكذيب صريح قد
كذبتم گفت با
ايشان فصيح
انديشيدن
يكى از صحابه
به انكار كه
رسول (ص) چرا
ستارى
نمىكند
تا
يكى يارى ز
ياران رسول در
دلش انكار آمد
ز آن نكول
كه
چنين پيران با
شيب و وقار مىكندشان
اين پيمبر
شرمسار
كو
كرم كو ستر
پوشى كو حيا صد
هزاران عيب
پوشند انبيا
باز
در دل زود
استغفار كرد تا
نگردد ز
اعتراض او روى
زرد
شومى
يارى اصحاب
نفاق كرد
مومن را چو
ايشان زشت و
عاق
باز
مىزاريد كاى
علام سر مر
مرا مگذار بر
كفران مصر
دل
به دستم نيست
همچون ديد چشم ور
نه دل را
سوزمى اين دم
به خشم
اندر
اين انديشه
خوابش در ربود مسجد
ايشانش پر
سرگين نمود
سنگهاش
اندر حدث جاى
تباه مىدميد
از سنگها دود
سياه
دود
در حلقش شد و
حلقش بخست از
نهيب دود تلخ
از خواب جست
در
زمان در رو
فتاد و
مىگريست كاى
خدا اينها
نشان منكرى
است
خلم
بهتر از چنين
حلم اى خدا كه
كند از نور
ايمانم جدا
گر
بكاوى كوشش
اهل مجاز تو
به تو گنده
بود همچون
پياز
هر
يكى از يكديگر
بىمغزتر صادقان
را يك ز ديگر
نغزتر
صد
كمر آن قوم
بسته بر قبا بهر
هدم مسجد اهل
قبا
همچو
آن اصحاب فيل
اندر حبش كعبهاى
كردند حق آتش
زدش
قصد
كعبه ساختند
از انتقام حالشان
چون شد فرو
خوان از كلام
مر
سيه رويان دين
را خود جهيز نيست
الا حيلت و
مكر و ستيز
هر
صحابى ديد ز
آن مسجد عيان واقعه
تا شد يقينشان
سر آن
واقعات
ار باز گويم
يك به يك پس
يقين گردد صفا
بر اهل شك
ليك
مىترسم ز كشف
رازشان نازنينانند
و زيبد
نازشان
شرع
بىتقليد
مىپذرفتهاند بىمحك
آن نقد را
بگرفتهاند
حكمت
قرآن چو
ضالهى مومن
است هر
كسى در ضالهى
خود موقن است
قصهى
آن شخص كه
اشتر ضالهى
خود مىجست و
مىپرسيد
اشترى
گم كردى و
جستيش چست چون
بيابى چون
ندانى كان
تست
ضاله
چه بود
ناقهاى گم
كردهاى از
كفت بگريخته
در پردهاى
آمده
در بار كردن
كاروان اشتر
تو ز آن ميان
گشته نهان
مىدوى
اين سو و آن سو
خشك لب كاروان
شد دور و
نزديك است شب
رخت
مانده بر زمين
در راه خوف تو
پى اشتر دوان
گشته به طوف
كاى
مسلمانان كه
ديده ست اشترى جسته
بيرون بامداد
از آخورى
هر
كه بر گويد
نشان از اشترم مژدگانى
مىدهم چندين
درم
باز
مىجويى نشان
از هر كسى ريشخندت
مىكند زين هر
خسى
كاشترى
ديديم مىرفت
اين طرف اشتر
سرخى به سوى
آن علف
آن
يكى گويد
بريده گوش بود و
آن دگر گويد
جلش منقوش بود
آن
يكى گويد شتر
يك چشم بود و
آن دگر گويد ز
گر بىپشم بود
از
براى مژدگانى
صد نشان از
گزافه هر خسى
كرده بيان
متردد
شدن در ميان
مذهبهاى
مخالف و بيرون
شو و مخلص
يافتن
همچنان
كه هر كسى در
معرفت مىكند
موصوف غيبى را
صفت
فلسفى
از نوع ديگر
كرده شرح باحثى
مر گفت او را
كرده جرح
و آن
دگر در هر دو
طعنه مىزند و
آن دگر از زرق
جانى مىكند
هر
يك از ره اين
نشانها ز آن
دهند تا
گمان آيد كه
ايشان ز آن
دهاند
اين
حقيقت دان نه
حقاند اين
همه نى
بكلى
گمرهانند اين
رمه
ز
انكه بىحق
باطلى نايد
پديد قلب
را ابله به
بوى زر خريد
گر
نبودى در جهان
نقدى روان قلبها
را خرج كردن
كى توان
تا
نباشد راست كى
باشد دروغ آن
دروغ از راست
مىگيرد
فروغ
بر
اميد راست كژ
را مىخرند زهر
در قندى رود
آن گه خورند
گر
نباشد گندم
محبوب نوش چه
برد
گندمنماى جو
فروش
پس
مگو كاين جمله
دمها باطلند باطلان
بر بوى حق دام
دلند
پس
مگو جمله خيال
است و ضلال بىحقيقت
نيست در عالم
خيال
حق
شب قدر است در
شبها نهان تا
كند جان هر
شبى را
امتحان
نه
همه شبها بود
قدر اى جوان نه
همه شبها بود
خالى از آن
در
ميان دلق
پوشان يك فقير امتحان
كن و آن كه حق
است آن بگير
مومن
كيس مميز كو
كه تا باز
داند هيزكان
را از فتى
گر
نه معيوبات
باشد در جهان تاجران
باشند جمله
ابلهان
پس
بود كالا
شناسى سخت سهل چون
كه عيبى نيست
چه نااهل و
اهل
ور
همه عيب است
دانش سود نيست چون
همه چوب است
اينجا عود
نيست
آن
كه گويد جمله
حقند احمقى
است و
انكه گويد
جمله باطل او
شقى است
تاجران
انبيا كردند
سود تاجران
رنگ و بو كور و
كبود
مىنمايد
مار اندر چشم
مال هر
دو چشم خويش
را نيكو بمال
منگر
اندر غبطهى
اين بيع و سود بنگر
اندر خسر
فرعون و ثمود
امتحان
هر چيزى تا
ظاهر شود خير
و شرى كه در وى است
اندر
اين گردون
مكرر كن نظر ز
انكه حق فرمود
ثم ارجع بصر
يك
نظر قانع مشو
زين سقف نور بارها
بنگر ببين هل
من فطور
چون
كه گفتت كاندر
اين سقف نكو بارها
بنگر چو مرد
عيب جو
پس
زمين تيره را
دانى كه چند ديدن
و تمييز بايد
در پسند
تا
بپالاييم
صافان را ز
درد چند
بايد عقل ما
را رنج برد
امتحانهاى
زمستان و خزان تاب
تابستان بهار
همچو جان
بادها
و ابرها و
برقها تا
پديد آرد
عوارض فرقها
تا
برون آرد زمين
خاك رنگ هر
چه اندر جيب
دارد لعل و
سنگ
هر
چه دزديده ست
اين خاك دژم از
خزانهى حق و
درياى كرم
شحنهى
تقدير گويد
راست گو آن
چه بردى شرح
واده مو به مو
دزد
يعنى خاك گويد
هيچ هيچ شحنه
او را در كشد
در پيچ پيچ
شحنه
گاهش لطف گويد
چون شكر گه
بر آويزد كند
هر چه بتر
تا
ميان قهر و
لطف آن
خفيهها ظاهر
آيد ز آتش خوف
و رجا
آن
بهاران لطف
شحنهى
كبرياست و آن
خزان تخويف و
تهديد خداست
و آن
زمستان چار
ميخ معنوى تا
تو اى دزد خفى
ظاهر شوى
پس
مجاهد را
زمانى بسط دل يك
زمانى قبض و
درد و غش و غل
ز
انكه اين آب و
گلى كابدان
ماست منكر
و دزد و ضياى
جان ماست
حق
تعالى گرم و
سرد و رنج و
درد بر
تن ما مىنهد
اى شير مرد
خوف
و جوع و نقص
اموال و بدن جمله
بهر نقد جان
ظاهر شدن
اين
وعيد و
وعدهها
انگيخته ست بهر
اين نيك و بدى
كاميخته ست
چون
كه حق و باطلى
آميختند نقد
و قلب اندر
حرمدان
ريختند
پس
محك مىبايدش
بگزيدهاى در
حقايق
امتحانها
ديدهاى
تا
شود فاروق اين
تزويرها تا
بود دستور اين
تدبيرها
شير
ده اى مادر
موسى و را و
اندر آب افكن
مينديش از بلا
هر
كه در روز أَ
لَسْتُ آن شير
خورد همچو
موسى شير را
تمييز كرد
گر
تو بر تمييز
طفلت مولعى اين
زمان يا ام
موسى ارضعى
تا
ببيند طعم شير
مادرش تا
فرو نايد
بدايهى بد
سرش
شرح
فايدهى
حكايت آن شخص
شتر جوينده
اشترى
گم كردهاى اى
معتمد هر
كسى ز اشتر
نشانت مىدهد
تو
نمىدانى كه
آن اشتر كجاست ليك
دانى كاين
نشانيها
خطاست
و
انكه اشتر گم
نكرد او از
مرى همچو
آن گم كرده
جويد اشترى
كه
بلى من هم شتر
گم كردهام هر
كه يابد اجرتش
آوردهام
تا
در اشتر با تو
انبازى كند بهر
طمع اشتر اين
بازى كند
هر
چه را گويى
خطا بود آن
نشان او
به تقليد تو
مىگويد
همان
او
نشان كژ
بنشناسد ز
راست ليك
گفتت آن مقلد
را عصاست
چون
نشان راست
گويند و شبيه پس
يقين گردد ترا
لا رَيْبَ
فيه
آن
شفاى جان
رنجورت شود رنگ
روى و صحت و
زورت شود
چشم
تو روشن شود
پايت دوان جسم
تو جان گردد و
جانت روان
پس
بگويى راست
گفتى اى امين اين
نشانيها بلاغ
آمد مبين
فِيهِ
آياتٌ ثقات
بينات اين
براتى باشد و
قدر نجات
اين
نشان چون داد
گويى پيش رو وقت
آهنگ است پيش
آهنگ شو
پى
روى تو كنم اى
راست گو بوى
بردى ز اشترم
بنما كه كو
پيش
آن كس كه نه
صاحب اشترى ست كاو
در اين جست
شتر بهر مرى
ست
زين
نشان راست
نفزودش يقين جز
ز عكس ناقه
جوى راستين
بوى
برد از جد و
گرميهاى او كه
گزافه نيست
اين هيهاى او
اندر
اين اشتر
نبودش حق ولى اشترى
گم كرده است
او هم بلى
طمع
ناقهى غير رو
پوشش شده آنچ
ازو گم شد
فراموشش شده
هر
كجا او مىدود
اين مىدود از
طمع هم درد
صاحب مىشود
كاذبى
يا صادقى چون
شد روان آن
دروغش راستى
شد ناگهان
اندر
آن صحرا كه آن
اشتر شتافت اشتر
خود نيز آن
ديگر بيافت
چون
بديدش ياد
آورد آن خويش بىطمع
شد ز اشتر آن
يار و خويش
آن
مقلد شد محقق
چون بديد اشتر
خود را كه آن
جا مىچريد
او
طلب كار شتر
آن لحظه گشت مىنجستش
تا نديد او را
به دشت
بعد
از آن تنها
روى آغاز كرد چشم
سوى ناقهى
خود باز كرد
گفت
آن صادق مرا
بگذاشتى تا
به اكنون پاس
من مىداشتى
گفت
تا اكنون
فسوسى
بودهام وز
طمع در
چاپلوسى
بودهام
اين
زمان هم درد
تو گشتم كه من در
طلب از تو جدا
گشتم به تن
از
تو
مىدزديدمى
وصف شتر جان
من ديد آن خود
شد چشم پر
تا
نيابيدم
نبودم طالبش مس
كنون مغلوب شد
زر غالبش
سيئاتم
شد همه طاعات
شكر هزل
شد فانى و جد
اثبات شكر
سيئاتم
چون وسيلت شد
به حق پس
مزن بر سيئاتم
هيچ دق
مر
ترا صدق تو
طالب كرده بود مر
مرا جد و طلب
صدقى گشود
صدق
تو آورد در
جستن ترا جستنم
آورد در صدقى
مرا
تخم
دولت در زمين
مىكاشتم سخره
و بيگار
مىپنداشتم
آن
نبد بيگار
كسبى بود چست هر
يكى دانه كه
كشتم صد برست
دزد
سوى خانهاى
شد زير دست چون
در آمد ديد
كان خانهى
خود است
گرم
باش اى سرد تا
گرمى رسد با
درشتى ساز تا
نرمى رسد
آن
دو اشتر نيست
آن يك اشتر
است تنگ
آمد لفظ معنى
بس پر است
لفظ
در معنى هميشه
نارسان ز
آن پيمبر گفت
قد كل لسان
نطق
اصطرلاب باشد
در حساب چه
قدر داند ز
چرخ و آفتاب
خاصه
چرخى كاين فلك
زو پرهاى است آفتاب
از آفتابش ذرهاى
است
بيان
آن كه در هر
نفسى فتنهى
مسجد ضرار
است
چون
پديد آمد كه
آن مسجد نبود خانهى
حيلت بد و دام
جهود
پس
نبى فرمود كان
را بر كنيد مطرحهى
خاشاك و
خاكستر كنيد
صاحب
مسجد چو مسجد
قلب بود دانهها
بر دام ريزى
نيست جود
گوشت
كاندر شست تو
ماهى رباست آن چنان
لقمه نه بخشش
نه سخاست
مسجد
اهل قبا كان
بد جماد آن
چه كفو او نبد
راهش نداد
در
جمادات اين
چنين حيفى
نرفت زد
در آن ناكفو
امير داد نفت
پس
حقايق را كه
اصل اصلهاست دان
كه آن جا
فرقها و
فصلهاست
نه
حياتش چون
حيات او بود نه
مماتش چون
ممات او بود
گور
او هرگز چو
گور او مدان خود
چه گويم حال
فرق آن جهان
بر
محك زن كار
خود اى مرد
كار تا
نسازى مسجد
اهل ضرار
بس
بر آن مسجد
كنان تسخر زدى چون
نظر كردى تو
خود ز يشان
بدى
حكايت
هندو كه با
يار خود جنگ
مىكرد بر
كارى و خبر
نداشت كه او
هم بدان
مبتلاست
چار
هندو در يكى مسجد
شدند بهر
طاعت راكع و
ساجد شدند
هر
يكى بر نيتى
تكبير كرد در
نماز آمد به
مسكينى و درد
موذن
آمد از يكى
لفظى بجست كاى
موذن بانگ
كردى وقت هست
گفت
آن هندوى ديگر
از نياز هى
سخن گفتى و
باطل شد نماز
آن
سوم گفت آن
دوم را اى عمو چه
زنى طعنه بر
او خود را بگو
آن چهارم
گفت حمد
اللَّه كه من در
نيفتادم به چه
چون آن سه تن
پس
نماز هر
چهاران شد
تباه عيب
گويان بيشتر
گم كرده راه
اى
خنك جانى كه
عيب خويش ديد هر
كه عيبى گفت
آن بر خود
خريد
ز
انكه نيم او ز
عيبستان بده
ست و
آن دگر نيمش ز
غيبستان بده
ست
چون
كه بر سر مر
ترا ده ريش
هست مرهمت
بر خويش بايد
كار بست
عيب
كردن ريش را
داروى اوست چون
شكسته گشت جاى
ارحمواست
گر
همان عيبت
نبود ايمن
مباش بو
كه آن عيب از
تو گردد نيز
فاش
لا
تخافوا از خدا
نشنيدهاى پس
چه خود را
ايمن و خوش
ديدهاى
سالها
ابليس نيكو
نام زيست گشت
رسوا بين كه او
را نام چيست
در
جهان معروف بد
علياى او گشت
معروفى بعكس
اى واى او
تا
نه اى ايمن تو
معروفى مجو رو
بشو از خوف پس
بنماى رو
تا
نرويد ريش تو
اى خوب من بر
دگر ساده ز نخ
طعنه مزن
اين
نگر كه مبتلا
شد جان او در
چهى افتاد تا
شد پند تو
تو
نيفتادى كه
باشى پند او زهر
او نوشيد تو
خور قند او
قصد
كردن غزان به
كشتن يك مردى
تا آن دگر
بترسد
آن
غزان ترك
خونريز آمدند بهر
يغما بر دهى
ناگه زدند
دو
كس از اعيان
آن ده يافتند در
هلاك آن يكى
بشتافتند
دست
بستندش كه
قربانش كنند گفت
اى شاهان و
اركان بلند
در
چه مرگم چرا
مىافگنيد از
چه آخر تشنهى
خون منيد
چيست
حكمت چه غرض
در كشتنم چون
چنين درويشم و
عريان تنم
گفت
تا هيبت بر
اين يارت زند تا
بترسد او و زر
پيدا كند
گفت
آخر او ز من
مسكينتر است گفت
قاصد كرده است
او را زر است
گفت
چون وهم است
ما هر دو
يكايم در
مقام احتمال و
در شكايم
خود و
را بكشيد اول
اى شهان تا
بترسم من دهم
زر را نشان
پس
كرمهاى الهى
بين كه ما آمديم
آخر زمان در
انتها
آخرين
قرنها پيش از
قرون در
حديث است
آخرون
السابقون
تا
هلاك قوم نوح
و قوم هود عارض
رحمت به جان
ما نمود
كشت
ايشان را كه
ما ترسيم از
او ور
خود اين بر
عكس كردى واى
تو
بيان
حال خود
پرستان و
ناشكران در
نعمت وجود انبيا
و اوليا عليهم
السلام
هر ك
از ايشان گفت
از عيب و گناه وز
دل چون سنگ وز
جان سياه
و ز
سبك دارى
فرمانهاى او و
ز فراغت از غم
فرداى او
و ز
هوس و ز عشق
اين دنياى دون چون
زنان مر نفس
را بودن زبون
و آن فرار
از نكتههاى
ناصحان و
آن رميدن از
لقاى صالحان
با
دل و با اهل دل
بيگانگى با
شهان تزوير و
روبهشانگى
سير
چشمان را گدا
پنداشتن از
حسدشان خفيه
دشمن داشتن
گر
پذيرد چيز تو
گويى گداست ور
نه گويى زرق و
مكر است و
دغاست
گر
در آميزد تو
گويى طامع است ور
نه گويى در
تكبر مولع
است
يا
منافقوار
عذر آرى كه من ماندهام
در نفقهى
فرزند و زن
نه
مرا پرواى سر
خاريدن است نه
مرا پرواى دين
ورزيدن است
اى
فلان ما را به
همت ياد دار تا
شويم از اوليا
پايان كار
اين
سخن نه هم ز
درد و سوز گفت خوابناكى
هرزه گفت و
باز خفت
هيچ
چاره نيست از
قوت عيال از بن
دندان كنم كسب
حلال
چه
حلال اى گشته
از اهل ضلال غير
خون تو
نمىبينم
حلال
از
خدا چارهستش
و از لوت نه چارهش
است از دين و
از طاغوت نه
اى
كه صبرت نيست
از دنياى دون صبر
چون دارى ز
نعم
الماهدون
اى
كه صبرت نيست
از ناز و نعيم صبر
چون دارى از
اللَّه كريم
اى
كه صبرت نيست
از پاك و پليد صبر
چون دارى از
آن كاين آفريد
كو
خليلى كه برون
آمد ز غار گفت
هذا رب هان كو
كردگار
من
نخواهم در دو
عالم بنگريست تا
نبينم اين دو
مجلس آن كيست
بىتماشاى
صفتهاى خدا گر
خورم نان در
گلو ماند مرا
چون
گوارد لقمه
بىديدار او بىتماشاى
گل و گلزار او
جز
بر اميد خدا
زين آب خور كى
خورد يك لحظه
الا گاو و خر
آن
كه كالانعام
بد بل هم اضل گر
چه پر مكر است
آن گنده بغل
مكر
او سر زير و او
سر زير شد روزگارى
برد و روزش
دير شد
فكرگاهش
كند شد عقلش
خرف عمر
شد چيزى ندارد
چون الف
آن
چه مىگويد در
اين
انديشهام آن
هم از دستان
آن نفس است
هم
و
انچه مىگويد
غفور است و
رحيم نيست
آن جز حيلهى
نفس لئيم
اى ز
غم مرده كه
دست از نان
تهى است چون
غفور است و
رحيم اين ترس
چيست
شكايت
گفتن پير مردى
به طبيب از
رنجوريها و جواب
گفتن طبيب او
را
گفت
پيرى مر طبيبى
را كه من در
زحيرم از دماغ
خويشتن
گفت
از پيرى است
آن ضعف دماغ گفت
بر چشمم ز
ظلمت هست داغ
گفت
از پيرى است
اى شيخ قديم گفت
پشتم درد
مىآيد عظيم
گفت
از پيرى است
اى شيخ نزار گفت
هر چه مىخورم
نبود گوار
گفت
ضعف معده هم
از پيرى است گفت
وقت دم مرا دم
گيرى است
گفت
آرى انقطاع دم
بود چون
رسد پيرى دو
صد علت شود
گفت
اى احمق بر
اين بر دوختى از
طبيبى تو همين
آموختى
اى
مدمغ عقلت اين
دانش نداد كه
خدا هر رنج را
درمان نهاد
تو
خر احمق ز
اندك مايگى بر
زمين ماندى ز
كوتهپايگى
پس
طبيبش گفت اى
عمر تو شصت اين
غضب وين خشم
هم از پيرى
است
چون
همه اوصاف و
اجزا شد نحيف خويشتندارى
و صبرت شد
ضعيف
بر
نتابد دو سخن
زو هى كند تاب
يك جرعه ندارد
قى كند
جز
مگر پيرى كه
از حق است مست در
درون او حيات
طيبه است
از
برون پير است
و در باطن صبى خود
چه چيز است آن
ولى و آن نبى
گر
نه پيدايند
پيش نيك و بد چيست
با ايشان خسان
را اين حسد
ور
نمىدانندشان
علم اليقين چيست
اين بغض و حيل
سازى و كين
ور
نمىدانند
بعث و رستخيز چون
زنندى خويش بر
شمشير تيز
بر
تو مىخندد
مبين او را
چنان صد
قيامت در درون
استش نهان
دوزخ
و جنت همه
اجزاى اوست هر
چه انديشى تو
او بالاى
اوست
هر
چه انديشى
پذيراى فناست آن
كه در انديشه
نايد آن
خداست
بر
در اين خانه
گستاخى ز چيست گر
همىدانند
كاندر خانه
كيست
ابلهان
تعظيم مسجد
مىكنند در
جفاى اهل دل
جد مىكنند
آن
مجاز است اين
حقيقت اى خران نيست
مسجد جز درون
سروران
مسجدى
كان اندرون
اولياست سجدهگاه
جمله است آن
جا خداست
تا
دل مرد خدا
نامد به درد هيچ
قومى را خدا
رسوا نكرد
قصد
جنگ انبيا
مىداشتند جسم
ديدند آدمى
پنداشتند
در
تو هست اخلاق
آن پيشينيان چون
نمىترسى كه
تو باشى همان
آن
نشانيها همه
چون در تو هست چون
تو زيشانى كجا
خواهى برست
قصهى
جوحى و آن
كودك كه پيش
جنازهى پدر
خويش نوحه
مىكرد
كودكى
در پيش تابوت
پدر زار
مىناليد و بر
مىكوفت سر
كاى
پدر آخر كجايت
مىبرند تا
ترا در زير
خاكى بسپرند
مىبرندت
خانهى تنگ و
زحير نى
در او قالى و
نه در وى حصير
نى
چراغى در شب و
نه روز نان نى
در او بوى
طعام و نه
نشان
نى
درش معمور و
نى در بام راه نى
يكى همسايه
كاو باشد
پناه
چشم
تو كه بوسه
گاه خلق بود چون
رود در خانهى
كور و كبود
خانهى
بىزينهار و
جاى تنگ كه
در او نه روى
مىماند نه
رنگ
زين
نسق اوصاف
خانه مىشمرد وز
دو ديده اشك
خونين مىفشرد
گفت
جوحى را پدر
اى ارجمند و
الله اين را
خانهى ما
مىبرند
گفت
جوحى را پدر
ابله مشو گفت
اى بابا
نشانيها شنو
اين
نشانيها كه
گفت او يك به
يك خانهى
ما راست
بىترديد و
شك
نى
حصير و نه
چراغ و نه
طعام نه
درش معمور و
نه صحن و نه
بام
زين
نمط دارند بر
خود صد نشان ليك
كى بينند آن
را طاغيان
خانهى
آن دل كه ماند
بىضيا از
شعاع آفتاب
كبريا
تنگ
و تاريك است
چون جان جهود بىنوا
از ذوق سلطان
ودود
نى
در آن دل تافت
نور آفتاب نى
گشاد عرصه و
نه فتح باب
گور
خوشتر از چنين
دل مر ترا آخر
از گور دل خود
برتر آ
زندهاى
و زنده زاد اى
شوخ و شنگ دم
نمىگيرد ترا
زين گور تنگ
يوسف
وقتى و خورشيد
سما زين
چه و زندان بر
آ و رو نما
يونست
در بطن ماهى
پخته شد مخلصش
را نيست از
تسبيح بد
گر
نبودى او مسيح
بطن نون حبس
و زندانش بدى
تا يبعثون
او
به تسبيح از
تن ماهى بجست چيست
تسبيح آيت روز
أَ لَسْتُ
گر
فراموشت شد آن
تسبيح جان بشنو
اين تسبيحهاى
ماهيان
هر
كه ديد اللَّه
را اللهى است هر
كه ديد آن بحر
را آن ماهى
است
اين
جهان درياست و
تن ماهى و روح يونس
محجوب از نور
صبوح
گر
مسبح باشد از
ماهى رهيد ور
نه در وى هضم
گشت و ناپديد
ماهيان
جان در اين
دريا پرند تو
نمىبينى كه
كورى اى نژند
بر
تو خود را
مىزنند آن
ماهيان چشم
بگشا تا
ببينىشان
عيان
ماهيان
را گر
نمىبينى
پديد گوش
تو تسبيحشان
آخر شنيد
صبر
كردن جان
تسبيحات تست صبر
كن كان است
تسبيح درست
هيچ
تسبيحى ندارد
آن درج صبر
كن الصبر
مفتاح الفرج
صبر
چون پول صراط
آن سو بهشت هست
با هر خوب يك
لالاى زشت
تا ز
لالا
مىگريزى وصل
نيست ز
انكه لالا را
ز شاهد فصل
نيست
تو
چه دانى ذوق
صبر اى شيشه
دل خاصه
صبر از بهر آن
نقش چگل
مرد
را ذوق غزا و
كر و فر مر
مخنث را بود
ذوقاز ذكر
جز
ذكر نه دين او
و ذكر او سوى
اسفل برد او
را فكر او
گر
بر آيد بر فلك
از وى مترس كاو
بعشق سفل
آموزيد درس
او
بسوى سفل
مىراند فرس گر
چه سوى علو
جنباند جرس
از
علمهاى
گدايان ترس
چيست كان
علمها لقمهى
نان را رهى
است
ترسيدن
كودك از آن
شخص صاحب جثه
و گفتن آن شخص كه
اى كودك مترس
كه من نامردم
كنگ
زفتى كودكى را
يافت فرد زرد
شد كودك ز بيم
قصد مرد
گفت
ايمن باش اى
زيباى من كه
تو خواهى بود
بر بالاى من
من
اگر هولم مخنث
دان مرا همچو
اشتر بر نشين
مىران مرا
صورت
مردان و معنى
اين چنين از
برون آدم درون
ديو لعين
آن
دهل را مانى
اى زفت چو عاد كه
بر او آن شاخ
را مىكوفت
باد
روبهى
اشكار خود را
باد داد بهر
طبلى همچو خيك
پر ز باد
چون
نديد اندر دهل
او فربهى گفت
خوكى به ازين
خيك تهى
روبهان
ترسند ز آواز
دهل عاقلش
چندان زند كه
لا تقل
قصهى
تير اندازى و
ترسيدن او از
سوارى كه در بيشه
مىرفت
يك
سوارى با سلاح
و بس مهيب مىشد
اندر بيشه بر
اسبى نجيب
تير
اندازى به حكم
او را بديد پس
ز خوف او كمان
را در كشيد
تا
زند تيرى
سوارش بانگ زد من
ضعيفم گر چه
زفت استم جسد
هان
و هان منگر تو
در زفتى من كه
كمم در وقت
جنگ از پير
زن
گفت
رو كه نيك
گفتى ور نه
نيش بر
تو
مىانداختم
از ترس خويش
بس
كسان را كالت
پيكار كشت بىرجوليت
چنان تيغى به
مشت
گر
بپوشى تو سلاح
رستمان رفت
جانت چون
نباشى مرد آن
جان
سپر كن تيغ
بگذار اى پسر هر
كه بىسر بود
از اين شه برد
سر
آن
سلاحت حيله و
مكر تو است هم
ز تو زاييد و
هم جان تو
خست
چون
نكردى هيچ
سودى زين حيل ترك
حيلت كن كه
پيش آيد دول
چون
كه يك لحظه
نخوردى بر ز
فن ترك
فن گو مىطلب
رب المنن
چون
مبارك نيست بر
تو اين علوم خويشتن
گولى كن و
بگذر ز شوم
چون
ملايك گو كه
لا عِلْمَ لنا يا
الهى غير ما
علمتنا
قصهى
اعرابى و ريگ
در جوال كردن
و ملامت كردن
آن فيلسوف او
را
يك
عرابى بار
كرده اشترى دو
جوال زفت از
دانه پرى
او
نشسته بر سر
هر دو جوال يك
حديث انداز
كرد او را
سؤال
از
وطن پرسيد و
آوردش به گفت و
اندر آن پرسش
بسى درها
بسفت
بعد
از آن گفتش كه
اين هر دو
جوال چيست
آگنده بگو
مصدوق حال
گفت
اندر يك جوالم
گندم است در
دگر ريگى نه
قوت مردم است
گفت
تو چون بار
كردى اين رمال گفت
تا تنها نماند
آن جوال
گفت
نيم گندم آن
تنگ را در
دگر ريز از پى
فرهنگ را
تا
سبك گردد جوال
و هم شتر گفت
شاباش اى حكيم
اهل و حر
اين
چنين فكر دقيق
و راى خوب تو
چنين عريان
پياده در
لغوب
رحمتش
آمد بر حكيم و
عزم كرد كش
بر اشتر بر
نشاند نيك مرد
باز
گفتش اى حكيم
خوش سخن شمهاى
از حال خود هم
شرح كن
اين
چنين عقل و
كفايت كه
تراست تو
وزيرى يا شهى
بر گوى راست
گفت
اين هر دو نيم
از عامهام بنگر
اندر حال و
اندر
جامهام
گفت
اشتر چند دارى
چند گاو گفت
نه اين و نه آن
ما را مكاو
گفت
رختت چيست
بارى در دكان گفت
ما را كو دكان
و كو مكان
گفت
پس از نقد
پرسم نقد چند كه
تويى تنها رو
و محبوب پند
كيمياى
مس عالم با تو
است عقل
و دانش را گهر
تو بر تو است
گفت
و الله نيست
يا وجه العرب در
همه ملكم وجوه
قوت شب
پا
برهنه تن
برهنه مىدوم هر
كه نانى
مىدهد آن جا
روم
مر
مرا زين حكمت
و فضل و هنر نيست
حاصل جز خيال
و درد سر
پس
عرب گفتش كه
شو دور از برم تا
نبارد شومى تو
بر سرم
دور
بر آن حكمت
شومت ز من نطق
تو شرم است بر
اهل زمن
يا
تو آن سو رو من
اين سو مىدوم ور
ترا ره پيش من
واپس روم
يك
جوالم گندم و
ديگر ز ريگ به
بود زين
حيلههاى
مردهريگ
احمقىام
بس مبارك
احمقى است كه
دلم با برگ و
جانم متقى
است
گر
تو خواهى كت
شقاوت كم شود جهد
كن تا از تو
حكمت كم شود
حكمتى
كز طبع زايد
وز خيال حكمتى
بىفيض نور ذو
الجلال
حكمت
دنيا فزايد ظن
و شك حكمت
دينى برد فوق
فلك
زوبعان
زيرك آخر زمان بر
فزوده خويش بر
پيشينيان
حيله
آموزان جگرها
سوخته فعلها
و مكرها
آموخته
صبر
و ايثار و
سخاى نفس و
جود باد
داده كان بود
اكسير سود
فكر
آن باشد كه
بگشايد رهى راه
آن باشد كه
پيش آيد شهى
شاه
آن باشد كه از
خود شه بود نه
به مخزنها و
لشكر شه شود
تا
بماند شاهى او
سرمدى همچو
عز ملك دين
احمدى
كرامات
ابراهيم ادهم
بر لب دريا
هم ز
ابراهيم ادهم
آمده ست كاو
ز راهى بر لب
دريا نشست
دلق
خود مىدوخت
آن سلطان جان يك
اميرى آمد آن
جا ناگهان
آن
امير از
بندگان شيخ
بود شيخ
را بشناخت
سجده كرد زود
خيره
شد در شيخ و
اندر دلق او شكل
ديگر گشته خلق
و خلق او
كاو
رها كرد آن
چنان ملك شگرف بر
گزيد آن فقر
بس باريك حرف
ترك
كرد او ملك
هفت اقليم را مىزند
بر دلق سوزن
چون گدا
شخ
واقف گشت از
انديشهاش شيخ
چون شير است و
دلها
بيشهاش
چون
رجا و خوف در
دلها روان نيست
مخفى بر وى
اسرار جهان
دل
نگه داريد اى
بىحاصلان در
حضور حضرت
صاحب دلان
پيش
اهل تن ادب بر
ظاهر است كه
خدا ز ايشان
نهان را ساتر
است
پيش
اهل دل ادب بر
باطن است ز
انكه دلشان بر
سراير فاطن
است
تو
بعكسى پيش
كوران بهر جاه با
حضور آيى
نشينى
پايگاه
پيش
بينايان كنى
ترك ادب نار
شهوت را از آن
گشتى حطب
چون
ندارى فطنت و
نور هدى بهر
كوران روى را
مىزن جلا
پيش
بينايان حدث
در روى مال ناز
مىكن با چنين
گنديده حال
شيخ
سوزن زود در
دريا فگند خواست
سوزن را به
آواز بلند
صد
هزاران ماهى
اللهيى سوزن
زر در لب هر
ماهيى
سر بر
آوردند از
درياى حق كه
بگير اى شيخ
سوزنهاى حق
رو
بدو كرد و
بگفتش اى امير ملك
دل به يا چنان
ملك حقير
اين
نشان ظاهر است
اين هيچ نيست تا
بباطن در روى
بينى تو بيست
سوى
شهر از باغ
شاخى آورند باغ
و بستان را
كجا آن جا
برند
خاصه
باغى كاين فلك
يك برگ اوست بلكه
اين مغز است
وين عالم چو
پوست
بر
نمىدارى سوى
آن باغ گام بوى
افزون جوى و
كن دفع زكام
تا
كه آن بو جاذب
جانت شود تا
كه آن بو نور
چشمانت شود
گفت
يوسف ابن
يعقوب نبى بهر
بو ألقوا على
وجه أبي
بهر
اين بو گفت
احمد در عظات دايما
قرة عيني فى
الصلاة
پنج
حس با همدگر
پيوستهاند ز
انكه اين هر
پنج از اصلى
رستهاند
قوت
يك قوت باقى
شود ما
بقى را هر يكى
ساقى شود
ديدن
ديده فزايد
عشق را عشق
در ديده فزايد
صدق را
صدق
بيدارى هر حس
مىشود حسها
را ذوق مونس
مىشود
آغاز
منور شدن عارف
به نور غيب
بين
چون
يكى حس در روش
بگشاد بند ما
بقى حسها همه
مبدل شوند
چون
يكى حس غير
محسوسات ديد گشت
غيبى بر همه
حسها پديد
چون
ز جو جست از
گله يك گوسفند پس
پياپى جمله ز
آن سو بر جهند
گوسفندان
حواست را بران در
چرا از
أَخْرَجَ
الْمَرْعى
چران
تا
در آن جا سنبل
و نسرين چرند تا
به گلزار
حقايق ره برند
هر حست
پيغمبر حسها
شود تا
يكايك سوى آن
جنت رود
حسها
با حس تو
گويند راز بىزبان
و بىحقيقت
بىمجاز
كاين
حقيقت قابل
تاويلهاست وين
توهم مايهى
تخييلهاست
آن
حقيقت را كه
باشد از عيان هيچ
تاويلى نگنجد
در ميان
چون
كه هر حس
بندهى حس تو
شد مر
فلكها را
نباشد از تو بد
چون
كه دعويى رود
در ملك پوست مغز
آن كى بود قشر
آن اوست
چون
تنازع در فتد
در تنگ كاه دانه
آن كيست آن را
كن نگاه
پس
فلك قشر است و
نور روح مغز اين
پديد است آن
خفى زين رو
ملغز
جسم
ظاهر روح مخفى
آمده ست جسم
همچون آستين
جان همچو دست
باز
عقل از روح
مخفىتر بود حس
سوى روح زوتر
ره برد
جنبشى
بينى بدانى
زنده است اين
ندانى كه ز
عقل آگنده
است
تا
كه جنبشهاى
موزون سر كند جنبش
مس را به دانش
زر كند
ز آن
مناسب آمدن
افعال دست فهم
آيد مر ترا كه
عقل هست
روح
وحى از عقل
پنهانتر بود ز
انكه او غيب
است او ز ان سر
بود
عقل
احمد از كسى
پنهان نشد روح
وحيش مدرك هر
جان نشد
روح
وحيى را
مناسبهاست
نيز در
نيابد عقل كان
آمد عزيز
گه
جنون بيند گهى
حيران شود ز
انكه موقوف
است تا او آن
شود
چون
مناسبهاى
افعال خضر عقل
موسى بود در
ديدش كدر
نامناسب
مىنمود
افعال او پيش
موسى چون
نبودش حال او
عقل
موسى چون شود
در غيب بند عقل
موشى خود كى
است اى ارجمند
علم
تقليدى بود
بهر فروخت چون
بيابد مشترى
خوش بر فروخت
مشترى
علم تحقيقى حق
است دايما
بازار او با
رونق است
لب
ببسته مست در
بيع و شرى مشترى
بىحد كه
اللَّه
اشترى
درس
آدم را فرشته
مشترى محرم
درسش نه ديو است
و پرى
آدم
أنبئهم بأسما
درس گو شرح
كن اسرار حق
را مو به مو
آن
چنان كس را كه
كوته بين بود در
تلون غرق و
بىتمكين بود
موش
گفتم ز انكه
در خاك است
جاش خاك
باشد موش را
جاى معاش
راهها
داند ولى در
زير خاك هر
طرف او خاك را
كرده ست چاك
نفس
موشى نيست الا
لقمه رند قدر
حاجت موش را
عقلى دهند
ز
انكه بىحاجت
خداوند عزيز مىنبخشد
هيچ كس را هيچ
چيز
گر
نبودى حاجت
عالم زمين نافريدى
هيچ رب
العالمين
وين
زمين مضطرب
محتاج كوه گر
نبودى
نافريدى پر
شكوه
ور
نبودى حاجت
افلاك هم هفت
گردون
نافريدى از
عدم
آفتاب
و ماه و اين
استارگان جز
به حاجت كى
پديد آمد
عيان
پس
كمند هستها
حاجت بود قدر
حاجت مرد را
آلت دهد
پس
بيفزا حاجت اى
محتاج زود تا
بجوشد در كرم
درياى جود
اين
گدايان بر ره
و هر مبتلا حاجت
خود مىنمايد
خلق را
كورى
و شلى و
بيمارى و درد تا
از اين حاجت
بجنبد رحم مرد
هيچ
گويد نان دهيد
اى مردمان كه
مرا مال است و
انبار است و
خوان
چشم
ننهادهست حق
در كور موش ز
انكه حاجت
نيست چشمش بهر
نوش
مىتواند
زيست بىچشم و
بصر فارغ
است از چشم او
در خاك تر
جز
به دزدى او
برون نايد ز
خاك تا
كند خالق از
آن دزديش پاك
بعد
از آن پر يابد
و مرغى شود چون
ملايك جانب
گردون رود
هر
زمان در گلشن
شكر خدا او
بر آرد همچو
بلبل صد نوا
كاى
رهاننده مرا
از وصف زشت اى
كننده دوزخى
را تو بهشت
در
يكى پيهى نهى
تو روشنى استخوانى
را دهى سمع اى
غنى
چه
تعلق آن معانى
را به جسم چه
تعلق فهم اشيا
را به اسم
لفظ
چون وكرست و
معنى طاير است جسم
جوى و روح آب
ساير است
او
روان است و تو
گويى واقف است او
دوان است و تو
گويى عاكف
است
گر
نبينى سير آب
از خاكها چيست
بر وى نو به نو
خاشاكها
هست
خاشاك تو
صورتهاى فكر نو
به نو در
مىرسد اشكال
بكر
روى
آب جوى فكر
اندر روش نيست
بىخاشاك
محبوب و وحش
قشرها
بر روى اين آب
روان از
ثمار باغ غيبى
شد دوان
قشرها
را مغز اندر
باغ جو ز
انكه آب از
باغ مىآيد به
جو
گر
نبينى رفتن آب
حيات بنگر
اندر جوى و
اين سير نبات
آب
چون انبهتر
آيد در گذر زو
كند قشر صور
زوتر گذر
چون
به غايت تيز
شد اين جو
روان غم
نپايد در ضمير
عارفان
چون
به غايت ممتلى
بود و شتاب پس
نگنجيد اندر
او الا كه آب
طعنه
زدن بيگانه اى
در شيخ و جواب
گفتن مريد شيخ
او را
آن
يكى يك شيخ را
تهمت نهاد كاو
بد است و نيست
بر راه رشاد
شارب
خمر است و
سالوس و خبيث مر
مريدان را كجا
باشد مغيث
آن
يكى گفتش ادب
را هوش دار خرد
نبود اين چنين
ظن بر كبار
دور
از او و دور از
آن اوصاف او كه
ز سيلى تيره
گردد صاف او
اين
چنين بهتان
منه بر اهل حق اين
خيال تست بر
گردان ورق
اين
نباشد ور بود
اى مرغ خاك بحر
قلزم را ز
مردارى چه
باك
نيست
دون القلتين و
حوض خرد كى
تواند
قطرهايش از
كار برد
آتش
ابراهيم را
نبود زيان هر
كه نمرودى است
گو مىترس از
آن
نفس
نمرود است و
عقل و جان
خليل روح
در عين است و
نفس اندر
دليل
اين
دليل راه رهرو
را بود كاو
به هر دم در
بيابان گم شود
واصلان
را نيست جز
چشم و چراغ از
دليل و راهشان
باشد فراغ
گر
دليلى گفت آن
مرد وصال گفت
بهر فهم اصحاب
جدال
بهر
طفل نو پدر
تىتى كند گر
چه عقلش
هندسهى گيتى
كند
كم
نگردد فضل
استاد از علو گر
الف چيزى
ندارد گويد او
از
پى تعليم آن
بسته دهن از
زبان خود برون
بايد شدن
در
زبان او ببايد
آمدن تا
بياموزد ز تو
او علم و فن
پس
همه خلقان چو
طفلان وىاند لازم
است اين پير
را در وقت پند
كفر
را حد است و
اندازه بدان شيخ
و نور شيخ را
نبود كران
پيش
بىحد هر چه
محدود است
لاست كل
شىء غير وجه
اللَّه
فناست
كفر
و ايمان نيست
آن جايى كه
اوست
انكه او مغز
است و اين دو
رنگ و پوست
اين
فناها پردهى
آن وجه گشت چون
چراغ خفيه
اندر زير طشت
پس
سر اين تن
حجاب آن سر
است پيش
آن سر اين سر
تن كافر است
كيست
كافر غافل از
ايمان شيخ چيست
مرده بىخبر
از جان شيخ
جان
نباشد جز خبر
در آزمون هر
كه را افزون
خبر جانش
فزون
جان
ما از جان
حيوان بيشتر از
چه ز آن رو كه
فزون دارد خبر
پس
فزون از جان
ما جان ملك كاو
منزه شد ز حس
مشترك
و ز
ملك جان
خداوندان دل باشد
افزون تو تحير
را بهل
ز آن
سبب آدم بود
مسجودشان جان
او افزونتر
است از
بودشان
ور
نه بهتر را
سجود دونترى امر
كردن هيچ نبود
در خورى
كى
پسندد عدل و
لطف كردگار كه
گلى سجده كند در
پيش خار
جان
چو افزون شد
گذشت از انتها شد
مطيعش جان
جملهى چيزها
مرغ
و ماهى و پرى و
آدمى ز
انكه او بيش
است و ايشان
در كمى
ماهيان
سوزنگر دلقش
شوند سوزنان
را رشتهها
تابع بوند
بقيهى
قصهى
ابراهيم ادهم
بر لب آن دريا
چون
نفاذ امر شيخ
آن مير ديد ز
آمد ماهى شدش
و جدى پديد
گفت
اه ماهى ز
پيران آگه است شه
تنى را كاو
لعين درگه
است
ماهيان
از پير آگه ما
بعيد ما
شقى زين دولت
و ايشان سعيد
سجده
كرد و رفت
گريان و خراب گشت
ديوانه ز عشق
فتح باب
پس
تو اى ناشسته
رو در چيستى در
نزاع و در حسد
با كيستى
با
دم شيرى تو
بازى مىكنى بر
ملايك ترك
تازى مىكنى
بد
چه مىگويى تو
خير محض را هين
ترفع كم شمر
آن خفض را
بد
چه باشد مس
محتاج مهان شيخ
كه بود كيمياى
بىكران
مس
اگر از كيميا
قابل نبد كيميا
از مس هرگز مس
نشد
بد
چه باشد سركشى
آتش عمل شيخ
كه بود عين
درياى ازل
دايم
آتش را بترسانند
از آب آب
كى ترسيد هرگز
ز التهاب
در
رخ مه عيب
بينى مىكنى در
بهشتى
خارچينى
مىكنى
گر
بهشت اندر روى
تو خار جو هيچ
خار آن جا
نيابى غير تو
مىبپوشى
آفتابى در گلى رخنه
مىجويى ز بدر
كاملى
آفتابى
كه بتابد در
جهان بهر
خفاشى كجا
گردد نهان
عيبها
از رد پيران
عيب شد غيبها
از رشك ايشان
غيب شد
بارى
از دورى ز
خدمت يار باش در
ندامت چابك و
بر كار باش
تا
از آن راهت
نسيمى مىرسد آب
رحمت را چه
بندى از حسد
گر
چه دورى دور
مىجنبان تو
دم حيث
ما كنتم فولوا
وجهكم
چون
خرى در گل فتد
از گام تيز دمبهدم
جنبد براى عزم
خيز
جاى
را هموار نكند
بهر باش داند
او كه نيست آن
جاى معاش
حس
تو از حس خر
كمتر بده ست كه
دل تو زين
وحلها بر
نجست
در
وحل تاويل
رخصت مىكنى چون
نمىخواهى كز
آن دل بر كنى
كاين
روا باشد مرا
من مضطرم حق
نگيرد عاجزى
را از كرم
خود
گرفته ستت تو
چون كفتار كور اين
گرفتن را
نبينى از غرور
مىگوند
اين جايگه
كفتار نيست از
برون جوييد
كاندر غار
نيست
اين
همىگويند و
بندش مىنهند او
همىگويد ز من
بىآگهند
گر ز
من آگاه بودى
اين عدو كى
ندا كردى كه
آن كفتار كو
دعوىكردن
آن شخص كه
خداى تعالى
مرا نمىگيرد
به گناه و
جواب گفتن شعيب
عليه السلام
مر او را
آن
يكى مىگفت در
عهد شعيب كه
خدا از من بسى
ديده ست عيب
چند
ديد از من
گناه و جرمها و
ز كرم يزدان
نمىگيرد مرا
حق
تعالى گفت در
گوش شعيب در
جواب او فصيح
از راه غيب
كه
بگفتى چند
كردم من گناه و
ز كرم نگرفت
در جرمم اله
عكس
مىگويى و مقلوب
اى سفيه اى
رها كرده ره و
بگرفته تيه
چند
چندت گيرم و
تو بىخبر در
سلاسل
ماندهاى پا
تا به سر
زنگ
تو بر تويت اى
ديگ سياه كرد
سيماى درونت
را تباه
بر
دلت زنگار بر
زنگارها جمع
شد تا كور شد ز
اسرارها
گر
زند آن دود بر
ديگ نوى آن
اثر بنمايد ار
باشد جوى
ز
انكه هر چيزى
به ضد پيدا
شود بر
سپيدى آن سيه
رسوا شود
چون
سيه شد ديگ پس
تاثير دود بعد
از اين بروى
كه بيند زود
زود
مرد
آهنگر كه او
زنگى بود دود
را با روش هم
رنگى بود
مرد
رومى كاو كند
آهنگرى رويش
ابلق گردد از
دود آورى
پس
بداند زود
تاثير گناه تا
بنالد زود
گويد اى اله
چون
كند اصرار و
بد پيشه كند خاك
اندر چشم
انديشه كند
توبه
ننديشد دگر
شيرين شود بر
دلش آن جرم تا
بىدين شود
آن
پشيمانى و يا
رب رفت از او شست
بر آيينه زنگ
پنج تو
آهنش
را زنگها
خوردن گرفت گوهرش
را زنگ كم
كردن گرفت
چون
نويسى كاغذ
اسپيد بر آن
نبشته خوانده
آيد در نظر
چون
نويسى بر سر
بنوشته خط فهم
نايد خواندنش
گردد غلط
كان
سياهى بر
سياهى اوفتاد هر
دو خط شد كور و
معنيى نداد
ور
سوم باره
نويسى بر سرش پس
سيه كردى چو
جان كافرش
پس
چه چاره جز
پناه چارهگر نااميدى
مس و اكسيرش
نظر
نااميديها
به پيش او
نهيد تا
ز درد بىدوا
بيرون جهيد
چون
شعيب اين
نكتهها با او
بگفت ز
آن دم جان در
دل او گل
شكفت
جان
او بشنيد وحى
آسمان گفت
اگر بگرفت ما
را كو نشان
گفت
يا رب دفع من
مىگويد او آن
گرفتن را نشان
مىجويد او
گفت
ستارم نگويم
رازهاش جز
يكى رمز از
براى ابتلاش
يك
نشان آن كه مىگيرم
و را آن
كه طاعت دارد
از صوم و دعا
و ز
نماز و از
زكات و غير آن ليك
يك ذره ندارد
ذوق جان
مىكند
طاعات و افعال
سنى ليك
يك ذره ندارد
چاشنى
طاعتش
نغز است و
معنى نغز نى جوزها
بسيار و در وى
مغز نى
ذوق
بايد تا دهد
طاعات بر مغز
بايد تا دهد
دانه شجر
دانهى
بىمغز كى
گردد نهال صورت
بىجان نباشد
جز خيال
بقيهى
قصهى طعنه
زدن آن مرد
بيگانه در
شيخ
آن
خبيث از شيخ
مىلاييد ژاژ كژنگر
باشد هميشه
عقل كاژ
كه
منش ديدم ميان
مجلسى او
ز تقوى عارى
است و مفلسى
ور
كه باور نيستت
خيز امشبان تا
ببينى فسق
شيخت را عيان
شب
ببردش بر سر
يك روزنى گفت
بنگر فسق و
عشرت كردنى
بنگر
آن سالوس روز
و فسق شب روز
همچون مصطفى
شب بو لهب
روز
عبد الله او
را گشته نام شب
نعوذ بالله و
در دست جام
ديد
شيشه در كف آن
پير پر گفت
شيخا مر ترا
هم هست غر
تو
نمىگفتى كه
در جام شراب ديو
مىميزد
شتابان ناشتاب
گفت
جامم را چنان
پر كردهاند كاندر
او اندر نگنجد
يك سپند
بنگر
اينجا هيچ
گنجد ذرهاى اين
سخن را كژ
شنيده
غرهاى
جام
ظاهر خمر ظاهر
نيست اين دور
دار اين را ز
شيخ غيب بين
جام
مى هستى شيخ
است اى فليو كاندر
او اندر نگنجد
بول ديو
پر و
مالامال از
نور حق است جام
تن بشكست نور
مطلق است
نور
خورشيد ار
بيفتد بر حدث او
همان نور است
نپذيرد خبث
شيخ
گفت اين خود
نه جام است و
نه مى هين
به زير آن
منكرا بنگر به
وى
آمد
و ديد انگبين
خاص بود كور
شد آن دشمن
كور و كبود
گفت
پير آن دم
مريد خويش را رو
براى من بجو
مى اى كيا
كه مرا
رنجى است مضطر
گشتهام من ز
رنج از مخمصه
بگذشتهام
در
ضرورت هست هر
مردار پاك بر
سر منكر ز
لعنت باد خاك
گرد
خمخانه بر آمد
آن مريد بهر
شيخ از هر خمى
او مىچشيد
در
همه
خمخانهها او
مى نديد گشته
بد پر از عسل
خم نبيد
گفت
اى رندان چه
حال است اين
چه كار هيچ
خمى در
نمىبينم
عقار
جمله
رندان نزد آن
شيخ آمدند چشم
گريان دست بر
سر مىزدند
در
خرابات آمدى
شيخ اجل جمله
مىها از
قدومت شد عسل
كرده
اى مبدل تو مى
را از حدث جان
ما را هم بدل
كن از خبث
گر
شود عالم پر
از خون مال
مال كى
خورد بندهى
خدا الا حلال
گفتن
عايشه مصطفى
را عليه
السلام كه تو
بىمصلا به هر
جا نماز
مىكنى چون
است
عايشه
روزى به
پيغمبر بگفت يا
رسول الله تو
پيدا و نهفت
هر
كجا يابى
نمازى مىكنى مىدود
در خانه ناپاك
و دنى
مستحاضه
و طفل و
آلودهى پليد كرد
مستعمل به هر
جا كه رسيد
گفت
پيغمبر كه از
بهر مهان حق
نجس را پاك
گرداند بدان
سجدهگاهم
را از آن رو
لطف حق پاك
گردانيد تا
هفتم طبق
هان
و هان ترك حسد
كن با شهان ور
نه ابليسى شوى
اندر جهان
كاو
اگر زهرى خورد
شهدى شود تو
اگر شهدى خورى
زهرى بود
كاو
بدل گشت و بدل
شد كار او لطف
گشت و نور شد
هر نار او
قوت
حق بود مر
بابيل را ور
نه مرغى چون
كشد مر پيل را
لشكرى
را مرغكى چندى
شكست تا
بدانى كان
صلابت از حق
است
گر
تو را وسواس
آيد زين قبيل رو
بخوان تو
سورهى اصحاب
فيل
ور
كنى با او مرى
و همسرى كافرم
دان گر تو ز
ايشان سر برى
كشيدن
موش مهار شتر
را و متعجب
شدن موش در خود
موشكى
در كف مهار
اشترى در
ربود و شد
روان او از
مرى
اشتر
از چستى كه با
او شد روان موش
غره شد كه
هستم پهلوان
بر
شتر زد پرتو
انديشهاش گفت
بنمايم ترا تو
باش خوش
تا
بيامد بر لب
جوى بزرگ كاندر
او گشتى زبون
پيل سترگ
موش
آن جا ايستاد
و خشك گشت گفت
اشتر اى رفيق
كوه و دشت
اين
توقف چيست
حيرانى چرا پا
بنه مردانه
اندر جو در آ
تو
قلاووزى و پيش
آهنگ من در
ميان ره مباش
و تن مزن
گفت
اين آب شگرف
است و عميق من
همىترسم ز
غرقاب اى
رفيق
گفت
اشتر تا ببينم
حد آب پا
در او بنهاد
آن اشتر شتاب
گفت
تا زانوست آب
اى كور موش از
چه حيران گشتى
و رفتى ز هوش
گفت
مور تست و ما
را اژدهاست كه
ز زانو تا به
زانو
فرقهاست
گر
ترا تا زانو
است اى پر هنر مر
مرا صد گز
گذشت از فرق
سر
گفت
گستاخى مكن
بار دگر تا
نسوزد جسم و
جانت زين شرر
تو
مرى با مثل
خود موشان بكن با
شتر مر موش را
نبود سخن
گفت توبه
كردم از بهر
خدا بگذران
زين آب مهلك
مر مرا
رحم
آمد مر شتر را
گفت هين برجه
و بر كودبان
من نشين
اين
گذشتن شد مسلم
مر مرا بگذرانم
صد هزاران چون
ترا
چون
پيمبر نيستى
پس رو به راه تا
رسى از چاه
روزى سوى جاه
تو
رعيت باش چون
سلطان نهاى خود
مران چون مرد
كشتيبان
نهاى
چون
نهاى كامل
دكان تنها
مگير دستخوش
مىباش تا
گردى خمير
أَنْصِتُوا
را گوش كن
خاموش باش چون
زبان حق نگشتى
گوش باش
ور
بگويى شكل
استفسار گو با
شهنشاهان تو
مسكينوار گو
ابتداى
كبر و كين از
شهوت است راسخى
شهوتت از عادت
است
چون
ز عادت گشت
محكم خوى بد خشم
آيد بر كسى كت
واكشد
چون
كه تو گل خوار
گشتى هر كه او واكشد
از گل ترا
باشد عدو
بت
پرستان چون كه
خو با بت كنند مانعان
راه بت را
دشمنند
چون
كه كرد ابليس
خو با سرورى ديد
آدم را حقير
او از خرى
كه
به از من
سرورى ديگر
بود تا
كه او مسجود
چون من كس شود
سرورى
زهر است جز آن
روح را كاو
بود ترياق
لانى ز ابتدا
كوه
اگر پر مار شد
باكى مدار كاو
بود در اندرون
ترياقزار
سرورى
چون شد دماغت
را نديم هر
كه بشكستت شود
خصم قديم
چون
خلاف خوى تو
گويد كسى كينهها
خيزد ترا با
او بسى
كه
مرا از خوى من
بر مىكند خويش
را بر من چو
سرور مىكند
چون
نباشد خوى بد
سركش در او كى
فروزد آن خلاف
آتش در او
با
مخالف او
مدارايى كند در
دل او خويش را
جايى كند
ز
انكه خوى بد
بگشته ست
استوار مور
شهوت شد ز
عادت همچو مار
مار
شهوت را بكش
در ابتدا ور
نه اينك گشت
مارت اژدها
ليك
هر كس مور
بيند مار خويش تو
ز صاحب دل كن
استفسار
خويش
تا
نشد زر مس
نداند من مسم تا
نشد شه دل
نداند مفلسم
خدمت
اكسير كن
مسوار تو جور
مىكش اى دل
از دل دار تو
كيست
دل دار اهل دل
نيكو بدان كه
چو روز و شب
جهانند از
جهان
عيب
كم گو بندهى
الله را متهم
كم كن به دزدى
شاه را
كرامات
آن درويش كه
در كشتى متهمش
كردند
بود
درويشى درون
كشتيى ساخته
از رخت مردى
پشتيى
ياوه
شد هميان زر
او خفته بود جمله
را جستند و او
را هم نمود
كاين
فقير خفته را
جوييم هم كرد
بيدارش ز غم
صاحب درم
كه
در اين كشتى
حرمدان
گمشدست جمله
را جستيم
نتوانى تو
رست
دلق
بيرون كن
برهنه شو ز
دلق تا
ز تو فارغ شود
اوهام خلق
گفت
يا رب مر
غلامت را خسان متهم
كردند فرمان
در رسان
چون
به درد آمد دل
درويش از آن سر
برون كردند هر
سو در زمان
صد
هزاران ماهى
از درياى ژرف در
دهان هر يكى
درى شگرف
صد
هزاران ماهى
از درياى پر در
دهان هر يكى
در و چه در
هر
يكى درى خراج
ملكتى كز
اله است اين
ندارد شركتى
در
چند انداخت در
كشتى و جست مر
هوا را ساخت
كرسى و نشست
خوش
مربع چون شهان
بر تخت خويش او
فراز اوج و
كشتىاش به
پيش
گفت
رو كشتى شما
را حق مرا تا
نباشد با شما
دزد گدا
تا
كه را باشد
خسارت زين
فراق من
خوشم جفت حق و
با خلق طاق
نه
مرا او تهمت
دزدى نهد نه
مهارم را به
غمازى دهد
بانگ
كردند اهل
كشتى كاى همام از
چه دادندت
چنين عالى
مقام
گفت
از تهمت نهادن
بر فقير و
ز حق آزارى پى
چيزى حقير
حاش
لله بل ز
تعظيم شهان كه
نبودم در
فقيران بد
گمان
آن
فقيران لطيف
خوش نفس كز
پى تعظيمشان
آمد عبس
آن
فقيرى بهر
پيچا پيچ نيست بل
پى آن كه بجز
حق هيچ نيست
متهم
چون دارم آنها
را كه حق كرد
امين مخزن
هفتم طبق
متهم
نفس است نه
عقل شريف متهم
حس است نه نور
لطيف
نفس
سوفسطايى آمد
مىزنش كش
زدن سازد نه
حجت گفتنش
معجزه
بيند فروزد آن
زمان بعد
از آن گويد
خيالى بود آن
ور
حقيقت بودى آن
ديد عجب چون
مقيم چشم نامد
روز و شب
آن
مقيم چشم
پاكان مىبود نه
قرين چشم
حيوان مىشود
كان
عجب زين حس
دارد عار و
ننگ كى
بود طاوس اندر
چاه تنگ
تا
نگويى مر مرا
بسيار گو من ز
صد يك گويم و
آن همچو مو
تشنيع
صوفيان بر آن
صوفى كه پيش
شيخ بسيار
مىگويد
صوفيان
بر صوفيى شنعت
زدند پيش
شيخ خانقاهى
آمدند
شيخ
را گفتند داد
جان ما تو از اين
صوفى بجو اى
پيشوا
گفت
آخر چه گله ست
اى صوفيان گفت
اين صوفى سه
خو دارد گران
در
سخن بسيار گو
همچون جرس در
خورش افزون
خورد از بيست
كس
ور
بخسبد هست چون
اصحاب كهف صوفيان
كردند پيش شيخ
زحف
شيخ
رو آورد سوى
آن فقير كه
ز هر حالى كه
هست اوساط گير
در
خبر خير
الأمور
أوساطها نافع
آمد ز اعتدال
أخلاطها
گر
يكى خلطى فزون
شد از عرض در تن
مردم پديد آيد
مرض
بر
قرين خويش
مفزا در صفت كان
فراق آرد يقين
در عاقبت
نطق
موسى بد بر
اندازه و ليك هم
فزون آمد ز
گفت يار نيك
آن
فزونى با خضر
آمد شقاق گفت
رو تو مكثرى
هذا فراق
موسيا
بسيار گويى
دور شو ور
نه با من گنگ
باش و كور شو
ور
نرفتى وز
ستيزه
شستهاى تو
به معنى
رفتهاى
بگسستهاى
چون
حدث كردى تو
ناگه در نماز گويدت
سوى طهارت رو
به تاز
ور
نرفتى خشك
جنبان مىشوى خود
نمازت رفت
بنشين اى غوى
رو
بر آنها كه هم
جفت تواند عاشقان
و تشنهى گفت
تواند
پاسبان
بر خوابناكان
بر فزود ماهيان
را پاسبان
حاجت نبود
جامه
پوشان را نظر
بر گازر است جان
عريان را تجلى
زيور است
يا ز
عريانان به يك
سو باز رو يا چو
ايشان فارغ از
تن جامه شو
ور
نمىتانى كه
كل عريان شوى جامه
كم كن تا ره
اوسط روى
عذر
گفتن فقير به
شيخ
پس
فقير آن شيخ
را احوال گفت عذر
را با آن
غرامت كرد
جفت
مر
سؤال شيخ را
داد او جواب چون
جوابات خضر
خوب و صواب
آن
جوابات
سؤالات كليم كش
خضر بنمود از
رب عليم
گشت
مشكلهاش حل و
افزون زياد از
پى هر مشكلش
مفتاح داد
از
خضر درويش هم
ميراث داشت در
جواب شيخ همت
بر گماشت
گفت
راه اوسط ار
چه حكمت است ليك
اوسط نيز هم
با نسبت است
آب
جو نسبت به
اشتر هست كم ليك
باشد موش را
آن همچو يم
هر
كه را باشد
وظيفه چار نان دو
خورد يا سه
خورد هست اوسط
آن
ور
خورد هر چار
دور از اوسط
است او
اسير حرص
مانند بط است
هر
كه او را
اشتها ده نان
بود شش
خورد مىدان
كه اوسط آن
بود
چون
مرا پنجاه نان
هست اشتهى مر
ترا شش گرده
هم دستيم نى
تو
به ده ركعت
نماز آيى ملول من
به پانصد در
نيايم در
نحول
آن
يكى تا كعبه
حافى مىرود و
آن يكى تا
مسجد از خود
مىشود
آن
يكى در
پاكبازى جان
بداد وين
يكى جان كند
تا يك نان
بداد
اين
وسط در با
نهايت مىرود كه
مرا آن را اول
و آخر بود
اول
و آخر ببايد
تا در آن در
تصور گنجد
اوسط يا ميان
بىنهايت
چون ندارد دو
طرف كى
بود او را
ميانه منصرف
اول
و آخر نشانش
كس نداد گفت
لو كان له
البحر مداد
هفت
دريا گر شود
كلى مداد نيست
مر پايان شدن
را هيچ اميد
باغ
و بيشه گر بود
يك سر قلم زين
سخن هرگز
نگردد هيچ كم
آن
همه حبر و قلم
فانى شود وين
حديث بىعدد
باقى بود
حالت
من خواب را
ماند گهى خواب
پندارد مر آن
را گمرهى
چشم
من خفته دلم
بيدار دان شكل
بىكار مرا بر
كار دان
گفت
پيغمبر كه
عيناى تنام لا
ينام قلبي عن
رب الأنام
چشم
تو بيدار و دل
خفته به خواب چشم
من خفته دلم
در فتح باب
مر
دلم را پنج حس
ديگر است حس دل
را هر دو عالم
منظر است
تو ز
ضعف خود مكن
در من نگاه بر
تو شب بر من
همان شب
چاشتگاه
بر
تو زندان بر
من آن زندان
چو باغ عين
مشغولى مرا
گشته فراغ
پاى
تو در گل مرا
گل گشته گل مر
ترا ماتم مرا
سور و دهل
در
زمينم با تو
ساكن در محل مىدوم
بر چرخ هفتم
چون زحل
همنشينت
من نيم سايهى
من است برتر
از انديشهها
پايهى من
است
ز
انكه من ز
انديشهها
بگذشتهام خارج
انديشه پويان
گشتهام
حاكم
انديشهام
محكوم نى ز
انكه بنا حاكم
آمد بر بنا
جمله
خلقان سخرهى
انديشهاند ز
آن سبب خسته
دل و غم
پيشهاند
قاصدا
خود را به
انديشه دهم چون
بخواهم از
ميانشان بر
جهم
من
چو مرغ اوجم
انديشه مگس كى
بود بر من مگس
را دسترس
قاصدا
زير آيم از
اوج بلند تا
شكسته پايگان
بر من تنند
چون
ملالم گيرد از
سفلى صفات بر
پرم همچون
طيور
الصافات
پر
من رسته ست هم
از ذات خويش بر
نچسبانم دو پر
من با سريش
جعفر
طيار را پر جاريه
ست جعفر
عيار را پر
عاريه ست
نزد
آن كه لم يذق
دعوى است اين نزد
سكان افق معنى
است اين
لاف
و دعوى باشد
اين پيش غراب ديگ
تى و پر يكى
پيش ذباب
چون
كه در تو
مىشود لقمه
گهر تن
مزن چندان كه
بتوانى بخور
شيخ
روزى بهر دفع
سوء ظن در
لگن قى كرد پر
در شد لگن
گوهر
معقول را
محسوس كرد پير
بينا بهر كم
عقلى مرد
چون
كه در معده
شود پاكت پليد قفل
نه بر حلق و
پنهان كن كليد
هر
كه در وى لقمه
شد نور جلال هر
چه خواهد تا
خورد او را
حلال
بيان
دعويى كه عين
آن دعوى گواه
صدق خويش است
گر
تو هستى آشناى
جان من نيست
دعوى گفت معنى
لان من
گر
بگويم نيم شب
پيش توام هين
مترس از شب كه
من خويش توام
اين
دو دعوى پيش
تو معنى بود چون
شناسى بانگ
خويشاوند خود
پيشى
و خويشى دو
دعوى بود ليك هر
دو معنى بود
پيش فهم نيك
قرب
آوازش گواهى
مىدهد كاين
دم از نزديك
يارى مىجهد
لذت
آواز
خويشاوند نيز شد
گوا بر صدق آن
خويش عزيز
باز
بىالهام
احمق كاو ز
جهل مىنداند
بانگ بيگانه ز
اهل
پيش
او دعوى بود
گفتار او جهل
او شد مايهى
انكار او
پيش
زيرك
كاندرونش
نورهاست عين
اين آواز معنى
بود راست
يا
به تازى گفت
يك تازى زبان كه
همىدانم
زبان تازيان
عين
تازى گفتنش معنى
بود گر
چه تازى گفتنش
دعوى بود
يا
نويسد كاتبى
بر كاغذى كاتب
و خط خوانم و
من ابجدى
اين
نوشته گر چه
خود دعوى بود هم
نوشته شاهد
معنى بود
يا
بگويد صوفيى
ديدى تو دوش در
ميان خواب
سجاده به دوش
من
بدم آن و آن چه
گفتم خواب در با
تو اندر خواب
در شرح نظر
گوش
كن چون حلقه
اندر گوش كن آن
سخن را پيشواى
هوش كن
چون
ترا ياد آيد
آن خواب اين
سخن معجز
نو باشد و زر
كهن
گر
چه دعوى
مىنمايد اين
ولى جان
صاحب واقعه
گويد بلى
پس
چو حكمت
ضالهى مومن
بود آن
ز هر كه بشنود
موقن بود
چون
كه خود را پيش
او يابد فقط چون
بود شك چون
كند او را غلط
تشنهاى
را چون بگويى
تو شتاب در
قدح آب است
بستان زود آب
هيچ
گويد تشنه
كاين دعوى است
رو از
برم اى مدعى
مهجور شو
يا
گواه و حجتى
بنما كه اين جنس
آب است و از آن
ماء معين
يا
به طفل شير
مادر بانگ زد كه
بيا من مادرم
هان اى ولد
طفل
گويد مادرا
حجت بيار تا
كه با شيرت
بگيرم من قرار
در
دل هر امتى كز
حق مزه ست روى و
آواز پيمبر
معجزه ست
چون
پيمبر از برون
بانگى زند جان
امت در درون
سجده كند
ز
انكه جنس بانگ
او اندر جهان از
كسى نشنيده
باشد گوش جان
آن
غريب از ذوق
آواز غريب از
زبان حق شنود
انى قريب
سجده
كردن يحيى
عليه السلام در
شكم مادر مسيح
را عليه
السلام
مادر
يحيى به مريم
در نهفت پيشتر
از وضع حمل
خويش گفت
كه
يقين ديدم
درون تو شهى
است كاو
اولو العزم و
رسول آگهى
است
چون
برابر
اوفتادم با تو
من كرد
سجده حمل من
اندر زمن
اين
جنين مر آن
جنين را سجده
كرد كز
سجودش در تنم
افتاد درد
گفت
مريم من درون
خويش هم سجدهاى
ديدم از اين
طفل شكم
اشكال
آوردن بر اين
قصه
ابلهان
گويند كاين
افسانه را خط
بكش زيرا دروغ
است و خطا
ز
انكه مريم وقت
وضع حمل خويش بود
از بيگانه دور
و هم ز خويش
از
برون شهر آن
شيرين فسون تا
نشد فارغ
نيامد خود
درون
چون
بزادش آن
گهانش بر كنار بر
گرفت و برد تا
پيش تبار
مادر
يحيى كجا ديدش
كه تا گويد
او را اين سخن
در ماجرا
جواب
اشكال
اين
بداند كان كه
اهل خاطر است غايب
آفاق او را
حاضر است
پيش
مريم حاضر آيد
در نظر مادر
يحيى كه دور
است از بصر
ديدهها
بسته ببيند
دوست را چون
مشبك كرده
باشد پوست را
ور
نديدش نه از
برون نز
اندرون از
حكايت گير
معنى اى زبون
نه
چنان
كافسانهها
بشنيده بود همچو
شين بر نقش آن
چسبيده بود
تا
همىگفت آن
كليله
بىزبان چون
سخن نوشد ز
دمنه
بىبيان
ور
بدانستند لحن
همدگر فهم
آن چون كرد
بىنطقى بشر
در
ميان شير و
گاو آن دمنه
چون شد
رسول و خواند
بر هر دو
فسون
چون
وزير شير شد
گاو نبيل چون
ز عكس ماه
ترسان گشت
پيل
اين
كليله و دمنه
جمله افترى
است ور
نه كى با زاغ
لكلك را مرى
است
اى
برادر قصه چون
پيمانهاى
است معنى
اندر وى مثال
دانهاى است
دانهى
معنى بگيرد
مرد عقل ننگرد
پيمانه را گر
گشت نقل
ماجراى
بلبل و گل گوش
دار گر
چه گفتى نيست
آن جا آشكار
سخن
گفتن به زبان
حال و فهم
كردن آن
ماجراى
شمع با پروانه
نيز بشنو
و معنى گزين
كن اى عزيز
گر
چه گفتى نيست
سر گفت هست هين
ببالا پر مپر
چون جغد پست
گفت
در شطرنج كاين
خانهى رخ است گفت
خانه از كجاش
آمد بدست
خانه
را بخريد يا
ميراث يافت فرخ
آن كس كاو سوى
معنى شتافت
گفت
نحوى زيد عمرا
قد ضرب گفت
چونش كرد
بىجرمى ادب
عمرو
را جرمش چه بد
كان زيد خام بىگنه
او را بزد
همچون غلام
گفت
اين پيمانهى
معنى بود گندمى
بستان كه
پيمانه است رد
زيد
و عمرو از بهر
اعراب است و
ساز گر
دروغ است آن
تو با اعراب
ساز
گفت
نه من آن
ندانم عمرو را زيد
چون زد
بىگناه و
بىخطا
گفت
از ناچار و
لاغى بر گشود عمرو
يك واو فزون
دزديده بود
زيد
واقف گشت دزدش
را بزد چون
كه از حد برد
او را حد سزد
پذيرا
آمدن سخن باطل
در دل باطلان
گفت
اينك راست
پذرفتم به جان كج
نمايد راست در
پيش كجان
گر
بگويى احولى
را مه يكى است گويدت
اين دوست و در
وحدت شكى است
ور
بر او خندد
كسى گويد دو
است راست
دارد اين سزاى
بد خو است
بر
دروغان جمع
مىآيد دروغ الخبيثات
الخبيثين زد
فروغ
دل
فراخان را بود
دست فراخ چشم
كوران را عثار
سنگلاخ
جستن
آن درخت كه هر
كه ميوهى آن
درخت خورد نميرد
گفت
دانايى براى
داستان كه
درختى هست در
هندوستان
هر
كسى كز ميوهى
او خورد و برد نه
شود او پير نه
هرگز بمرد
پادشاهى
اين شنيد از
صادقى بر
درخت و
ميوهاش شد عاشقى
قاصدى
دانا ز ديوان
ادب سوى
هندستان روان
كرد از طلب
سالها
مىگشت آن
قاصد از او گرد
هندستان براى
جستجو
شهر
شهر از بهر
اين مطلوب گشت نه
جزيره ماند و
نه كوه و نه
دشت
هر
كه را پرسيد
كردش ريشخند كاين
كه جويد جز
مگر مجنون بند
بس
كسان صفعش
زدند اندر
مزاح بس
كسان گفتند اى
صاحب فلاح
جستجوى
چون تو زيرك
سينه صاف كى تهى
باشد كجا باشد
گزاف
وين
مراعاتش يكى
صفعى دگر وين ز
صفع آشكارا
سختتر
مىستودندش
به تسخر كاى
بزرگ در
فلان اقليم بس
هول و سترگ
در
فلان بيشه
درختى هست سبز بس
بلند و پهن و
هر شاخيش گبز
قاصد
شه بسته در
جستن كمر مىشنيد
از هر كسى
نوعى خبر
بس
سياحت كرد آن
جا سالها مىفرستادش
شهنشه مالها
چون
بسى ديد اندر
آن غربت تعب عاجز
آمد آخر الامر
از طلب
هيچ
از مقصود اثر
پيدا نشد ز آن
غرض غير خبر
پيدا نشد
رشتهى
اميد او
بگسسته شد جستهى
او عاقبت
ناجسته شد
كرد
عزم باز گشتن
سوى شاه اشك
مىباريد و
مىبريد راه
شرح
كردن شيخ سر
آن درخت را با
آن طالب مقلد
بود
شيخى عالمى
قطبى كريم اندر
آن منزل كه
آيس شد نديم
گفت
من نوميد پيش
او روم ز
آستان او به
راه اندر شوم
تا
دعاى او بود
همراه من چون
كه نوميدم من
از دل خواه
من
رفت
پيش شيخ با
چشم پر آب اشك
مىباريد
مانند سحاب
گفت
شيخا وقت رحم
و رقت است نااميدم
وقت لطف اين
ساعت است
گفت
وا گو كز چه
نوميديستت چيست
مطلوب تو رو
با چيستت
گفت
شاهنشاه كردم
اختيار از
براى جستن يك
شاخسار
كه
درختى هست
نادر در جهات ميوهى
او مايهى آب
حيات
سالها
جستم نديدم يك
نشان جز
كه طنز و تسخر
اين سر خوشان
شيخ
خنديد و بگفتش
اى سليم اين
درخت علم باشد
در عليم
بس
بلند و بس
شگرف و بس
بسيط آب
حيوانى ز
درياى محيط
تو
به صورت
رفتهاى اى
بىخبر ز
آن ز شاخ
معنيى بىبار
و بر
گه
درختش نام شد
گه آفتاب گاه
بحرش نام گشت
و گه سحاب
آن
يكى كش صد
هزار آثار
خاست كمترين
آثار او عمر
بقاست
گر
چه فرد است او
اثر دارد هزار اين
يكى را نام
شايد بىشمار
آن
يكى شخص ترا
باشد پدر در
حق شخصى دگر
باشد پسر
در
حق ديگر بود
قهر و عدو در
حق ديگر بود
لطف و نكو
صد
هزاران نام و
او يك آدمى صاحب
هر وصفش از
وصفى عمى
هر
كه جويد نام
اگر صاحب ثقه
است همچو
تو نوميد و
اندر تفرقه
است
تو
چه بر چفسى بر
اين نام درخت تا
بمانى تلخ كام
و شور بخت
در
گذر از نام و
بنگر در صفات تا
صفاتت ره
نمايد سوى
ذات
اختلاف
خلق از نام
اوفتاد چون
به معنى رفت
آرام اوفتاد
منازعت
چهار كس جهت
انگور كه هر
يكى به نام
ديگر فهم كرده
بود آن را
چار
كس را داد
مردى يك درم آن
يكى گفت اين
به انگورى
دهم
آن
يكى ديگر عرب
بد گفت لا من
عنب خواهم نه
انگور اى دغا
آن
يكى تركى بدو
گفت اى گزم من
نمىخواهم
عنب خواهم
ازم
آن
يكى رومى بگفت
اين قيل را ترك
كن خواهيم
استافيل را
در
تنازع آن نفر
جنگى شدند كه
ز سر نامها
غافل بدند
مشت
بر هم مىزدند
از ابلهى پر
بدند از جهل و
از دانش تهى
صاحب
سرى عزيزى صد
زبان گر
بدى آن جا
بدادى
صلحشان
پس
بگفتى او كه
من زين يك درم آرزوى
جملهتان را
مىخرم
چون
كه بسپاريد دل
را بىدغل اين
درمتان
مىكند چندين
عمل
يك
درمتان
مىشود چار
المراد چار
دشمن مىشود
يك ز اتحاد
گفت
هر يك تان دهد
جنگ و فراق گفت
من آرد شما را
اتفاق
پس
شما خاموش
باشيد أنصتوا تا
زبان تان من
شوم در
گفتوگو
گر
سخنتان
مىنمايد يك
نمط در
اثر مايهى
نزاع است و سخط
گرمى
عاريتى ندهد
اثر گرمى
خاصيتى دارد
هنر
سركه
را گر گرم
كردى ز آتش آن چون
خورى سردى
فزايد
بىگمان
ز
انكه آن گرمى
او دهليزى است طبع
اصلش سردى است
و تيزى است
ور
بود يخ بسته
دوشاب اى پسر چون
خورى گرمى
فزايد در جگر
پس
رياى شيخ به ز
اخلاص ماست كز
بصيرت باشد آن
وين از عماست
از
حديث شيخ
جمعيت رسد تفرقه
آرد دم اهل
حسد
چون
سليمان كز سوى
حضرت بتاخت كاو
زبان جمله
مرغان را
شناخت
در
زمان عدلش آهو
با پلنگ انس
بگرفت و برون
آمد ز جنگ
شد
كبوتر ايمن از
چنگال باز گوسفند
از گرگ ناورد
احتراز
او
ميانجى شد
ميان دشمنان اتحادى
شد ميان پر
زنان
تو
چو مورى بهر
دانه مىدوى هين
سليمان جو چه
مىباشى غوى
دانه
جو را دانهاش
دامى شود و آن
سليمان جوى را
هر دو بود
مرغ
جانها را در
اين آخر زمان نيستشان
از همدگر يك
دم امان
هم
سليمان هست
اندر دور ما كاو
دهد صلح و
نماند جور ما
قول
إِنْ مِنْ
أُمَّةٍ را
ياد گير تا
به إلا و خَلا
فِيها نذير
گفت
خود خالى
نبوده ست امتى از
خليفهى حق و
صاحب همتى
مرغ
جانها را چنان
يكدل كند كز
صفاشان بىغش
و بىغل كند
مشفقان
گردند همچون
والده مسلمون
را گفت نفس
واحده
نفس
واحد از رسول
حق شدند ور
نه هر يك دشمن
مطلق بدند
برخاستن
مخالفت و
عداوت از ميان
انصار به بركات
رسول صلى
اللَّه عليه و
آله
دو
قبيله كاوس و
خزرج نام داشت يك
ز ديگر جان
خون آشام
داشت
كينههاى
كهنهشان از
مصطفى محو
شد در نور
اسلام و صفا
اولا
اخوان شدند آن
دشمنان همچو
اعداد عنب در
بوستان
و ز
دم الْمُؤْمِنُونَ
إِخْوَةٌ به
پند در
شكستند و تن
واحد شدند
صورت
انگورها
اخوان بود چون
فشردى شيرهى
واحد شود
غوره
و انگور
ضدانند ليك چون
كه غوره پخته
شد شد يار
نيك
غورهاى
كاو سنگ بست و
خام ماند در ازل
حق كافر اصليش
خواند
نه
اخى نه نفس
واحد باشد او در
شقاوت نحس
ملحد باشد او
گر
بگويم آن چه
او دارد نهان فتنهى
افهام خيزد در
جهان
سر
گبر كور
نامذكور به دود
دوزخ از ارم
مهجور به
غورههاى
نيك كايشان
قابلاند از
دم اهل دل آخر
يك دلاند
سوى
انگورى
همىرانند
تيز تا
دويى برخيزد و
كين و ستيز
پس
در انگورى
همىدرند
پوست تا
يكى گردند و
وحدت وصف
اوست
دوست
دشمن گردد
ايرا هم دو
است هيچ
يك با خويش
جنگى در نبست
آفرين
بر عشق كل
اوستاد صد
هزاران ذره را
داد اتحاد
همچو
خاك مفترق در
رهگذر يك
سبوشان كرد
دست كوزهگر
كه
اتحاد جسمهاى
آب و طين هست
ناقص جان
نمىماند
بدين
گر
نظاير گويم اينجا
در مثال فهم
را ترسم كه
آرد اختلال
هم
سليمان هست
اكنون ليك ما از
نشاط دور بينى
در عما
دور
بينى كور دارد
مرد را همچو
خفته در سرا
كور از سرا
مولعيم
اندر سخنهاى
دقيق در
گرهها باز
كردن ما عشيق
تا
گره بنديم و
بگشاييم ما در
شكال و در
جواب آيين فزا
همچو
مرغى كاو
گشايد بند دام گاه
بندد تا شود
در فن تمام
او
بود محروم از
صحرا و مرج عمر
او اندر گره
كارى است خرج
خود
زبون او نگردد
هيچ دام ليك
پرش در شكست
افتد مدام
با
گره كم كوش تا
بال و پرت نگسلد
يك يك از اين
كر و فرت
صد
هزاران مرغ
پرهاشان شكست و
آن كمين گاه عوارض
را نبست
حال
ايشان از نبى
خوان اى حريص نقبوا
فيها ببين
هَلْ مِنْ
محيص
از
نزاع ترك و
رومى و عرب حل
نشد اشكال
انگور و عنب
تا
سليمان لسين
معنوى در
نيايد بر
نخيزد اين
دوى
جمله
مرغان منازع
بازوار بشنويد
اين طبل باز
شهريار
ز
اختلاف خويش
سوى اتحاد هين
ز هر جانب
روان گرديد
شاد
حيث
ما كنتم فولوا
وجهكم نحوه
هذا الذى لم
ينهكم
كور
مرغانيم و بس
ناساختيم كان
سليمان را دمى
نشناختيم
همچو
جغدان دشمن
بازان شديم لاجرم
واماندهى
ويران شديم
مىكنيم
از غايت جهل و
عما قصد
آزار عزيزان
خدا
جمع
مرغان كز
سليمان
روشنند پر
و بال بىگنه
كى بر كنند
بلكه
سوى عاجزان
چينه كشند بىخلاف
و كينه آن
مرغان خوشند
هدهد
ايشان پى
تقديس را مىگشايد
راه صد بلقيس
را
زاغ
ايشان گر به
صورت زاغ بود باز
همت آمد و ما
زاغ بود
لكلك
ايشان كه لك
لك مىزند آتش
توحيد در شك
مىزند
و آن
كبوترشان ز
بازان نشكهد باز
سر پيش
كبوترشان نهد
بلبل
ايشان كه حالت
آرد او در
درون خويش
گلشن دارد او
طوطى
ايشان ز قند
آزاد بود كز
درون قند ابد
رويش نمود
پاى
طاوسان ايشان
در نظر بهتر
از طاوس پران
دگر
منطق
الطيران
خاقانى صداست منطق
الطير
سليمانى
كجاست
تو
چه دانى بانگ
مرغان را همى چون
نديدهستى
سليمان را
دمى
پر
آن مرغى كه
بانگش مطرب
است از
برون مشرق است
و مغرب است
هر
يك آهنگش ز
كرسى تاثرى
است وز
ثرى تا عرش در
كر و فرى است
مرغ
كاو بىاين
سليمان
مىرود عاشق
ظلمت چو خفاشى
بود
با
سليمان خو كن
اى خفاش رد تا
كه در ظلمت
نمانى تا ابد
يك
گزى ره كه
بدان سو
مىروى همچو
گز قطب مساحت
مىشوى
و
انكه لنگ و
لوك آن سو
مىجهى از
همه لنگى و
لوكى مىرهى
قصهى
بط بچگان كه
مرغ خانگى
پروردشان
تخم
بطى گر چه مرغ
خانهات كرد
زير پر چو
دايه تربيت
مادر
تو بط آن دريا
بدهست دايهات
خاكى بد و
خشكى پرست
ميل
دريا كه دل تو
اندر است آن
طبيعت جانت را
از مادر است
ميل
خشكى مر ترا
زين دايه است دايه
را بگذار كاو
بد رايه است
دايه
را بگذار در
خشك و بران اندر
آن در بحر
معنى چون
بطان
گر
ترا مادر
بترساند ز آب تو
مترس و سوى
دريا ران
شتاب
تو
بطى بر خشك و
بر تر زندهاى نى
چو مرغ خانه
خانه
كندهاى
تو ز
كَرَّمْنا
بَنِي آدَمَ
شهى هم
به خشكى هم به
دريا پا نهى
كه
حملناهم على
البحرى به جان از
حملناهم على
البر پيش ران
مر
ملايك را سوى
بر راه نيست جنس
حيوان هم ز
بحر آگاه
نيست
تو
به تن حيوان
به جانى از
ملك تا
روى هم بر زمين
هم بر فلك
تا
به ظاهر مثلكم
باشد بشر با
دل يوحي إليه
ديدهور
قالب
خاكى فتاده بر
زمين روح
آن گردان بر
اين چرخ برين
ما
همه
مرغابيانيم
اى غلام بحر
مىداند زبان
ما تمام
پس
سليمان بحر
آمد ما چو طير در
سليمان تا ابد
داريم سير
با
سليمان پاى در
دريا بنه تا
چو داود آب
سازد صد زره
آن
سليمان پيش
جمله حاضر است ليك
غيرت چشم بند
و ساحر است
تا ز
جهل و
خوابناكى و
فضول او
به پيش ما و ما
از وى ملول
تشنه
را درد سر آرد
بانگ رعد چون
نداند كاو
كشاند ابر سعد
چشم
او مانده است
در جوى روان بىخبر
از ذوق آب
آسمان
مركب
همت سوى اسباب
راند از
مسبب لاجرم
محجوب ماند
آن
كه بيند او
مسبب را عيان كى
نهد دل بر
سببهاى جهان
حيران
شدن حاجيان در
كرامات آن
زاهد كه در
باديه تنهاش
يافتند
زاهدى
بد در ميان
باديه در
عبادت غرق چون
عباديه
حاجيان
آن جا رسيدند
از بلاد ديدهشان
بر زاهد خشك
اوفتاد
جاى
زاهد خشك بود
او تر مزاج از
سموم باديه
بودش علاج
حاجيان
حيران شدند از
وحدتش و
آن سلامت در
ميان آفتش
در
نماز استاده
بد بر روى ريگ ريگ
كز تفش بجوشد
آب ديگ
گفتيى
سر مست در
سبزه و گل است يا
سواره بر براق
و دلدل است
يا
كه پايش بر
حرير و
حلههاست يا
سموم او را به
از باد صباست
پس
بماندند آن
جماعت با نياز تا
شود درويش
فارغ از نماز
چون
ز استغراق باز
آمد فقير ز آن
جماعت
زندهاى روشن
ضمير
ديد
كابش مىچكيد
از دست و رو جامهاش
تر بود از
آثار وضو
پس
بپرسيدش كه
آبت از كجاست دست
را برداشت كز
سوى شماست
گفت
هر گاهى كه
خواهى مىرسد بىز
جاه و بىز
حبل من مسد
مشكل
ما حل كن اى
سلطان دين تا
ببخشد حال تو
ما را يقين
وانما
سرى ز اسرارت
به ما تا
ببريم از ميان
زنارها
چشم
را بگشود سوى
آسمان كه
اجابت كن دعاى
حاجيان
رزق
جويى را ز
بالا خو گرم تو
ز بالا بر
گشودستى درم
اى
نموده تو مكان
از لامكان فِي
السَّماءِ
رِزْقُكُمْ
كرده عيان
در
ميان اين
مناجات ابر
خوش زود
پيدا شد چو
پيل آب كش
همچو
آب از مشك
باريدن گرفت در
گو و در غارها
مسكن گرفت
ابر
مىباريد چون
مشك اشكها حاجيان
جمله گشاده
مشكها
يك
جماعت ز آن
عجايب كارها مىبريدند
از ميان زنارها
قوم
ديگر را يقين
در ازدياد زين
عجب و اللَّه
أعلم بالرشاد
قوم
ديگر ناپذيرا
ترش و خام ناقصان
سرمدى تم
الكلام
پایان
دفتر دوم