شمس و مولوی به گزارش استاد محمد علی موحد و به روایت مقالات شمس
شمس و مولوی به گزارش استاد محمد علی موحد و به روایت مقالات شمس
Prof. Dr. Nimet Yıldırım[1]
”من عادت نبشتن نداشته ام هرگز،
سخن را چون نمی نویسم
در من می ماند و هر لحظه مرا روی دگر میدهد. “
”ما در کس عجب افتاده ایم.
دیر و دور تا چو ما دو کس بهم افتد.
سخت آشکار آشکاریم ؛
اولیا آشکار نبوده اند،
و سخت نهان نهانیم… “
شمس تبریزی
سفر کردم به هر شهری دویدم
به لطف و حسن تو کس را ندیدم
ز هجران و غریبی بازگشتم
دگرباره بدین دولت رسیدم
از باغ روی تو تا دور گشتم
نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم
به بدبختی چو دور افتادم از تو
ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم
چه گویم مرده بودم بیتو مطلق
خدا از نو دگربار آفریدم
عجب گویی منم روی تو دیده
منم گویی که آوازت شنیدم
بهل تا دست و پایت را ببوسم
بده عیدانه کامروز است عیدم
تو را ای یوسف مصر ارمغانی
چنین آیینه روشن خریدم [2]
شمس در تاریخ ۲۶ جمادی الثانی ۶۴۲ به قونیه آمده و پس از شانزده ماه در تاریخ ۲۱ شوال ۶۴۳ از آن شهر رفته و دوباره پس از چندی در ۶۴۴ به قونیه بازگشته و در 6۴۵ ناپدید شده است.
این مرد مرموز را سپهسالار به نام و القاب ”شمس الدين محمد بن على بن ملكداد“ و با القاب ”سلطان الأولياء والواصلین“، تاج المحبوبين“، قطب العارفین“، ”فخرالموحدين“، ”آية تفضيل الآخرين على الأولين“،”وارث الانبياء والمرسلين“، ”و صاحب حال و تال“ معرفی می کند.
مولانا او را به لقب ”خسرو اعظم“، ”خداوند خداوندان اسرار“، ”سلطان سلطانان جان“، ”نور مطلق“، ”جان جان جان“، ”شمع نه فلك“، ”بحر رحمت“، مفخر آفاق“، ”خورشید لطف“، ”روح مصور“ و ”بخت مکرر“ می خواند[3]:
دمی به خاك در آمیزی از وفا و دمی
زعرش و فرش و حدود دو کون در گذری
ستاره هاست همه عقلها و دانشها
تو آفتاب جهانی که پرده ها بدری
کیم بگو من مسکین که با تو من مانم
فنا شوم من و صدمن، چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزی
گذشته است ز اوهام جبری وقدری[4]
شمس تبریز به گفته سپهسالار جامه بازرگانان می پوشید و در هر شهری که وارد میشد مانند بازرگانان در کاروانسراها منزل می کرد و قفل بزرگی بر در حجره می زد، چنانکه گوئی کالای گرانبهائی در اندرون آن است و حال آنکه آنجا حصیر پاره ای بیش نبود. روز گار خود را به ریاضت و جهانگردی می گذاشت گاهی در یکی از شهرها به مکتبداری می پرداخت و زمانی دیگر شلوار بند می بافت و از در آمد آن زندگی می کرد. [5]
سلطان ولد ابتدا نامه خود را با داستان موسی و خضر آغاز می کند. موسی پیغمبری است که برای راهنمائی توده مردم فرستاده شده است و آشکارا در ابلاغ رسالت حق می کوشد ولی خضر پیر و مرشدی است که در آفاق جهان می گردد و با کمتر کسی خود را آشنا می سازد. کسی او را نمی شناسد. با آنکه موسی به تشريف نبوت آراسته است، از راز درون پرده آگاه نیست. موسی احتیاج به معلم و رهبر دارد. دست در دامن خضر میزند. [6]
سلطان ولد می گوید: رابطه مولانا با شمس همان رابطه موسی بود با خضر. مولانا با همه فضل و کمال و مقامات و کرامات و انوار و اسرار همواره در طلب صحبت اولیای حق بود و سرانجام شمس را يافت.
خضرش بود شمس تبریزی
آنکه با او اگر در آمیزی
هیچ کس را به يك جوی نخری
پرده های ظلام را بدری
آنکه از مخفیان نهان بود او
خسرو جمله واصلان بود او
ورود شمس به قونیه و ملاقاتش با مولانا طوفانی را در محیط آرام این شهر و به ویژه در حلقه ارادتمندان خاندان مولانا بر انگیخت. مولا نا فرزند سلطان العلماست، مفتی شهر است، شاگردان و مریدان دارد، جامه فقیهانه می پوشد و در محیط قونیه از اعتبار و احترام عام برخوردار است. با اینهمه چنان مفتون این درویش بی نام و نشان می گردد که سر از پای نمی شناسد.[7]
تاثير شمس بر مولانا چنان بود که در مدتی کوتاه از فقیهی متعین با تمکین، عاشقی شوریده ساخت. این پیر مرموز گمنام، دل فرزند سلطان العلما را بر درس و بحث و علم رسمی سرد گردانید و او را از مسند تدریس و منبر وعظ فرو کشید و در حله رقص و سماع کشانید چنانکه خود گوید:
در دست همیشه مصحفم بود
در عشق گرفته ام چغانه
اندر دهنمی تسبیح
شعر است و دو بیتی و ترانه[8]
و چنین بود که مریدان سلطان العلما سخت بر آشفتند و عوام و خواص شهر سر برداشتند. کار بد گوئی و زخم زبان و مخالفت در اندك زمانی به ناسزارانی و دشمنی و و عناد علنی انجامید و متعصبان ساده دل به مبارزه با شمس برخاستند.
سپهسالار در این باره می نویسد : ”لاجرم بواعث حسد در نفوس ایشان مستمر گشت تا عاقبت غبار انكار بر روی کار آوردند چون از حد تجاوز کردند دانست که منفی خواهدشدن به فتنه بسیار، جهت مصلحت وقت، به محروسة دمشق هجرت فرمودند. بعد از هجرت ایشان خداوندگار ( مولانا ) از تمامت اصحاب انقطا. طاع و عزلت اختیار کرد“ .
شمس چون عرصه بر خود تنگ یافت بناگاه قونیه را ترك گفت و مولا نا را در آتش بیقراری نشاند. چند گاهی خبر از شمس نبود که کجاست و در چه حال است تا نامه ای از او رسید و معلوم شد که به نواحی شام رفته است. با وصول نامه شمسی، مولانا را دل رمیده به جای باز آمد و آن شور اندرون که فسرده بود از نو بجوشید. ناتهای منظوم در قلم آورد و فرزند خود سلطان ولد را با مبلغی پول و استدعای باز گشت شمس به دمشق فرستاد.
بخدائی که در ازل بوده ست
حی و دانا و قادر و قیوم
که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم
چو موم در فراق جمال تو ما را
جسم ويران و جان درو چون بوم [9]
پس از سفر شمس، افسردگی خاطر و ملال عمیق و عزلت و سکوت پر عتاب مولانا ارادتمندان صادق او را سخت اندوهگین و پشیمان ساخت. مریدان ساده دل که تکیه گاه روحی خود را از دست داده بودند زبان به عذر و توبه گشودند، و قول دادند که اگر شمس دیگر بار به قونيه باز آید از خدمت او کوتاهی ننمایند و زبان از تشنیع و تعریض بر بندند. مولانا در پیامی که توسط فرزند خود فرستاد بر این مطلب تأکید می کند. [10]
شمس عذر آنان را پذیرفت. محفل مولانا شور و حالی تازه یافت و گرم شد. ولد این مناظر را در مثنوی خود توصیف کرده است: شمس سخن می گوید، مجلس سماع برپاست، مریدان به افتخار شمس مهمانیها می دهند، هر کس به قدر وسع و توانائی خود نیازها می آورد و هدیه ای نقدی یا جنسی به پای او میریزد. این تحول مولانا را امیدوار می ساخت که کم کم قدر و منام واقعی شمس بر مریدان روشن گردد و اقامت همیشگی وی را در قونیه میسر گرداند. اینك نور امید از خلال سخنان او سر می کشد:
شمس و قمرم آمد، سمع و بصرم آمد
و آن سيمبرم آمد، و آن کان زرم آمد
امروز به از دینه، ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم، کز وی خبرم آمد[11]
پس از بازگشت شمس ندامت و سکوت مخالفان دیری نپائید و مخالفت با او بار دیگر بالا گرفت. تشنیع و بدگوئی و زخم زبان چندان شد که شمس این بار بی خبر از همه قونیه را ترک کرد و ناپدید شد. چنانکه دیگر از او خبری نیامد.[12]
اندوه و بیقراری مولانا از فراق شمس این بار شدیدتر بود. منتهی در سفر اول شمس، غم دوری، مولانا را به سکوت و عزلت فرا می خواند، چنانکه سماع و رقص و شعر و غزل را ترك گفت و روی از همگان درهم کشید. ليکن در سفر دوم، مولانا درست معکوس آن حال را داشت؛ آن بار چون کوه به هنگام نزول شب، سرد و تنها و سنگین و دژم و خاموش بود و این بار چون سیلاب بهاری خروشان و دمان و پر غریو و فریاد:
روز و شب در سماع رقصان شد
بر زمین همچو چرخ گردان شد
سیم و زر را به مطربان می داد
هر چه بودش ز خان و مان می داد
يك زمان بسی سماع و رقص نبود
روز و شب لحظه ای نمی آسود
غلغله اوفتاد اندر شهر
شهر چه، بلکه در زمانه و دهر
کاین چنین قطب و مفتی اسلام
كوست اندر دو کون شیخ و امام
شورها می کند چو شیدا
او گاه پنهان و گه هویدا [13]
مولانا که خیال می کرد شمس این بار نیز به جانب دمشق رفته است دو بار در طلب او به شام رفت لیکن هرچه بیشتر جست نشان او کمتر یافت. به هر جا که می رفت و هر کس را که میدید سراغ شمس می گرفت. غزلیات این دوره از زندگانی مولانا از طوفان درد و شیدائی غریبی که در دل و جان او پیچیده بود حکایت می کند:
ای صبا حالی ز خد و خال شمس الدین بیار
عنبر و مشک ختن از چین به قسطنطین بیار
گر سلامی از لب شیرین او داری بگو
ور پیامی از دل سنگین او داری بیار
………..
سر چه باشد تا فدای پای شمس الدین کنم ؟
نام شمس الدین بگو تا جان کنم بر او نثار
من نه تنها میسر ایم : شمس دین و شه دین
می سراید عندلیب از باغ و کبک از کوهسار
روز روشن : شمس دین و چرخ گردان : شمس دین
گوهر کان : شمس دین و شمس دین : لیل و نهار[14]
کم کم خبرهای بد به او می رسد، خبر اینکه عشق بزرگ او، آن جهان معانی و ترجمان اسرار حق، روی در نقاب خاك نهفته است. خبر مرگ شمس! مولا نا هنوز باورش نمی شود و سراسیمه و دیوانه وار فریاد میزند:
که گفت که آن زنده جاوید بمرد ؟
که گفت که آفتاب امید بمرد ؟
آن دشمن خورشید برآمد بر بام
دو چشم ببست و و گفت: خورشید بمرد
ولی خوب، اگر مرگ شمس را باور نمی کند، به زنده بودن وی نیز اطمینان ندارد. باور کردن مرگ عزیزان سخت است، ليكن واقعيت دیر یا زود خود را بر ما تحمیل می کند. این دل مولا نا چون برگ می لرزد و در عین ناباوری با هزاران خیال شوم نافرجام دست به گریبان است:
میان ما چو شمعی نور می داد
کجا شد ای عجب بی ما کجا شد
دلم چون برگ می لرزد همه روز
که دلبر نیمشب تنها کجاشد
برو در باغ پرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجاشد
برو بر بام پرس از پاسبانان
که آن سلطان بیهمتا کجا شد
چو دیوانه همی گردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد [15]
تا آنگاه که خبرها متواتر می شود و امید وی از دیدار مجدد شمس بكباره قطع می گردد و دردمندانه در سوگ شمس موبه می کند:
این اجل كرست و ناله نشنود
ورنه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هيچ این جلاد مرگ
در دلش بودی هجر بکریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین
ورنه بر مرگ پسر بگریستی
داندی مفری که عرعر می کند
ترک کردی عر و عر بگریستی [16]
مقصود ولد از اینکه می گوید مولانا شمس را در خود دید، آن است که معنی و روح و حقیقت شمس را در خود یافت. اکنون دیگر سخن او سخن شمس بود و اندیشه او انديشه شمس. عين او بود که می بایست سخن از خود گوید:
ما زنده به نور کبریائیم
بیگانه و سخت آشنائیم
شمس تبریز خود بهانه ست
ماییم به حسن لطف مائیم
با خلق بگو برای روپوش
کاو شاه کریم و ما گدائیم
محویم به حسن شمس تبریز
در محو نه او بود نه مائیم[17]
شمس بود که در او تلقین شعر می کرد و او را به خروش و فریاد وا می داشت.
ای که میان جان من تلقين شعرم می کنی
گر تن زنم، خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
مفخر تبریزیان ؛ شمس حق و دین ؛ بگو
بلکه صدای تو است اینهمه گفتار من[18]
او دیگر من خود را کم کرده و منی دیگر شده بود، اگر غزلی می گفت به یاد شمس و به نام شمس بود، اگر شعر می گفت خود را نگارگری می دید که نقشهائی بر صفحه کاغذ می آفریند و شمس در قالب آن نقشها جان میدهد. جان سخنش از شمس بود. معنی و مفهوم شعرش شمس بود:
می مالم این دو چشم که خوابست یا خیال
باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم
آری منم و ليك برون رفته از منی
چون ماه نوز بدر تو باریك می تنم
نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام
تو جان نو بهاری و من سرو و سوسنم
من نسیم کاره گفتم، باقیش تو بگو
تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم
من صورتی کشیدم، جان بخشی آن تست
تو جان جان جانی و من قالب تنم [19]
مولانا هیچ گاه شمس را از یاد نبرده و مقالات او را در طاق نسیان نگذاشت. مروری دقیق در آثار مولا نا دو دوره متمایز از زندگی وی را مشخص می سازد. از آن زمان که شمس در قونیه آمد تا آنگاه که خبر مرگ او قطعیت بافت مولا نا خود را در شمس گم کرده بود و از آن پس شمس را در خود گم کرد. غزلیات شمس منعکس کننده دور اول است. آنجا که همه شمس است و مولانا نیست و اگر هست چون سایه در پی شمس است بلکه چون گوسپند قربانی در عید اکبر که با فدا و فنای خود متبرك می شود. کم کشتگی مولانا در این مرحله تا بحدی است که خود را در پرتو خیال و اندیشه شمس می بیند و هر چه می گوید به او منتسب می سازد.[20]
من که حیران ز ملاقات توام
چون خیالی ز خیالات توام
فکر و اندیشه من از دم تست
کوئی الفاظ و عبارات توام [21]
اما مثنوی منعکس کننده دور دوم زندگی مولا ناست آنجا که باز هوای شمس در سرتاسر گفتار او موج می زند لیكن آشکارا از تکرار نام او تحاشی می ورزد. آنجا که « زخمهای روح فرسائی » را که از ماجرای شمس بر دلش نشسته بود بیاد می آورد و حاضر نیست که جز به رمز ذکر حال دیگران سخن گوید:
چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در کشید
واجب آمد چونکه آمد نام او
شرح رمزی گفتن از انعام او
این نفر جان دامنم برتافته ست
بوی پیراهان یوسف بافته است
کز برای حق صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود
من چه گویم بك رگم هشیار نیست
شرح آن باری که او را بار نیست
شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگذار تا وقت دگر
خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته اید در حدیث دیگران
فتنه و آشوب و خونریزی مجو
بیش ازین از شمس تبریزی مگو[22]
مثنوی او در واقع روایت منظوم و مشروحی از سخنان پیر تبریزی است و شرح رمزی از انعام او که با تجربیات روحی خود مولانا در هم آمیخته و از اطلاعات وسیع و تصرفات ساحر انه ذهن وقاد وی مایه گرفته و تصادفی نیست که تمام مطالب مقالات در تشریح دقايق عرفانی، و بسیاری از قصه ها و حتی بسیاری از تعبیرات آن را، در مثنوی می یابیم. ما در تعليقات آخر کتاب این معنی را روشن کرده و مواردی را از مقالات که در مثنوی منعکس است، متذکر شده ایم. کاری که مولانا در مثنوی با شمس کرده نه نقل قول است و نه اقتباس صرف، بلکه بیان مجدد و تعبیر تازه ای است از سخنان او با تفسير و توضیح کامل، که همچنانکه خود شمس گفته مولانا با استشهاد از قرآن و حدیث بر آن مهر نهاده است.[23]
مراجع
جلال الدین محمدبن محمد مولوی، دیوان شمس تهران 1396
جلال الدین محمدبن محمد مولوی، مثنوی معنوی (محمد علی موحد) تهران 1396.
محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392
[1] Prof. Dr. Nimet Yıldırım, Atatürk Üniversitesi Edebiyat Fakültesi Fars Dili ve Edebiyatı Bölüm Başkanı
[2]مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۵۰۸
[3] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[4] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۳۰۷۱
[5] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[6]محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[7] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[8] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۳۵۱
[9] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۷۶۰
[10] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[11] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۶۳۳
[12] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[13] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۳۰۲
[14] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۰۸۱
[15]مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۶۷۷
[16] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۸۹۳
[17] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۵۷۶
[18] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۳۷۵
[19] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۷۰۸
[20]محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:
[21] مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۶۸۳
[22] مولوی، مثنوی معنوی بخش ۶ – بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند، جلد 1/10
[23] محمد علی موحد، مقالات شمس تبریزی، تهران 1392، ص:

